حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«من عاشق فرزندانم هستم. مگر مادری در روی زمین وجود دارد که بچههایش را دوست نداشته باشد و بخواهد آنها را ترک کند؟ من هم مثل هر زن دیگری با همه وجودم 4 کودکم را دوست دارم و بهترینها را برایشان میخواهم، اما اوضاع همیشه آنطور که ما فکر میکنیم پیش نمیرود. وقتی شوهرم مرا ترک کرد آخرین فرزندم تنها 3 ماه داشت و من ماندم با 4 کودکی که یکی از آنها هنوز نوزاد بود و نگهداری از او وقت و اعصاب زیادی میطلبید. اما شوهر بیمسوولیت من به خاطر دعواهای همیشگیمان یک روز برای همیشه ترکمان کرد و دیگر هرگز بازنگشت. یک سال بعد وقتی برگههای طلاق را به خانه فرستاد، فهمیدم دیگر قصد بازگشت ندارد و برای همیشه رفته است. مصیبت زندگی کردن با 4 فرزند کوچک را هیچکس تا تجربه نکرده باشد نمیتواند بفهمد و من این سختی را به هر شکلی که بود تحمل کردم، اما تاوان آن را هم پرداختم. فشار زندگی سبب شد بدون آن که بفهمم از مسیر درست منحرف شوم و به راهی بیفتم که بازگشت از آن هزینه زیادی برایم در پی داشت. از دست دادن بچههایم بدترین اتفاقی بود که میتوانست در زندگیام بیفتد و من ناخواسته دچارش شدم. آنها دیگر هرگز به من بازگردانده نخواهند شد.»
«کارین رینارد» زن 45 سالهای است که به اتهام عدم مراقبت درست از 4 فرزندش دستگیر شده و حضانت آنها را از دست داده است. او که به الکل و مواد مخدر اعتیاد دارد پس از آن که در یک مرکز تفریحی برای ساعتها از هوش رفت و فرزندانش را تنها گذاشت دستگیر شده و به بازداشتگاه منتقل شد. این مادر متهم است بدون مراقبت درست از فرزندانش که در استخر عمومی مشغول شنا بودند خطر جدی برای آنها و دیگران پدید آورده و بیحواسیاش خطرساز شده است. اتهام سنگینی که سبب شد در نهایت 4 فرزند 3 تا 13 سالهاش راهی پرورشگاه شوند و برای همیشه از مادری بیمسوولیت که ادعا میکند آنها را دوست دارد جدا شوند.
زندگی جهنم بود
«وقتی شوهرم ترکم کرد فکر نمیکردم که کارم تا این حد سخت باشد. از آنجا که مقداری پول در حسابم داشتم و مادرم کمکم میکرد فکر میکردم اوضاع همیشه همینطور باقی میماند و آنقدر سخت نیست که نتوانم از عهدهاش بربیایم، اما مرگ ناگهانی مادرم همه چیز را به هم ریخت. او بر اثر سکته قلبی جانش را از دست داد و من ماندم بدون کمک و همراه و بچههایی که وظیفه داشتم به بهترین شکل از آنها نگهداری کنم. وقتی پولهایی که در حسابم بود تمام شد، دردسر اصلیام آغاز شد. باید، هم کار میکردم و هم از بچههای کوچکی که هر کدام مشکلات خاص خودشان را داشتند نگهداری میکردم. وقتی دختر کوچکم یکساله شد بناچار سر کار رفتم تا پولی برای گذران زندگی دربیاورم؛ اما حقوقم دخل و خرجم را درنمیآورد و به سختی روزگار سپری میکردم.
شوهرم حتی به تلفنهایم پاسخ نمیداد و حاضر نبود حتی یک دلار به خاطر فرزندانش خرج کند. احساس تنهایی بشدت آزارم میداد و فکر میکردم دنیا برایم به آخر رسیده است. زندگیام جهنم بود و هر روز را که به پایان میرساندم با خودم فکر میکردم شاید خواب دیده باشم و فردا روز بهتری را آغاز کنم؛ اما اینطور نبود. روز به روز عذابم بیشتر میشد و کار به جایی رسید که ب ناچار برای فراموش کردن سختیهایی که در زندگی داشتم رو به الکل آوردم. کاری که سالها قبل از ازدواجم تجربهاش کرده بودم و دوباره به سمتش رفتم. این کارم سبب شد بیش از پیش به دردسر بیفتم و به خودم که آمدم از گذشته بیشتر معتادش شده بودم. بچهها خودشان هر طور بود روز را سپری میکردند و من که از صبح تا ساعت 4 به عنوان یک منشی در کارخانهای کار میکردم وقتی به خانه میآمدم تنها غذا میآوردم تا شکمشان سیر شود. باورم نمیشد تا این حد زندگی علیه من باشد و نتوانم اوضاع را کنترل کنم، اما این اتفاق افتاده بود. من تنها بودم و برای رهایی از این تنهایی رو به کارهایی آوردم که بدبختی بیشتری برایم رقم زدند.»
بچههایی تنها در استخر
ماموران پلیس با تماس مسوولان مرکز تفریحی که ادعا میکردند 4 فرزند یک زن که کنار استخر عمیق بیهوش شده و بیدار نمیشود بدون سرپرست ماندهاند، راهی این محل شدند. اما کودکانی که خودشان را بچههای زنی که خواب بود معرفی میکردند مستاصل و بدون سرپرست باقی مانده بودند. خطر بزرگ بیسرپرستی این بچهها که خود آنها و دیگر همسن و سالانشان را تهدید میکرد سبب شد «کارین» فورا به بازداشتگاه منتقل شده و بشدت بازخواست شود. به نظر میرسید او که بشدت تحت تاثیر الکل و مواد مخدر قرار داشت دچار بیهوشی ناگهانی شده باشد و فرزندانش که پدری نداشتند بدون بزرگتر رها شوند.
بچهها بناچار فورا به پرورشگاه سپرده شدند تا دادگاه در مورد مادرشان که تنها مسوول آنها بود تصمیمگیری کند؛ تصمیمی که با وجود ادعای کودکان بزرگتر که خبر از نداشتن امکانات اولیه دادند پرونده خانم کارین را سنگینتر و پیچیدهتر کرد.
بنا به گفته 2 فرزند بزرگتر این زن، او ماههاست که به خاطر اعتیادش حتی نمیتواند به درستی خودش را کنترل کند و همه چیز را به دختر بزرگش که مسوولیت نگهداری از خواهر و برادرهای کوچکترش را به عهده گرفته، سپرده است. تحقیقات بیشتر از وضعیت «کارین» در خانه و محل کارش خیلی زود روشن ساخت او که پولی برای خرید مواد خوراکی نداشت به بدترین نحو از 4 فرزندش نگهداری میکرده و آنها به سختی حتی شکمشان را سیر میکردهاند. حقایق تلخی که مادر بیمسوولیت 4 کودک زیبا را سالها در زندان نگه خواهد داشت.
اعتیاد همه چیز را خراب کرد
«هرگز نخواستم کار به جایی برسد که از شدت اعتیاد نتوانم خودم را کنترل کنم و به بدحالی برسم. فرزندانم همه چیز زندگیم بودند که جز آنها امیدی نداشتم، اما اعتیادم همه چیز را خراب کرد. اوایل فکر میکردم میتوانم خوردن الکل و کشیدن مواد مخدر را کنترل کنم و تنها برای تفریح و دور شدنم از فشارهای زندگی به آنها تکیه میکنم، اما اینطور نبود. اوضاع خیلی بدتر از آنچه فکر میکردم پیش رفت و من وقتی به خودم آمدم که زنی معتاد بودم که الکل میخورد و مواد مخدر استفاده میکرد تا روز را به شب برساند.
چندین شغل عوض کردم و دلیلش هم مشخص بود. به خاطر شرایط بد جسمانی که داشتم صاحبکارانم خیلی زود عذرم را میخواستند و راهی به جز اینکه به هر کاری تن بدهم نداشتم. باید پول در میآوردم تا شکم بچههایم را سیر کنم و همزمان خرج الکل و اعتیادم را داشته باشم. دوستان بدی داشتم که حتی اگر تصمیم میگرفتم نوع زندگیام را عوض کنم و سر و سامانی به اوضاع بدهم اجازهاش را به من نمیدادند. خودم از شرایطم بشدت منزجر بودم، اما در گودالی افتاده بودم که راه فرار نداشتم. اعتیادم روز به روز بیشتر میشد و کنترلش را از دست داده بودم. تنها اعتمادم به دختر بزرگم بود که مثل یک مادر از خواهر و برادرهایش نگهداری میکرد و در سکوت به همه کار میرسید. او همراه یکی از همسایههایم تنها کسانی بودند که بچهها را زنده نگه میداشتند و من حتی نمیدانستم زندگیشان چطور میگذرد.
راضی نبودم و نمیخواستم اینطور شود، اما تنهایی کار خودش را کرده بود و از من مادری بیمسوولیت ساخته بود که به جای آن که فکر راهحل باشد روز به روز بیشتر در منجلاب فرو میرود. تماسهایم با شوهر سابقم که دوباره ازدواج کرده بود و زندگی نسبتا خوبی داشت به جایی نمیرسید و انگار او هم فهمیده بود به بدترین شکل ممکن زندگی میکنم و حتی حاضر نبود یک بار با من صحبت کند.
روزی که بچههایم را به استخر بردم، وقتی بود که یکی از دوستانم کارتی مجانی به من داد تا برای اولین بار با فرزندانم به تفریح برویم. حالم خوب نبود، اما به خاطر دختر بزرگم رفتم. اصلا نمیدانم چه شد که به خواب رفتم، اما وقتی با صدای فریادهای مامور پلیس بیدار شدم فهمیدم به دردسر بزرگی افتادهام.
آنها حق دارند مرا بیمسوولیتترین زن دنیا بدانند. من نه درست بچهداری کردم و نه درست به زندگیام رسیدم. تنهایی زندگی کردن فرزندانم حقیقت دارد و من بدترین مادر دنیا هستم که از دست دادن بچههایم هم پایان زندگیام است. زندگیای که هرگز روی خوش به من نشان نداد و هرچه بود سختی، فقر، و بیچارگی بود. چیزی که آرزو میکنم لااقل برای فرزندانم غیر از اینها باشد.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....