قوی سفید، قوی سیاه

کد خبر: ۴۶۰۲۷۱

در کنار این جانوران؛ قوی تنهایی نیز زندگی می‌کرد که بسیار زیبا بود. گردنی سفید و بلند داشت و منقاری زیبا و قرمز که 2 خال سیاه روی آن بود و دارای بدنی کشیده و زیبا و سفید بود و طوقی سیاه روی گردن بلندش داشت. در تمام این جنگل و جنگل‌های دیگر، وصف این قوی زیبا پیچیده بود و هر جانوری روی بدن قو می‌نشست، فوق‌العاده زیبا می‌شد و اگر هر حیوانی پر قو را به صورت خود می‌مالید، از تمام حیوانات نسل خودش زیباتر می‌شد. حتی تمام گل‌های اطراف برکه، رنگی خاص و درخشش بی‌نظیری داشتند و هر روز یکی از بوته‌های گل​ رز، یک شاخه‌اش را به قو هدیه می‌داد تا روی سرش بگذارد و زیباتر شود. ولی با تمام این حرف‌ها، او خیلی احساس تنهایی می‌کرد چون در آن نزدیکی هیچ قوی دیگری وجود نداشت که با او همزبان باشد. قوی زیبا روزها در آب برکه شنا می‌کرد و شب‌ها پشت بوته‌ها می‌خوابید.

روزها به همین صورت می‌گذشت تا این‌که یک روز از این روزها صبح که از خواب بیدار شد و از پشت بوته‌ها بیرون آمد، دید که پرنده‌ای سیاه در آب برکه مشغول شنا کردن است. خیلی تعجب کرد و رفت جلو و گفت: سلام تو کی هستی؟

پرنده سیاه گفت: سلام من قو هستم.

قوی سفید خندید و گفت: قاه قاه... قو؟ اگر قو هستی پس چرا اینقدر سیاهی؟ پس چرا من اینقدر سفیدم؟

قوی سیاه گفت: من از جنوب آمدم و در آنجا تمام قوها سیاه هستند. اما من دیگر نمی‌توانستم در آنجا زندگی کنم. چون همه چیز برای من تکراری شده بود و به دنبال یک جای جدید و متنوع می‌گشتم. در آسمان پرواز می‌کردم که ناگهان این برکه را دیدم و زیبایی اینجا مرا جذب کرد و حالا هم می‌بینم که یک قوی خیلی زیبا هم مثل تو اینجاست.

و ادامه داد: تو تنهایی، خانواده‌ات کجا هستند؟

قوی سفید گفت: بله من تنها هستم و خانواده‌ای ندارم. اصلا نمی‌دانم از کجا آمده‌ام! وقتی که خیلی کوچک بودم، یک لاک‌پشت مرا به اینجا آورد و اینجا بزرگ شدم.

قوی سیاه گفت: قوی سفید تو زیبایی خاصی داری و تا حالا من چنین قوی زیبایی ندیده‌ام.

قوی سفید گفت: تو لطف داری تو هم خیلی زیبایی و رنگ پوستت مانند آسمان، تیره است و زیبا، و من خوشحالم از این‌که تو به اینجا آمده‌ای و من دیگر تنها نیستم.

روزها گذشت و این دو تا قو زندگی خوبی کنار هم داشتند تا این‌که یک روز یک مرغابی در آسمان آبی در حال پرواز بود که ناگهان چشمش به آن برکه و آن دو تا قو افتاد و به زمین نشست. نزدیک آنها آمد و سلام کرد و گفت: شما چقدر باهم فرق دارید، یک قوی سفید و یک قوی سیاه. از آنجا که مرغابی پیر خیلی بدجنس و حسود بود، به زیبایی قوی سفید حسادت ورزید و شروع کرد به تحریک قوی سیاه علیه قوی سفید. تا جایی که قوی سفید مجبور شد از آن برکه برود.

اما بعد از یک هفته، برکه تبدیل شد به یک جای متروک و مخروبه و مرغابی بدجنس تمام ماهی‌های برکه را خورد و تمام گل‌ها و برگ‌های سبز آنجا پژمرده شدند. قورباغه سبز که شاهد این اوضاع و احوال بود، متوجه نیت پلید قوی سیاه و مرغابی درباره قوی سفید شد و یک روز پیش آنها رفت و گفت: از زمانی که قوی سفید از اینجا رفته، همه چیز بدرنگ و زشت شده و تمام برکه تبدیل شده به رنگ تیره و سیاه، با آمدن شماها رنگ و لعاب از اینجا رفته است. شما باید از خودتان خجالت بکشید که قوی سفید را از زادگاهش بیرون کردید و خودتان جای او را گرفته‌اید.

قوی سیاه از گفته‌های قورباغه کمی به فکر فرورفت و از کارش پشیمان شد و تصمیم گرفت به دنبال قوی سفید برود و بعد از چند روز بالاخره او را در زادگاه اولیه خودش پیدا کرد و دید قوی سفید بین سایر قوهاست و چقدر زیباتر به نظر می‌رسید.

یکی از قوها گفت: قوی سیاه تو رفتی و تاریکی را با خودت بردی ولی در عوض این قوی سفید آمده و روشنایی و زیبایی را با خودش آورده است. قوی سفید ادامه داد: مهربانی و نیکی به یکدیگر همیشه همه جا را سفید و روشن می‌کند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها