روز حسرت

کد خبر: ۴۶۰۲۵۸

 هر کدام با لباس‌های سیاه و چهره‌ای به ظاهر غمگین نگاهش می‌کردند و در سکوت اشک می‌ریختند. همین طور که محو تماشای اطرافیانش بود، احساس کرد که یک بار سنگین روی تنش افتاد. نگاه کرد... خاک بود. با خودش گفت: «من که همه را می‌بینم و زنده هستم! پس چرا دارند مرا زنده به گور می‌کنند؟!»

ترسید. تمام بدنش درون خاک به یکباره سرد شد و به خود لرزید. فریاد زد: «کمک ...! کمک کنید! من نمرده‌ام! من ... من زنده هستم! ببینید دارم با شما حرف می‌زنم، چرا به من گوش نمی‌کنید؟!»

ناگهان نگاهش به اولین نگاه آشنا گره خورد. مادر پیرش بود که با ناامیدی به او خیره شده بود.

فریاد زد: «مادر! مادر ... چه خوب شد که اینجایی. ببین با من چه کار می‌کنند!»

همه جا ساکت بود. در ظاهر صدایی نمی‌آمد، اما خوب که دقت کرد، شنید که مادرش با لب‌های بسته می‌گفت: «چقدر بی‌وفا بودی پسرم! چقدر بی‌محبت بودی مادر! چقدر دنبال مال دنیا دویدی و شب و روزت را به هم دوختی! ببین دست آخر کجا خوابیدی! ای کاش به حرف‌هایم گوش می‌دادی!»

صدای آشنای دیگری را شنید. همسرش بود، که می‌گفت: «خدا از سر تقصیراتت بگذرد مرد! ببین ... نگاه کن، بعد از سال‌ها دوری باید بچه‌هایت، سر خاکت دور هم جمع شوند. هر کدامشان را با کارها و حرف‌هایت رنجاندی و از من دورشان کردی. حالا همه آمده‌اند؛ اما تو دیگر نیستی!»

چشم‌های خیس دختر بزرگش، دلش را لرزاند. به او خیره شد و شنید که می‌گفت: «بابا، دلم برات تنگ شده بود. هر شب خوابت رو می‌دیدم. هر روز می‌اومدم و از دور نگاهت می‌کردم و اشک می‌ریختم. چرا... آخه چرا با من و شوهرم اینقدر بد کردی؟! نه من و‌ نه امیر ـ شوهرم ـ هیچ‌کدوم، چشم به مالت نداشتیم... چقدر تلفن زدم و تا صدای من رو شنیدی، گوشی رو قطع کردی. چقدر از من و امیر، پیش هرکس و ناکس، نشستی و بد گفتی! آخه مگه ما چه بدی در حق تو کردیم. به خدا من و امیر قسم خوردیم که به مال شما دست نزنیم و از ارثیه‌ات هیچ چیزی نخواهیم. کاش تا زنده بودی، متوجه می‌شدی که من و امیر دوستت داریم. کاش کمی مهربان‌تر بودی و با من که دخترت بودم و پاره تنت بودم، بهتر رفتار می‌کردی. چطور تونستی این همه سال رهام کنی و من رو نبینی... آخه به چه گناهی؟!»

با نگاهی سرد به امیر چشم دوخت که اشک در چشمانش حلقه زده بود. به نظرش مرد خوب و پاکی آمد، اما حیف... آهی کشید و با شرمندگی به پسر بزرگش نگاه کرد. درددل‌های او را هم شنید و با تاسف به دو دختر معصومش خیره شد. پسر کوچکش هم بیقرار بود و مرتب افسوس می‌خورد.

بیل‌های پر از خاک مرتب روی بدنش کوبیده می‌شد، اما درد ضربه‌های خاک، در مقابل آه جانسوز و حسرت روزهای رفته‌اش هیچ بود. می‌خواست فریاد بزند، دیگر تحمل نداشت. تحمل نگاه‌های آشنایان و دوستان و خانواده‌ای که سال‌ها با آنها غریبه بود و حرفشان را نمی‌فهمید ​نداشت. انگار تازه از خواب بیدار شده بود. نفسش بالا نمی‌آمد، لحظه‌های سختی بود، خواست برخیزد، اما گویی خاک او را از آن خودش کرده بود.

کم‌کم نیمی از تنش زیر خاک مدفون شد، اما هنوز نگاهش با حسرت در میان جمعیت می‌گشت که ناگهان نگاه بی‌رمقش با خاک‌های سرد و تاریک پر شد.

فرشته رامشینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها