خانه بر و بچه‌ها

به کی بگم آخه...؟!

کد خبر: ۴۴۷۰۸۴

دوماً: به کسی که واقعاً نیاز به جوابت و راهنماییت داره خودت رو می‌زنی به اون راه و جواب نمی‌دی اون وقت یکی که یک متن کوچیک و عشقولانه می‌نویسه تا می‌بینی یه چیز جالب اومد به ذهنت براش نسخه می‌پیچی. این دیگه چه جورشه؟ ها؟ سوماً: فقط نظر خودت واسه چاپ در وسط صفحه مهمه؟ بعضی وقتها وسطی رو که می‌خونم با بقیة متنها مقایسه می‌کنم می‌بینم واقعاً گوشه کناریا قشنگترن. لطفاً بیشتر فکر کن! (فضول نگو ها!) و آخراً: می‌گی هر‌چه می‌خواهد دلِ تنگت بگو، اون وقت می‌گی یه چی بنویسین به درد دیگران هم بخوره! آخه تو بگو بینم حرفای دلِ من چی به درد دیگرون می‌خوره؟ ها؟ نه، بگو دیگه! دیوونه کردی رفت... وال لا...مهسا امیری از تنکابن

پس نتیجه می‌گیریم که چی؟ شاعر می‌دونسته روزی روزگاری یه کسی مییاد یه همچی چیزی به ما می‌گه که شونصد بل‌کم یک میلیارد سال پیش فرموده: آاااخ اگر دحر.....دُمممم، یکیییی بووووهدیییی... ئوووح ئوووح ئوح‌ئوح؛ چه بووووه... دییییح! هووووح هووووح هوح! آی بابام جااااهن! حالا به شاعرم کار ندارم اصاً و ابداً! امممما کسی که قانون اسم رو رعایت نکرده، شاید قانون متن رو رعایت کرده باشه...! به قول پاستیل‌ساز زادة خودمون: چه ربطی به روبطش دوش؟! بعضی وختام آدم وخت نداره، یا اصاً سوادش قد نمی‌ده، خُ نباس که برا هر چیزی زود سوار تاکسی شه یه اظهار نظری از خودش صادر کنه، بگه خب، نظرم رو صادر کردم، بیزحمت همین بغلا پیاده میییی‌شم! دِ! اصاً باز از اینم می‌گذرم یه راست می‌رم همون سراغ سوماً! غیر از این‌که من معمولاً برا اغلب کارهام، یه مبنای مشخص دارم، حاااال‌لاااا بیاااا و شما هم نظر ما و سلیقة دیگران رو تحمل بفرما دیگه؛ مخاطبان این صفحه انواع و اقسام سلایق رو دارن، پس شاید بقیه‌ای هم باشن که با نظر و سلیقة من و شما مخالفن! اصاً خودت بگو بینم... چی می‌شه بیایم به خودمون یاد بدیم نظر و سلیقة متفاوت با نظر و سلیقة خودمون رو هم بخونیم و بشنویم؟ هوم؟ نه... می‌خوام بدونم چیمممم‌میییی‌شهههه؟! هااااح؟ ...و در آخراً هم! واااال‌لا منم همین رو می‌گم! واقعاً چی به درد دیگرون می‌خوره؟ ها؟ هه‌هه‌هه! اما خب، نظر و سلیقة شماست، منم می‌خونم و می‌شنوم، تاااازه چاپشم می‌کنم! (از طرف دیگران نمی‌خوام صحبت کنم اما امیدوارم دیگران هم همین نظر رو داشته باشن).

اسم کوچیک

خوشم که کادوی من نبود یه شیشة عطر/ وگرنه مثل دیروز نقطه می‌رفت سر سطر/ رگبار سنگدل تو کرده منُ سرد و خیس/ می‌کشی لحظه‌هامُ اما برات مهم نیس/ یه قطره از سرنوشت تو فال ما چکیده/ خرمن موت بلند و فصل درو رسیده/ تو شعر خلوت ما آذین استعاره/ قطع می‌شه این موازی هی نکن استخاره/ حالا که پیش چشمات محکومیِ شکستم/ آروم با نیت بذار دستاتُ توی دستم/ یه قطره از سرنوشت تو فال ما چکیده/ خرمن موت بلند و فصل درو رسیده/ باید مواظبت کرد از این شب سعادت/ یه تار مو حریمه مابین عشق و نفرت/ هراسم از شک توست شبا همه‌ش بیداری/ نیاد یه صب بگی تو: برام شدی تکراری/ حالا که شاد و مستی می‌گی پیشت می‌مونم/ حق بده باور نکنم اخلاقتُ می‌دونم/ تو کعبة دل سرد می‌خوام بیای خدات کنم/ اجازه دارم دیگه به اسم کوچیک صدات کنم؟...

علیرضا ماهری

جیک جیک مستون

پائیز، فصل دلتنگی‌ها، فصل بی‌مهری شاخه به برگ، فصل نامهربونی‌ها، داره تموم می‌شه. زمستون داره از راه می‌رسه. زمستون با اون سرماش خودش رو به رخ ما می‌کشه. باید از همین الان به فکر عایقکاری دیوارة خونه‌هامون باشیم تا سرما به فضای گرم خونه‌هامون نفوذ نکنه.کاش می‌شد دیواره‌های دلمون رو نیز عایقکاری می‌کردیم که سرما بهش نفوذ نکنه، تا همچنان رابطه‌هامون از گرمای دلمون انرژی بگیره.

حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان

کاسه گدایی

آقا کمک کنید... خانم واسه سلامتی بچه‌اتـ[ـون] کمک کنید... از بس این جملات را تکرار کرده بود که خودش دیگر خجالت می‌کشید، ولی از ترس دستهای سنگین و زمخت پدر که پیاپی بر بدن نحیف و کبود مادر فرود می‌آمد، مجبور بود؛ مجبور بود که هر روز کاسة فلزی خود را بردارد و برای اندکی آرامش، به دیگران التماس کند.

(راستی چرا دیگه آقای کوروش اسعدی‌بیگی در صفحة اول مطلب ندارن؟)

دریا بابادی، 15 ساله از شهر کرد

(اینم وسط صفحه به عنوان کادوی تولدت... خوبه؟ گفتم از آقای اسعدی‌بیگی بپرسن: یعنیییی چهههه؟ دِ! خُ به فکر مخاطبای خودتون نیستین، به فکر بروبچ ما باشین دیگهههه... دِ! گفتن گفته: ضمیمة چمدان فرصت سرخاروندن براش نذاشته! به همین دلیل پیشنهاد می‌کنم اگه واقعاً می‌خوای مطالب ایشون رو بخونی، یه دستگاه سرخارون برق و باتری، از این مُدلا که نصب می‌شه رو سر آدم! بگیر بده دستش، تا دستش از فکر خاروندن سرش آزاد شه! از اون‌جا که نمک‌گیر هم شده بشینه هی پشت سر هم برا گرانقدرانی مث تو مطلب بنویسه! اگه هم تعارف کردی که دیگه صداش رو درنیار، منم به کسی نمی‌گم!)

منم همین‌طور

بعد [از] تو گفتم بذار هر کس از پشت پنجرة نگاهم گذشت، عاشقش بشم، اما هر بار هر‌کی که گفت دوستت دارم، یاد صداقت کلام تو افتادم و دلم گرفت. حتی تو اینم نگفتی. تو گفتی: منم همین‌طور.حالا نه تو اونی که بهش بگم دوستت دارم، نه من توام که بهش بگم: منم همین‌طور.آره، باز جای تو خالی بود...

پیمان مجیدی معین

(صداش رو در نیاااار؛ گفت بهت بگم: منم همین‌طور، ولی دوستان به جای ما!)

دل بیقرار

از فردا می‌ترسم. می‌ترسم حقیقت باورهایم تنها، رؤیای شیرین دنیایی باشد که بدون تو برایم بی‌معناست؛ دنیایی که زندگی زمانی در آن معنا خواهد یافت که پناهی داشته باشی برای شبهای بی‌پناهی‌ات و آغوشی برای فرار از ناملایماتی که می‌کوشند تو را در تنهایی و بی‌خردی به دام بیندازند و این تمام خواستة من از دنیا بود... ولی افسوس، پناهم نیست و من مأمنی برای شبهای بی‌کسی ندارم؛ شبهای سیاهی که در نبودنت خون گریستم، شبهایی که تو نیامدی و نبودی و خوناب چشمهایم سنگفرش جاده‌ها و خیابانها گشت و این فرش قرمزی‌ست که برای آمدنت جاری‌ست. فرشی که تار و پودش از وجود من است و هر ذره‌اش تکه‌ای از قلبم. قلبی که تنها آهنگ صدای تو، فریاد بودن و ماندن و دیدن برایش زمزمه می‌کرد و این آهنگ بر جانش نشست. آری، قلبی که هر تپشش زمزمة نام زیبای تو بود، پدر. قلبی که وجود داشت اما سکوت کرد و در تنهایی شکست. قلبی که تمام خوشی‌هایش، تمام دلبستگی‌هایش کنار جسم بی‌روحت خفته در خاک است.

آیدا در قاب آینه

آاااخیییی...! خُ تو که ئی دل ما و بروبچ رو کبااااب کردی رفت پی کارش کهههه! خُ سر راه، یه دو کیلو گوجه‌م می‌گرفتی با نون سنگک، می‌اومدی مخ ما رو هم می‌کردی منقل کباب(!) یه نون‌کباب‌گوجه‌ای درست می‌کردی می‌دادی دست مردم دیگه! (اگه هنوزم در آینه‌ای! یه نگاه بش بندااااز... بگو بیییینم... اونی که تو آینه می‌بینی، اگه بخندی یا گریه کنی، قوی باشی یا ضعیف، شاد باشی یا غمین... کی و چی رو بهت نشون می‌ده؟ هوم؟ حال و روز آدما، هر طور که هست، همون حال و روزیه که خودشون تو آینة زندگی برا خودشون می‌سازن. حواست هس؟ اگه قلبی که تو آینه وجود داره اما سکوت کرده و در تنهایی شکسته، به نظرم بد نیس، یه نهیبی به اون آدمی که جلو آینه واستاده بزنی.وگرنه که دیگه خود دانی!).

یک عدد گذشته واگذار می‌شود!

به درد دل بیشتر دوستانم که گوش می‌کنم متوجه می‌شوم اکثر ما آدمها نمی‌توانیم با گذشتةمان کنار بیائیم. اکثر ما اتفاقهائی در روزهای گذشته داشتیم که حاضر نیستیم بدون آنها به پیشواز آینده برویم و همین باعث می‌شه غم از دست دادن‌ها، زندگی و روزهای آیندة‌مان رو هم خراب کنه.همیشه معتقد بودم گذشته برای لبخند زدن خوبه، اگر حال چیزی برای عرضه نداشته باشد...

گذشته‌ای که تو را از حال واگذارد به حال خود واگذار...

سمانه مالمیر از قم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها