پویان عصبی است و پرخاش میکند. او حاضر نیست درباره شرایط خانوادگیاش توضیح بدهد و میگوید: «کاری که من کردم، به خانوادهام ربطی ندارد. من خانواده بدی ندارم از آنها نیستم که پدرشان معتاد است و... من با یک نفر اختلاف داشتم و تقصیر خود او هم بود که کار به اینجا کشید.»
پویان تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده است. او میگوید: «درسم خوب نبود. علاقهای هم نداشتم برای همین مدرسه را ول کردم و شروع کردم به کار کردن و در تمام آن سالها توانستم برای خودم سرمایهای درست کنم. من اهل شمال هستم و در آنجا زندگی خوب و راحتی داشتم و ازدواج کردم.
آن موقع فروشنده لوازم خانگی بودم. البته مغازه نداشتم و دستفروشی میکردم. مدتی بعد از ازدواجمان به مشکل مالی خوردم از خیلیها طلب داشتم، اما پولم را نمیدادند برای همین هم چند تا از چکهایم برگشت خورد، من دیگر نتوانستم کاسبی کنم.
با همسرم به تهران آمدیم تا کار تازهای شروع کنم. آسفالتکار شدم و حقوق ماهانه میگرفتم و سعی میکردم بدهیهایم را بدهم، اما یکی از طلبکاران خیلی اذیت میکرد و مرتب مزاحمم میشد. هرچه میگفتم بزودی پولت را میدهم، گوشش بدهکار نبود.»
اختلافات پویان و مرد طلبکار ادامه یافت تا اینکه کار به شکایت کشید. پویان میگوید: «کار آن مرد به جایی کشیده بود که مزاحم زنم میشد. چند بار دیدم همسرم گریه میکند، وقتی از او میپرسیدم چه شده است، میگفت باز هم همان طلبکار مزاحم شده است.
بالاخره از او شکایت کردم و بازداشت شد ولی خیلی زود آزادش کردند و باز همان کارهای سابقش را ادامه داد تا اینکه یک بار دیگر کارمان به کلانتری کشید و بعد از آن من پولش را دادم ولی بعدا انکار کرد و باز هم سراغم میآمد از آن به بعد، به او اخطار دادم من زیربار حرف زور نمیروم و اگر دست از سرم برندارد، بد میبیند.»
کشمکشها و اختلافات بین آن دو انگار پایانی نداشت. متهم کمی مکث میکند تا ببیند بقیه ماجرا را تعریف کند یا نه. بالاخره داستان را ادامه میدهد: «روز حادثه آن مرد به در خانهمان آمد و حرف غیراخلاقی زد. او گفت حاضر است به جای طلبش که البته طلبی در کار نبود، با همسرم رابطه داشته باشد. وقتی این حرف را شنیدم، خون جلوی چشمم را گرفت.
سریع داخل خانه رفتم و چاقویی برداشتم و با آن به آن مرد حمله کردم. او هم با چاقو مرا زد. هر دو نفر زخمی شدیم، اما زخمهای او بیشتر بود و کارش به بیمارستان رسید. همان موقع دعوا مردم دورمان را گرفتند و من
دستگیر شدم.»
مرد طلبکار از پویان شکایت کرد و او را به زندان انداخت. مرد جوان میگوید: «با اینکه من هم زخمی شده بودم، شکایتی نکردم بالاخره هم قاضی برایم دیه برید ولی من پول دیه را ندارم. وضع مالیام خوب نیست.
الان هم زنم به سختی زندگی میکند ولی تا وقتی دیه را ندهم، آزاد نمیشوم. شاکی هم اهل رضایت دادن نیست او خودش مقصر این اتفاقها بود و مرا هم این طور گرفتار کرد.»