قدم زدن در دیروز

یک تصویر نقاشی شده کودکی در آستانه پرده‌ای قرمزرنگ راه می‌رود به نشانه انتظار. انتظار وقتی سر می‌رسد که پرده کنار رود و برنامه‌ کودک شروع شود. در گام‌های کودک کارتونی روی صفحه‌ تلویزیون، یک نسل انتظار می‌کشد تا به سرزمین خیال‌های مشترک تلویزیونی پا بگذارد. آنجا که نل شهر به شهر می‌رود و مادرش را می‌جوید، آنجا که «خانواده دکتر ارنست» در جزیره‌ای دوردست همیشه فکرهای تازه‌ای در سر دارد، آنجا که «سندباد» باز هم قرار است تن به ماجراجویی تازه‌ای بدهد و آنجا که قرار است یک روز بالاخره کینه قدیمی آنت از لوسین برای همیشه فراموش شود.
کد خبر: ۴۴۶۶۳۲

پشت پرده قرمز رنگ گوشه‌ای مخمل نشسته است و زیرچشمی و با خشم نوک‌ سیاه را نگاه می‌کند، هاپوکومار آن میانه آواز می‌خواند و مادربزرگه مثل همیشه وسط دعوا را بین آقا حنایی و مخمل می‌گیرد. آن سوتر گل‌باقالی‌ خانم نشسته است و حواسش به نبات است.

در گوشه دیگری از این صحنه بزرگ، کپل به فکر خوراکی‌های خوشمزه است. نارنجی رویش را برمی‌گرداند و می‌گوید: ایش، حالم به هم می‌خوره از این بچه موش‌های بی‌تربیت، سرمایی به خودش پیچیده و دارد پی در پی عطسه می‌کند، دم‌ باریک برای خواهرش می‌خواند: موش موشک من، می‌خوره غصه، که نمی‌تونه بره مدرسه.

این پرده که کنار می‌رود،‌ رویاها جان می‌گیرند و پسرک پا می‌گذارد به دنیای دیگری؛ دنیایی جز دنیای واقعی پیرامون، دنیای رنگینی که در آن همیشه آدم‌ خوب‌ها به مقصد خوبشان می‌رسند و آدم ‌بدها یا از کرده‌شان پشیمان‌اند یا سرشکسته. دنیایی که مثل خیال، وقتی پا از آن بیرون می‌گذاری دیگر بازگشتی در کار نیست و حالا پسرک سال‌هاست آمده بیرون، قدم گذاشته به دنیای واقعی تلخ، بزرگ شده و هر چه به عقب نگاه می‌کند، رویاها نیستند. انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند.

همه رویاها دست به دست هم در گردهمایی زیبایی، فقط همان سال‌ها و درست روبه‌روی کودک در صفحه کوچک تلویزیون نشسته‌اند، همان‌ جا که پسرک با جدیت دارد نقاشی می‌کشد به امید این‌که بالاخره خانم خامنه یا خانم رضایی نقاشی‌اش را بر پرده رویاها نشان دهند.

دو

صاحبنظران علوم اجتماعی، نسل را گروهی از افراد می‌دانند که مرحله‌ای از حیات را با یکدیگر آغاز کرده یا به پایان رسانده باشند. یک نسل را آدم‌هایی تشکیل می‌دهند که در بازه زمانی مشخصی زندگی را آغاز کرده‌اند. اما نسل‌ها به چیزی بیش از همزمانی در تولد نیاز دارند تا پیکره‌ای واحد را تشکیل دهند و هویتی مستقل از نسل‌های پیشین و پسین خود پیدا کنند. نسل‌ها به تجربه‌های مشترکی نیاز دارند که از زندگی در شرایط همسان نشأت می‌گیرد.

زندگی در متن وقایعی که سرنوشت همه اعضای یک نسل را به هم پیوند می‌زند، ویژگی‌هایی را پدید می‌آورد که تنها متعلق به همان نسل است. این همسانی‌هاست که یک نسل را از نسلی دیگر متمایز می‌کند و به پیوستگی گروهی که نسل را می‌سازند، معنا می‌دهد.

هر فرد در گذر سال‌های حیاتش،‌ در مواجهه با رخدادها و وقایع بسیار، صاحب گنجینه‌ای از خاطرات فردی می‌شود و می‌تواند در موقعیت‌های روزمره به این گنجینه رجوع کند. رخدادهای پیش‌رو برای هر کس با ارجاع به این گنجینه تجربیات و خاطرات معنادار می‌شود. هر تصمیم و هر انتخاب با مرور تجربه‌ها و خاطرات تلخ و شیرین گذشته امکان می‌یابد. شخصیت ما حاصل تجربه روزگاری که بر ما گذشته و خاطراتی که از نقاط عطف این روزگاران به یاد سپرده‌ایم است.

وقتی میلیون‌ها نفر از آدم‌های متعلق به یک نسل، همزمان چیزی را به خاطر سپرده باشند، خاطره از قالبی فردی به امری جمعی بدل می‌شود. گویی میلیون‌ها نفر در یک لحظه و در‌ یک نقطه مشترک به هم پیوند می‌خورند و حس خوب آشنایی حتی در نگاهشان به هم جاری می‌شود؛ حس تعلق به یک نسل. خاطرات مشترک، شخصیت یک نسل‌اند و نقطه وصل آدم‌های متعلق به یک نسل.

برای نسل‌های پیش از آنها که در سال‌های دهه 60 کودک بودند، عبارت خونه مادربزرگه می‌تواند تنها ترکیب دو واژه ساده باشد و فقط خاطره‌ای فردی را از یک خانه و یک مادربزرگ تداعی کند. اما برای این نسل، خونه مادربزرگه یک خاطره مشترک است. عبارتی است که برای اعضای این نسل تصویرهای یگانه‌ای را تداعی می‌کند.

سه

گذشته بازنمی‌گردد. حالا پسرک و همنسل‌هایش دارند کم‌کم پا به میانسالی می‌گذارند. آدم‌ خوب‌ها و آدم ‌بدهای برنامه کودک دهه 60 حالا تنها بخشی از خاطرات مشترک نسلی هستند که گذشته‌اش را با وجود همه تلخی‌ها دوست دارد. نسلی که بیشتر دوست دارد به گذشته فکر کند تا آینده و دوست دارد در خلسه خیالبافی‌ها و تصویرهای آن سال‌های دور آرام بگیرد.

حالا بعد از این همه سال، برنامه‌ تلویزیونی‌ای ساخته شده است که به این خیالبافی‌ها دامن می‌زند و حس خوب به یاد آوردن کودکی را پدید می‌آورد. «بچه‌های دیروز» حالا پای برنامه‌شان می‌نشینند و از شبکه 5 تلویزیون خاطره‌ها را تماشا می‌کنند.

خاطره‌ها در زمان منجمد شده‌اند، نل هنوز شهر به شهر می‌گردد، کپل هنوز گرسنه است و مخمل حسودی می‌کند. در مهمانی برنامه بچه‌های دیروز، همه خاطره‌ها جمع‌اند. اما تفاوتی وجود دارد، آن خیال‌های گرم، آن شخصیت‌های شادی‌بخش دیروز برنامه کودک، امروز در هاله گنگی از اندوه تکرار می‌شوند. مهمانی همان مهمانی است، اما این‌بار غمناک. آنقدر که چشم آدم‌های این نسل را تر می‌کند.

چهار

پسرک حالا 30 ساله است. باز هم دارد نقاشی می‌کشد. دوست دارد خانم خامنه یا خانم رضایی نقاشی‌اش را در برنامه بچه‌های دیروز نشان دهند، این بار اما با چشم‌های خیس نقاشی می‌کشد.

سالار کاشانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها