رژ لب صورتی- این ماجرا: قسمت پایانی

سرقت ناموفق

بهادر چاووشی جوان 34 ساله‌ای است که جسدش در بزرگراه همت و خودروی پرایدش در نقطه دیگری از شهر پیدا می‌شود. او اهل هشترود است و به سبب این که والدینش در یک تصادف فوت شده‌اند قصد داشت به شهر خودشان بازگردد و با خواهرش بنفشه زندگی کند.سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری به خانه مقتول که روبه‌روی یک فروشگاه لوازم آرایش است می‌روند و می‌بینند قاتل با رژلب صورتی روی آیینه نوشته است سزای خیانتکار مرگ است.
کد خبر: ۴۴۶۱۰۵

در صحنه قتل یک ناخن مصنوعی سبز رنگ هم کشف می‌شود. کارآگاه در ادامه نامزد سابق بهادر را که آیلار نام دارد شناسایی می‌کند. بهادر به خاطر مراقبت از خواهرش و رفتن به هشترود ازدواجش با آیلار را منتفی کرده بود. آیلار وقتی می‌فهمد پلیس در تعقیبش است به کیش می‌گریزد اما دستگیر می‌شود و ادعای بی‌گناهی می‌کند و می‌گوید فرارش فقط به خاطر ترس بود.

نوشته روی آیینه، ناخن مصنوعی و به هم‌خوردن نامزدی آیلار و بهادر، این سه مثل قطعات پازلی بودند که بخوبی کنار هم می‌نشستند و گره معمای این جنایت را باز می‌کردند. اما دختر جوان می‌گفت بی‌گناه است. ستوان ظهوری عقیده داشت اگر یکی دو جلسه دیگر از او بازجویی کنند مشت آیلار باز می‌شود اما هنوز حسی به کارآگاه می‌گفت راه را اشتباه رفته‌اند. به نظر او قاتل مرد بود وگرنه آن‌طور غلوآمیز سعی نمی‌کرد زن بودن را به رخ بکشد. به هرحال تا اینجا فرضیه دستیارش درست پیش رفته بود و منطق می‌گفت آیلار مظنون شماره‌یک این پرونده است.

دختر جوان وقتی به عنوان مسافر سوار ماشین بهادر شد، با او آشنا می‌شود. او در حالی که لکنت زبان مادرزادی‌اش به خاطر اضطراب شدت گرفته بود به شهاب گفت: چندبار اتفاقی سوار ماشینش شدم. بحث‌مان سر سی‌دی‌هایی بود که او گوش می‌داد. سلیقه موسیقی‌اش شبیه به من بود بعد بیشتر با هم آشنا شدیم و قرار ازدواج گذاشتیم اما او بنفشه را به من ترجیح داد. من هم دیگر کاری به کارش نداشتم بین ما هر چه بود تمام شده بود دیگر چرا باید می‌کشتمش؟

انتقام.

این را ستوان گفت و بعد بلند شد و همان‌طور که دور صندلی مظنون راه می‌رفت، گفت: می‌دانی روی آیینه دراور خانه بهادر چه نوشته شده؟

از کجا باید بدانم.

چون خودت نوشتی. نوشتی سزای خیانتکار مرگ است.

کارآگاه وسط یکی به دو کردن‌های آیلار و ظهوری پرید و سوالی را طرح کرد که با فضای بحث همخوانی نداشت. او می‌خواست بداند چه کسانی از نامزدی آن دو خبر داشتند. آیلار کمی فکر کرد تقریبا کسی به ذهنش نرسید غیر از امین که البته هیچ‌وقت او را ندیده بود. بهادر ‌گاهی با نامزدش درباره امین حرف می‌زد او تنها دوست مقتول در تهران بود از بچه‌های خط آزادی ـ آریاشهر، همشهری بودند و به همین خاطر هم رفاقتی بین‌شان شکل گرفته بود و هردو هفته یکبار پنجشنبه شب‌ها با هم استخر می‌رفتند و شام را بیرون می‌خوردند ولی بهادر هیچ‌وقت نامزد و دوستش را با هم رودررو نکرده بود.

فکری در ذهن کارآگاه جرقه زد. او با اشاره به دستیارش فهماند هرچه زودتر بازجویی را تمام کند ظهوری هم با چند سوال بی‌هدف جلسه را به پایان رساند و آیلار را تحویل سرباز داد تا به بازداشتگاه ببرد. آن دو از همان اتاق بازجویی یک راست راهی میدان آزادی شدند. در راه سرگرد فرضیه‌اش را به ظهوری گفت: روبه‌روی خانه مقتول فروشگاه لوازم آرایش است پس پیدا کردن رژلب صورتی و ناخن مصنوعی سبز برای قاتل کاری نداشت یعنی لازم نیست طرف حتما زن باشد و این وسایل را در کیفش داشته باشد قاتل خیلی راحت می‌توانست آنها را بخرد و ما را گمراه کند. تنها کسی هم که ماجرای آیلار را می‌دانسته همین امین بوده برای همین هم آن جمله را نوشته تا ما این دختر بیچاره را با قاتل اشتباه بگیریم. به نظرم کارش را بادقت انجام داده ولی نمی‌دانم چرا جسد را از خانه بیرون برده شاید همان دستپاچگی دلیلش باشد.

ستوان حتی اگر حرف رئیس‌اش را قبول می‌کرد باز نمی‌توانست بفهمد امین از این قتل چه هدف و انگیزه‌ای داشته. تازه ثابت کردن این فرضیه تقریبا محال بود چون آنها هیچ مدرکی نه علیه امین بلکه علیه هیچ مرد دیگری هم نداشتند. 2 همکار وقتی به میدان آزادی رسیدند که مظنون تازه آنجا را با 4 مسافر به مقصد فلکه صادقیه ترک کرده بود. کارآگاه ترجیح داد به جای ایستادن و انتظار کشیدن آن سر خط برود و آنجا امین را گیر بیندازد. این کار زیاد سخت نبود و امین خیلی راحت با ماموران همراه شد تا در آگاهی بازجویی پس بدهد. او البته در طول مسیر از مرگ همشهری‌اش ابراز بی‌اطلاعی کرد: وقتی غیبش زد فکر کردم برگشته هشترود برای همین هم دیگر پاپی نشدم.

امین نمی‌دانست او را به عنوان متهم گرفته‌اند، نه شاهد برای همین وقتی در آگاهی شهاب بازجویی را با این سوال شروع کرد که: چرا بهادر را کشتی؟ جا خورد.

کی؟ من؟

امین تا جایی که می‌توانست بر بی‌گناهی‌اش اصرار کرد اما خبر نداشت ناخواسته یک سرنخ علیه خودش به دست پلیس داده است. او در طول راه گفته بود از قصد دوستش برای برگشتن به شمال خبر داشت و حتی می‌دانست بهادر از فروش زمین‌های پدری پول کلانی به دست آورده است پس هیچ بعید نبود با انگیزه سرقت دوستش را به قتل رسانده باشد.شهاب قبلا تحقیق کرده و فهمیده بود بهادر یک روز قبل از مرگ پول را به حسابش ریخته بود. یعنی تا قبل از آن، همه تراول‌چک‌ها را در خانه‌اش نگه می‌داشت و احتمالا امین با اطلاع از این موضوع نقشه قتل و سرقت را کشیده بود غافل از این‌که یک روز دیر جنبیده است.

برخلاف نظر ستوان،به راحتی می‌شد این فرضیه را رد یا تایید کرد. شهاب متهم را به بازداشتگاه تحویل داد و این‌بار همراه دستیارش راهی محل زندگی مقتول شد. مرد فروشنده روی یک چهارپایه پارچه‌ای پشت پیشخوان نشسته بود و داشت یک جعبه کادویی را که روبانش باز شده بود، درست می‌کرد شهاب بدون این‌که حرفی بزند کارت شناسایی‌اش را جلوی چشم او گرفت. مرد در یک نگاه کارت را خواند و از جا بلند شد: در خدمت هستم.

این چند روز مشتری‌ای داشتی که رژ لب صورتی و ناخن مصنوعی سبز رنگ بخواهد؟

کار مرد همین بود و می‌شد گفت تقریبا هر روز از این مشتری‌ها داشت اما یک نفر بود که خوب در خاطرش مانده بود. مردی حدودا 30 ساله که هر دوجنس را با هم گرفت و بابتش پول اضافی هم داد. جوان خیلی با عجله وارد مغازه او شده و در حالی که نفس نفس می‌زد یک رژ برداشت و با انگشت بسته ناخن‌های سبز را نشان داده و بعد در حالی که قیمت هر دوشان روی هم 7هزار تومان می‌شد یک 10هزار تومانی داده و بدون این‌که منتظر بقیه پول بماند از مغازه بیرون رفته و وارد ساختمان روبه‌رویی شده بود. مرد همه این ماجرا را برای ستوان و رئیس‌اش تعریف کرد. ظهوری تقریبا خلع سلاح شده بود و چاره‌ای نداشت جز این‌که بپذیرد حالاحالاها باید کار کند و تجربه بیندوزد تا بتواند به پای شهاب برسد. چیزی که کارآگاه در خشت خام می‌دید او در آیینه هم توان رویت‌اش را نداشت. کارآگاه از فروشنده خواهش کرد برای شناسایی آن شخص با آنها به آگاهی بیاید. تعطیل کردن مغازه به معنی از دست دادن مشتری و سود بود اما نمی‌شد در برابر خواسته پلیس مقاومت کرد برای همین او چشمی گفت و مشتری تازه وارد را راه انداخت و بعد همراه 2مامور به راه افتاد.

در اداره امین را بین 6 نفر دیگر به خط کردند و فروشنده از پشت شیشه‌ای که البته از آن طرفش نمی‌شد چیزی را دید ایستاد و به صورت تک‌تک‌شان زل زد و بعد با انگشت امین را نشان داد: خودش بود.

راز این پرونده هم فاش شد. امین تا قبل از رودرروشدن با فروشنده باز هم حاضر نشد جرمش را گردن بگیرد اما وقتی آن مرد را دید تسلیم شد. انگیزه‌اش از قتل همانی بود که سرگرد حدس زده بود؛ سرقت البته سرقت ناموفق.امین در حالی که عصبی به نظر می‌رسید جزییات ماجرا را شرح داد: «خیال می‌کردم پول‌ها هنوز در خانه بهادر است برای همین به بهانه کشیدن شیشه آنجا رفتم و بعد او را کشتم و تمام خانه را گشتم ولی خبری از پول نبود. مانده بودم با جنازه چه کار کنم. از فروشگاه روبه‌رویی لوازم خریدم و آن جمله را نوشتم تا همه فکر کنند قتل کار آیلار است.

من از قبل ماجرای بهادر و آیلار را می‌دانستم فکر کردم نقشه‌ام حرف ندارد اما یک ساعتی که فکر کردم دیدم بهتر است جسد را از آنجا ببرم. تا شب صبر کردم و وقتی مطمئن شدم همه جا امن است جنازه را در پتو پیچیدم و از خانه بیرون بردم بعد آن را یک جا انداختم و ماشین را جای دیگری گذاشتم فکر نمی‌کردم لو بروم نقشه‌ام تقریبا دقیق بود.»

هیچ جنایتی نیست که رازش فاش نشود این پاسخ کارآگاه به متهم بود شهاب وقتی از اتاق بازجویی بیرون آمد به دستیارش گفت برود و کارهای مربوط به آزادی آیلار را انجام بدهد. او قبل از این‌که دختر جوان اجازه پیدا کند از آگاهی بیرون برود او را به اتاقش دعوت کرد و بابت سوءتفاهم به وجود آمده پوزش خواست و به او توصیه کرد وقتی بی‌گناه است نباید فرار کند و خودش را به دردسر بیندازد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها