در کنار این همه پرنده و پروانه و حشرات مختلف یک بلبل قشنگی هم بود که هر روز صبح زود به این باغ میآمد و روی شاخه گلهای رزهای قرمز مینشست و آواز میخواند و آواز بلبل بهقدری دلنواز بود که روزبهروز رزهای قرمز چاقتر و سرحالتر میشدند و باغبان هم به آنها توجه بیشتری میکرد. رز سفید که بین گلهای قرمز تک افتاده بود همیشه آرزو میکرد که ای کاش من هم قرمز بودم و با خودش گفت: همه رنگ قرمز را به رنگ سفید ترجیح میدهند آخه چی میشد رنگ منم قرمز بود و شروع کرد به اشک ریختن آنقدر اشک ریخت که جوی آبی از اشکهای گل رز راه افتاد و جاری شد و صدای گریهاش به 10 فرسنگ آنطرفتر هم رسید. تا اینکه بلبل مهربان ماجرا را شنید خیلی سریع خودش را به آن باغ رساند تا ببیند ماجرا از چه قرار است. رز سفید داستان را برایش تعریف کرد و بلبل چون دل خیلی کوچولو و مهربونی داشت دلش برای رز سفید سوخت و گفت: دوست خوبم من میتوانم کمکت کنم. رزسفید گفت: وای.. راست میگی... آخه چطوری ؟
بلبل گفت: من فردا صبح مییام و بهت میگم. رز سفید تا صبح خوابش نمیبرد.
صبح فرا رسید وگل رز منتظر بلبل نشسته بود. بلبل زیبا آمد و روی شاخه گل رز سفید نشست و به او گفت: تو آماده باش و وقتی که من خواندم و آوازم در نقطه اوجش بود تو یکی از تیغهایت را در گلوی من فرو کن. گل رز هم که خودخواهی و حسادت چشمهایش را کور کرده بود قبول کرد و بلبل مهربان و از خودگذشته وقتی شروع به خواندن کرد رز سفید خارش را در گلوی بلبل فرو برد و خون بلبل که قرمز بود روی گلبرگهای رز سفید ریخت و گلبرگهای او قرمز شدند و بلبل کوچولو از بالای شاخه روی زمین و زیر بوته افتاد و خونش هم پای بوته گل رز ریخت و از ریشه، گل را قرمز کرد. حالا دیگه رز سفید قرمز شده و خیلی خوشحال بود. اما دیگه هیچ بلبلی نبود که با صدایش به گلها طراوت ببخشد.
چند روز بعد باغبان یک بوته دیگر رز سفید آورد و کنار آنها گذاشت و هر روز به آن رسیدگی میکرد تا بزرگ شود