اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشتههای دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامهها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
کبوتران خیالتان را [بَهبَه!]، افزون بر چاپار [اَهاَه!]، میتوانید به «شناسة» pasukhgoo در «جیمیل» هم ایمیل کنید (پینگیلیش، فارگیلیسی، ختم کلووووم: هر چی بش میگینُ از بیخ، بیخبییییخ... اصابمصاب نهرماااا! هیس! هیس! دِهَه! زبوندرازی میکنه واسهم! دِ!).
کامران از بناب: [...]نمیدونم چرا سهم من از یه عالم دل، این دل نازک و نارنجی شده که با تلنگری میشکنه و با نوازشی به وجد مییاد. شایدم تقصیر خودمه که تو این زمونهای که هر کی به فکر خودشه، من انتظارم از بقیه زیاده که حواسشون بیشتر به دلم باشه؛ اما تو برام همه نبودی. حداقل این انتظار رو بیشتر از بقیه، از تو داشتم[...]
باغبون: از کافه کاغذی ما خبر نداری؟ ببین من اصاً شانس ندارم. دو بار نامه براش جیمیلیدم! دفعة سوم دیدم اصاً نسل سوم شده چمدوووون! بهش بگو چرا فکر جوان 17 ساله و 4 ماهة مردم را نمیکنند؟ هاااان؟! البته شاید بدشانسی من گریبانگیر شما هم بشه... یه وخ میبینی به جای چاردیواری یهو رفتن گذاشتن چادرشب! یا... چمدونم یه چیزی دیگه! فقط یه چیزی که دیگه بروبچ نداشته باشه! شانس ماس دیگه!
اولاً تو چرا مهمون دعوت میکنی به وبلاگت، خودت میذاری میرییییی؟! دِ! چه وضعشه اصاً؟! دویوماً من از اون جوونک 17 ساله و 4 ماهة کاغذین! نه خبر دارم که ژولیده موی و نشُسته روی، سر به کوه و بیابون گذاشته و رفته. کاغذخواب شده واس خودش و به قول معروف: اصاً یه وضیییی!! یا چی نه هم که هیچی! سیوماً شانس و مانس تا حد زیادی، تو این صفحه، راه نهرررره!
عاطفه شکرگزار: نام من بینامیست/ هستیام از دنیا، شاخة تنهائی/ یک سبد بیمهری، ارث من از دنیا/ سهم من از عشقش، سهم ما از دنیاست/ قصهام تکراریست.../ گفتن تکرار هم، از سرِ ناچاریست/ دلم از کوچکی عاطفهها میگیرد/ و به تنهائی نیلوفر مرداب دلم میمیرد[...]
وااای... ببین کی اوووومده اصاً! خُ حداقل زودتر میگفتی، گوسفندی، گاوی، شتری، فیلی (بذ بینم از فیل بزرگتر چی دااااریمممم؟... ها... دایناسور!)... عاطی جان، سبک بیان قسمت دوم شعرت، به قسمت اولش نمیخورد! گفتم چیکا کنم، چیکا نکنم؟! نیما گفت: کار نهره که! این قسمتش رو که از نظر روونی تصویر و آهنگ، بهترتره! بچاپ بره... خلاص! یه نیگا کن ببین رفته؟ یا بیچاره هنوزم پشت دره؟!! (آیفون تصویری خُ بغل دستته که! تو این سوز و سرما از پنجره نیگا میکنی؟ دِهَهههع!)
یُمنا از مشهد: این دل، دل تنهای من آواره و مجنون/ همچون دل رنگین انار این دل من، خون/ از آتش عشقی دل من شعله کشید و.../ خاکستر آن در دل دوران شده مدفون/ این دل که خودش را به وصالی زده دلخوش!/ از دایرة وصل بیافتاده به بیرون/ تسلیم شده این دل من بر دل معشوق/ از هیبت چشمش و ز زیبائی موزون!/ او میشکند قلب مرا، میزندم سنگ/ هر لحظه شود بر دل من حادثه افزون/ سهمت ز دلم، یار! بدان هست تمامش/ حالا که دلم از دم عشقت شده گلگون.
حالا که شعرای خوبت رو میذاری تو گنجه، منم میندازمت تو پستخونه تا دیگه اشعار پیشرفت نکردهت رو نفرستی! (چیکا کنم دیگه... خیام جونم گفت حالا بیا و یه راهنمائیش بکن دلش نشکنه. گفت بهت بگم اگه برای تصویرسازی در اشعارت وقت بیشتری صرف کنی، زمین تا آسمون کیفیتشون فرق میکنه. مثلا ببین اگه به جای «دل رنگین انار» گفته بودی دل «مجروح» انار چه اشارات هنرمندانهای به قرمزی انار و خون، قاچ و جراحت و... شکل گرفته بود؟ انگار که از سطح رفته باشی به عمق. بعدشم... هیبت چشم؟ مگه گاومیشه؟! دِ...!) نوشتن اسمت رو زیر مرسولاتت فراموش نکن (منتظر اون شعرای تو گنجهماااا).
روژین: آنچنان حالم زار است که خودم را بین ساعتها گم کردهام و دست به گریبان دقیقهها شدهام تا لااقل از بین ثانیههای تو پاک نشوم.
امیر- ج: لحظهها در گذرند/ با امید و ناامید/ تیکتیک ثانیهها/ توی مرگ یک صدا/ مرگ تلخ لحظهها/ مرگ پیوند دو دست/ مرگ پیوند دو لب/ مرگ پیوند دلا/ مرگ تلخ لحظهها.../ رفتن فضای ذهن/ توی اوج لحظهها/ لحظههای ناامید/ لحظههای پر ز درد/ لحظههای تلخ و سرد/ لحظههای بینشان/ لحظههای بیدوام/ لحظة مرگ صدا/ لحظة مرگ گلا/ لحظة رفتن به دور/ لحظههای سوت و کور[...]
ای برادر! حالا این همه لحظه... خب؟ منظور؟ ...آخرش؟ (قانون چندم بوووود؟!)
زینب فخار: سلام به شما عزیزان جان بر کف، شما ملیپوشان، دلاوران، نامآوران! هم اینک که صدای کلیدهای صفحه کلید اینجانب یعنی (اِهم) زینب فخار را نمیشنوید و حتی نمیبینید، اینجانب در سرزمینی دور، در زمینی به وسعت حدوداً زیاد، به ارتفاعی بیشتر و عرض تقریباً کمتر در اهواز به سر میبرم. حالا با کمک پرتقالفروش پیدا کنید درجه حرارت شیراز را! از آنجایی که بنده دوست نداشتم و ندارم که پائین رفتن جرعهای آب خوش را از گلوی مبارکتان ببینم، باز هم اینبار برایتان لقمههای طنزِ زدهشده از شکم زن و بچهام را البته بدون کمک گرفتن از کفترک خپلوی بازنشستهام ارسال میکنم ولی خودمونیم، هیچی مثل نامههای قدیم و بوی تمبر و بوی پاکت، بوی کااااغذ رنگیییی نمیشه. با تشکر فراوون. برمییییگرددددم، حتماااااً.
بهبه! بهبه! بگو بینم اون کفتر خپلوی یه خرده لاغر! اصاً میدونه اگه چن وقت بگذره و ما خبری ازش نداشته باشیم، ممکنه افسردگی بهمون دست بده؟ نه... میخوام بدونم میدونه؟ ...نری باز دو سال دیگه بیای درجه حرارت اصفهان رو بگیری! منتظریما...