بههمیندلیل با اولین نگاه میشناختمشان. راه مبارزه با آنها را هم از قبل میدانستم. صاعقه، سندباد و اولیس هم میدانستند... و میدانستم برای خوب بودن و نابود کردن بدیها فقط باید به گذشته یا آینده سفر کنم...
گذشت و گذشت تا نوجوان شدم. کتابخوان شدم... و همراه برادرم و دوستانش به دیدن فیلمهای روشنفکرانه میرفتم... آنها همهشان عاشق سینما بودند، مجلات سینمایی را میبلعیدند، بحث میکردند و برای آنها نقد میفرستادند و گاهی نوشتههایشان درمیان نقدهای خوانندگان چاپ میشد... من در این دوره با کوشش فراوان نام کارگردانها را فرامیگرفتم و به همراه برادرم منتظر فیلمهای بعدیشان میشدم، اما از شما چه پنهان، با این که روشنفکر شده بودم، دورازچشم برادرم و دوستانش، همه فیلمهای هرکول، ماسیست و... را میدیدم، اما دیگر جذابیت سابق را نداشتند. مثل این بود که موظف هستم این فیلمها را ببینم. همین.
باز هم گذشت. تا این که با دیدن دو فیلم به زمان حاضر پیوند خوردم و در هر دو فیلم سفری اتفاق میافتاد: اتوبوسی به نام هوس (الیا کازان) و بیلیاردباز (رابرت راسن).
ویوین لی و پل نیومن هر دو سفر میکنند تا به حساب خودشان گذشتهشان را دور بریزند. فراموشش کنند تا در آینده خوشبخت شوند، اما هر دو نفرشان، چه «بلانش» و چه «ادی» دربرابر غولها و جادوگرها شکست میخورند. اصلا بهپای غولها میافتند و زیر پای آنها له میشوند. مارلون براندو، ویوین لی را مچاله میکند و جورج سی اسکات، پل نیومن را لگدمال میکند. من هم لگدمال شدم. مچاله شدم و له شدم. بغض آن زمان را هرگز فراموش نمیکنم. من که استاد مبارزه با غولها و جادوگرها بودم، لنگ انداختم. شکست خوردم، اما بالاخره فهمیدم چرا باید برای مبارزه پیروزمندانه با پلیدیها به گذشته یا آینده رفت... فهمیدم که فقط در قصهها میتوانیم پیروزمندانه بجنگیم و در زمان حال ـ اگر خیلی امیدوار باشیم ـ فقط میتوانیم بجنگیم. با خوبی یا بدی؟ نمیدانیم. چون فقط در قصهها خوبی و بدی از هم تفکیک میشوند... و من تازه رنگ خاکستری را فهمیدم.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)