کمیسر آدرس دقیق محل جنایت را گرفت و با سرعت به طرف محله بداکس حرکت کرد. در کمتر از نیمساعت خود را به مرکز خرید اسکارمن رساند. این مرکز یک بوتیک نسبتا بزرگ بود که در انتهای خیابان بداکس در کنار پاساژ بزرگ هال قرار داشت. اجناس مغازه کاملا مردانه بود و ویترین بسیار بزرگ و زیبایی داشت. در جلوی مغازه چند مامور پلیس بهدقت رفتوآمد به داخل مغازه را کنترل میکردند. تعدادی از مغازهداران اطراف پاساژ دیده میشدند که در حال صحبت با هم بودند.
کمیسر نگاهی به اطراف انداخت و وارد بوتیک شد. در داخل مغازه، چند مامور پلیس در حال تحقیق و بررسی از نقاط مختلف مغازه بودند.
سرگرد لرد، رئیس کلانتری منطقه با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام، گزارشی از چگونگی ماوقع ارائه داد. وی در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت حدود 9 صبح بود که به ما اطلاع داده شد مرد جوان 36 سالهای به نام ماک هربرت در مغازه بوتیک اسکارمن به قتل رسیده است. کسی که این خبر را داد، خودش را جان کلایک، یکی از 3 مالک مغازه معرفی کرد. وی که بشدت ترسیده بود، مدام تکرار میکرد که ماک به طرز دلخراشی به قتل رسیده است و جسد خونآلود او را در اتاقک انتهای مغازه پیدا کردم.
با اعلام این خبر، بلافاصله در اینجا حاضر شده و با جسد خونآلود مرد جوان بیچاره در اتاقک کوچکی در انتهای مغازه روبهرو شدیم. او با 11 ضربه کارد که به سینه و گلویش وارد شده به قتل رسیده بود و به نظر میرسید که در خواب غافلگیر شده است. هیچ ردی از قاتل یا قاتلان به دست نیاوردیم، ضمن اینکه شواهد حکایت از آن دارد که بهجز مقداری وجه نقد موجود در مغازه و همچنین پسانداز مقتول، مقدار قابل توجهی لباس گرانقیمت نیز به سرقت رفته است. ماموران در حال انگشتنگاری از داخل مغازه هستند.
براساس نظریه اولیه پزشکی قانونی، وقوع جنایت قبل از ساعت 7 صبح رخ داده است. مغازهها حدودا ساعت 30/9 الی 10 شروع به بازشدن میکنند و احتمالا در زمان وقوع جنایت، خیابان کاملا خلوت بوده، البته جان کلایک اظهاراتی درخصوص حضور یک خودروی فیات قرمزرنگ و 2 نفر مرد مشکوک را عنوان کرد که در حال بررسی آن هستیم.
رئیس کلانتری یادآور شد: در مغازه علاوه بر حضور 2 نفر از مالکان و مقتول، 2 نفر دیگر به صورت ثابت کار میکنند که همگی آنها در اینجا حاضر هستند. آنها اغلب ساعت 10 صبح در مغازه حاضر میشوند، اما مقتول شبها در مغازه میخوابید.
براساس توافقی که با مالکان مغازه داشته صبح زود قبل از ساعت 8 در مغازه را باز و شروع به نظافت میکرده و مقدمات را برای بازکردن مغازه انجام میداده است.
کمیسر پس از شنیدن گزارش سرگرد لرد از وی تشکر کرد و به بازرسی از مغازه پرداخت. سپس به اتاقک کوچکی که در انتهای مغازه قرار داشت و جسد ماک در آنجا رها شده بود، رفت. جسد غرق درخون مرد جوان روبه پشت در داخل اتاقک روی تشک ابری افتاده بود.
مقتول یک شلوارک و عرقگیر رکابی به تن داشت و لکههای خون روی دیوار نیز دیده میشد. جای ضربات ممتد کارد روی سینه و گلو کاملا مشهود بود.
کمیسر پس از این که به دقت جسد را مورد معاینه قرار داد، اتاقک را وارسی کرد. شواهد نشان میداد که قاتل یا قاتلان با به همریختن وسایل داخل اتاق به دنبال چیز خاصی بوده یا برای رد گمکردن اقدام به این کار کردهاند. اما آنچه مسلم است این که تمام پسانداز مقتول به سرقت رفته بود.
جان کلایک، یکی از شرکای مغازه که خبر قتل ماک هربرت را به کلانتری اطلاع داده بود، در بازجویی به کمیسر گفت: ساعت حدود 8 صبح بود که با ماک تماس گرفتم. میخواستم از او بخواهم که سری به یکی از تولیدکنندههای لباس بزند و از مدیر آنجا بخواهد که چک مرا امروز نقد نکند. علتش هم این بود که مقداری کسری داشتیم و درصدد بودم تا ظهر حسابم را پر کنم. اما هر چه تلاش کردم نتوانستم با ماک تماس بگیرم. تلفن مغازه را جواب نمیداد و گوشی همراهش هم خاموش بود. خیلی نگران شدم. تا به حال سابقه نداشت که جواب تلفن را ندهد. با عجله خودم را به اینجا رساندم. وقتی رسیدم ساعت 9 صبح بود. در مغازه باز و چراغها روشن بود، اما اثری از ماک نبود. به انتهای مغازه رفته و وارد اتاقک شدم که جسد ماک را دیدم. بعد هم به کلانتری زنگ زدم.
وی در مورد مقتول گفت: ماک جوان خوشاخلاق و مهربانی بود. هر چند کارش گاهی ایراد داشت اما در کل از کارش راضی بودیم. شبها در مغازه میخوابید و کارها را انجام میداد. مورد اعتماد بود، اما متاسفانه قاتلان به خاطر مقداری پول او را به قتل رساندند. وی ادامه داد: صبح که آمدم مغازه یک فیات قرمزرنگ دیدم. 2 نفر هم داخل آن بودند که با رسیدن من اینجا را ترک کردند. گمان میکنم قتل و سرقت کار آنها باشد.
کمیسر پس از یک بازجویی مفصل به سراغ جیمی و جک، 2 کارمند دیگر مغازه رفت. آنها نیز از خصوصیات اخلاقی ماک تعریف کردند. آنها یادآور شدند ماک تمام پساندازش را در اتاقش نگهداری میکرد و وقتی به مرخصی میرفت، پولهایش را در اختیار خانوادهاش قرار میداد.
کمیسر پس از اینکه دقایقی از آنها بازجویی کرد، پای صحبتهای اسمیت، یکی دیگر از شرکای مغازه نشست.
اسمیت که مرد جوان قدبلند و شیکپوشی بود، به کمیسر گفت: ماک یک جوان استثنایی و دلسوز بود و همه کاری انجام میداد. از هیچ چیز هم گلایه نمیکرد. برای من بسیار عجیب است که کدام آدم سنگدلی حاضر شده است چنین مرگ وحشتناکی را برای او رقم بزند؛ آن هم برای مقداری پول.
وی در مورد شرکای خود گفت: من و دیوید 7 سال پیش این مغازه را خریدیم و مشغول کار شدیم. وضع بسیار خوب بود، اما دیوید پیشنهاد کرد برای گسترش کار مقداری از سهم خود را بفروشیم، بعد با جان کلایک شریک شدیم. اوایل با هم خوب کار میکردیم، اما بعد از مدتی دخالتهای جان در همه زمینهها حتی مسائل مالی و خرید اجناس شروع شد و مشکلات ما را دوچندان کرد. با این وجود کارها ادامه داشت تا این حادثه دردناک رخ داد و ماک بیچاره قربانی این جنایت هولناک گردید.
وی توضیح داد که دیوید در سفر است و از این موضوع اطلاع دارد. کمیسر پس از اینکه ساعتی با اسمیت صحبت کرد، یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود، به دقت مرور کرد؛ آنگاه رو به سرگرد لرد، دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق