داستان زندگی زنی که ادعا می‌کند بی‌گناه است

نگران دخترانم هستم

نام: عاطفه ـ ف، متاهل سن و تحصیلات: 37سال ـ دبیرستان اتهام و مکان جرم: آدم‌ربایی ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۵۲۹۹۱

عاطفه برخلاف نامش در زندگی عاطفه‌ای از کسی ندیده و هر چه پیش رویش قرار گرفته جز سیاهی و تلخی نبوده است. او می‌گوید: ما 6 خواهر بودیم برادر هم نداشتیم پدرمان خیلی فقیر بود اما تا وقتی بود ما هنوز خانواده بودیم. 6 سالم بود که او فوت شد و مادرم هم نتوانست از ما نگهداری کند، چاره‌ای نداشت. یک زن تنها چطور می‌توانست شکم 6 بچه را سیر کند بعدها که خودم مادر شدم این را فهمیدم. مادرم همه ما را به پرورشگاه برد. ما در بهزیستی بزرگ شدیم. از روزی که به بهزیستی رفتم دیگر خانواده‌ای نداشتم و با خواهرهایم هم در ارتباط نیستم الان سال‌ها است که از آنها بی‌خبرم.

زن جوان کودکی و نوجوانی سختی داشته و وقتی از آن روزها صحبت می‌کند اشک از گوشه چشمانش می‌لغزد. او ادامه می‌دهد: زندگی کردن در بهزیستی خیلی سخت است هرچقدر هم که با آدم خوب تا کنند باز اسمش پرورشگاه است و خانه نمی‌شود. من دلم برای خانه و خانواده و مادرم خیلی تنگ می‌شد خیلی شب‌ها گریه‌ام می‌گرفت. همیشه پیش خودم می‌گفتم اگر شوهر کردم هیچ‌وقت بچه‌هایم را ول نمی‌کنم، سر قولم هم ماندم البته تا قبل از این‌که به زندان بیفتم.

عاطفه مدعی است جرمی مرتکب نشده است، البته قبل از این‌که درباره اتهامش توضیحی بدهد از دوران نوجوانی‌اش می‌گوید: اهل درس خواندن نبودم اصلا نمی‌توانستم درس بخوانم، هرکس دیگری هم جای من بود همه‌اش رفوزه می‌شد برای همین اول دبیرستان به خودم گفتم مدرسه به درد من نمی‌خورد.

زن جوان مدتی بعد از این‌که از بهزیستی بیرون آمد ازدواج کرد. او می‌گوید: شوهرم اولین خواستگارم بود من هم زود بله را گفتم یعنی چاره‌ای نداشتم چه کار باید می‌کردم. به هر حال همین‌که شوهر می‌کردم و اسم یک مرد می‌رفت توی شناسنامه‌ام، کلی مهم بود، می‌توانستم برای خودم خانه و زندگی داشته باشم من خیلی زود بچه‌دار شدم بچه اولم دختر بود دومی هم همین‌طور. آنها یک سال با هم فاصله دارند.

شوهر عاطفه مرد ایده‌آلی نبود اما زن جوان هم اعتراضی نداشت. او می‌گوید: اهل خلاف بود، هنوز هم هست، مواد می‌فروخت بداخلاق هم بود، اذیت می‌کرد ولی چاره چیست کاری از دستم برنمی‌آمد. باید تحمل می‌کردم به هر حال شوهرم بود. ما همین‌طور مثل آدم‌های بدبخت زندگی می‌کردیم تا این‌که شوهرم را گرفتند و به اتهام قاچاق برایش 5 سال حبس بریدند.

وقتی شوهر عاطفه به زندان افتاد زندگی برای این زن سخت‌تر شد. او نگاهش را به دور و اطراف می‌چرخاند و حرف‌هایش را این طور ادامه می‌دهد: تا وقتی شوهرم بود یک لقمه نان جلویمان می‌گذاشت اما وقتی زندان افتاد من تنها ماندم و باید خرج دو بچه را می‌دادم. می‌خواستم با چنگ و دندان از آنها مراقبت کنم نمی‌خواستم اتفاقی که برای من افتاده بود برای آنها هم بیفتد. برای همین شروع کردم به کار کردن.

عاطفه نه سواد زیادی داشت و نه حرفه‌ای بلد بود برای همین چاره‌ای جز شغل کارگری در خانه‌های مردم نداشت. او آن روزها را این طور شرح می‌دهد: در خانه مردم رخت و لباس و فرش و موکت می‌شستم. بعضی شب‌ها وقتی به خانه برمی‌گشتم آنقدر خسته بودم که تمام استخوان‌هایم بشدت درد می‌کرد. دست‌هایم ورم می‌کرد و پاهایم انگار حس نداشت اما چاره‌ای نداشتم باید خرج دو بچه را می‌دادم. 5 سال تمام با این بدبختی سوختم و ساختم، هر چند وقت یک بار هم به ملاقات شوهرم می‌رفتم، همه امیدم این بود که آزاد می‌شود و از این وضعیت نجات پیدا می‌کنم.

امید عاطفه رنگ واقعیت نگرفت و به گفته خودش از چاله به چاه افتاد: وقتی شوهرم آزاد شد برادرش خیلی به خانه ما می‌آمد. تا قبل از آن اصلا سراغی از ما نمی‌گرفت. می‌دانستم کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش است، آخر سر هم فهمیدم یک بچه را دزدیده‌ و در خانه ما قائم کرده‌اند هر چه به شوهرم گفتم بچه را ول کن، گفت تا 10 میلیون تومان از پدرش نگیرد بی‌خیال نمی‌شود. آخر سر هم پلیس به خانه‌مان ریخت و من را هم گرفتند. می‌گویند من هم شریک جرم هستم چون هم به پلیس خبر نداده‌ام و هم این‌که در این مدت مراقب بچه بودم. من در سخت‌ترین روزها بدون هیچ جرمی زندگی‌ام را چرخاندم حالا به چاهی افتاده‌ام که برادرشوهرم کنده است. امیدوارم زودتر آزاد شوم چون دخترهایم تنها شده‌اند خانواده شوهرم حاضر نیستند از آنها مراقبت کنند خودم هم که خانواده‌ای ندارم خیلی نگران‌شان هستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها