خانه گنجشک‌ها

کد خبر: ۴۴۵۷۴۳

زندگی آنها از راه نجاری تأمین می‌شد. او مرد هنرمندی بود و همه چیز می‌توانست بسازد و حسن خیلی دوست داشت از پدرش نجاری را یاد بگیرد. وقتی پدر مشغول کار بود حسن هم می‌ایستاد و او را نگاه می‌کرد.

فصل زمستان شروع شده بود و برف همه جا را سفید کرده بود. یک روز حسن از خواب بلند شد و رفت پشت پنجره اتاقش و بیرون را نگاه کرد. ناگهان چشمش به یک نقطه خیره شد. زود لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون رفت و دید روی زمین گنجشک کوچکی افتاده است و به سختی نفس می‌کشد. خیلی ناراحت شد و گنجشک کوچولو را برداشت و به داخل خانه آورد‌ بعد گنجشک را کنار شومینه گذاشت و یک پارچه هم رویش انداخت و نوازشش کرد. مامان حسن به اتاق آمد و گنجشک را کنار شومینه دید و به حسن گفت: این گنجشک بیچاره الان می‌پزه!

حسن گفت: آخه روی برف‌ها افتاده بود.

مامان حسن گفت: پسرم این طفلکی گرسنه است، برو دانه بیار بخوره. حسن دوید و کمی گندم آورد و جلوی گنجشک ریخت.

گنجشک تا دانه‌ها را دید از جایش بلند شد و شروع به خوردن کرد. حسن خیلی خوشحال شد و رفت کمی آب هم آورد و کنارش گذاشت. گنجشک آنقدر غذا خورد تا سیر شد و در گوشه‌ای نشست.

حسن و مادرش از این‌که گنجشک حالش خوب شده است خیلی خوشحال شدند. ساعتی گذشت و پدر به خانه آمد و آنها جریان آن روز را برایش تعریف کردند.

پدر هم به حسن گفت: آفرین پسرم امروز تو کار خیلی بزرگی کردی و یک گنجشک را از مرگ نجات دادی!

حسن خندید و گفت: بله پدر.

پدر کمی فکر کرد و بعد به حسن گفت: حسن جان تو فکر می‌کنی بقیه گنجشک‌ها چه کار می‌کنند.

حسن گفت: خب پدر حتما یک نفر هم مثل من به گنجشک‌های دیگر کمک می‌کند. پدر گفت: بله پسرم ، اما من یک فکری دارم. حسن گفت: چه فکری؟

پدر دست حسن را گرفت و به سمت کارگاهش برد و گفت: حسن جان حالا با هم کمک می‌کنیم و یک خانه کوچک برای پرنده‌ها می‌سازیم و در باغچه جلوی خانه می‌گذاریم تا هر پرنده‌ای که دوست داشت در این خانه زندگی کند و پناه بگیرد.

حسن خیلی خوشحال شد و به پدرش کمک کرد تا عاقبت خانه‌ای کوچک و زیبا برای پرندگان ساختند و در باغچه گذاشتند.حسن هم دوید داخل خانه و پرنده کوچولو را بغل کرد و داخل خانه‌اش گذاشت و مادر هم کمی دانه روی زمین پاشید تا پرنده‌های دیگر که گرسنه مانده‌اند دانه‌ها را ببینند و به سمت خانه بیایند.

چند ساعتی نگذشته بود که پرنده‌های زیادی در آن نقطه جمع شدند و اکثرا در خانه چوبی ساکن شدند. حالا حسن هر روز صبح که از خواب بلند می‌شد از پنجره به خانه پرنده‌ها نگاهی می‌انداخت و با آنها صحبت می‌کرد و خوشحال بود.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها