درخت انگور، تو باغچة گوشة پارکینگ بود. سالها بود که خشک و فرسوده به دیوار پشتش تکیه داده بود، تا اینکه یک روز جوونه زد و رشد کرد. سبز شد و سبز شد و قد کشید و از دیوار بالا رفت و یه دستِ خودش رو به بالکن طبقة دوم رسوند و از اون بالا، چتریهای قشنگش رو سایهبون بالکن طبقة اول کرد. بعد دست دیگهش رو دراز کرد و پشتبوم وسیع و بلند خونه رو پوشش داد. کمکم دستاش رو به هم قفل کرد و سفت و محکم خونه رو در آغوش گرفت و سرش رو روی بوم گذاشت و خونه رو زیر موهای سبز و بلندش پنهون کرد... درخت توی این خونة قدیمی چی دید که بهش دل بست؟
داریم از اینجا میریم. جایی که نمیدونم کجاست.
نمیدونم از ورود به دنیای جدید میترسم یا خروج از دنیائی که بهش وابسته شدهم؟ [...]تو این خونه بزرگ شدهم. تو این خونه زندگی کردهم. حیاط این خونه پر از خاطرات بازیهای کودکی منه. خوب یادمه توی این حیاط اونقدر زمین خوردم تا دوچرخهسواری رو یاد گرفتم [...اما] دیروز این خونه بدجوری من رو از امروز و فردام جدا میکنه. باید از اینجا برم. با این اعتقاد که پشت هر شب بارونی و سیاهی، صبح روشن و تازهای تو راهه.مهدیس پورابهری
ایول! فقط حیف که خیلی طوووولانی بود! مجبور شدم یکی دو جاش رو برا جا شدن تو صفحه حذف کنم متأسفانه. میبخشی دیگه؟ هووووم؟
جملهبازی
خش خش خش/ دیگر برگها آویزان درختی نیستند/ هو هو هو/ باد، به زمستان پیشکش میکند خرده برگهای پائیزی را/ سو سو سو/ زیر این شمع به یلدای بلند مینگرم/ قه قه، هق هق/ گاهی از شوق، گاهی از غم/ ابرها میگریند/ چیک چیک چیک/ نفس آسمان از جای گرم درمیآید/ شر شر شر/ وسایلِ همگانیِ حمل و نقلِ بارانند، ناودانها/ وز وز وز/ مگس از تکاپوی طبیعت زیر آواز زده است/ قار قار قار/ عشق و زاغ و مترسک؟ یک کلاغ چل کلاغ کردهاند مترسکها/ تیک تاک تیک/ نفس ساعت به شماره افتاده/ ده، نه، هشت/ شمارش معکوس/ از بازی جا نمانیم.
بدون نام
عاقبتاندیش
1-توی اولین فرصت رفتم دلم رو ضد گلوله، ضد سرقت و ضد ترک برداشتن و شکستن کردم تا بقیة عمرم رو در آسایش زندگی کنم!
2-هنوز دلم رو پشت چراغ قرمز عقلم نگه داشتم که مبادا «ای کاش» تکیه کلام پیریام شود.
3-تقدیرم قربانی غرورم نخواهد شد!
حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان
کتابخانة بروبچ
«هانی از اهواز» رو یادتون هست؟ همون که چارسال پارسالا! شعرهای خودش رو میفرستاد و تو پرانتز هم، من و او، سر «گاو مشدسن!» با هم کَلکَل میکردیم؟! حالا یه کتاب از اشعارش رو به نام «ثریا» چاپ کرده. تاااازه، دلتون بسووووزه! یه نسخهشم واسه من فرستااااده! اما خب... چون پاسی اهل تکخوری نیس! یکی از شعرهای «هانی اسدی» رو از همین کتاب، برا شمام چاپ میکنم که هم خودش حالش رو ببره، هم شما. این شما، اینم اون!
«نظری نما به حالم که چنین شکستهبالم/ شرری که جان بگیرد همه ساحت خیالم/ مگر ای فدای رویت تو مرا به خود بخوانی/ وگرم رها نمایی ندهد فلک مجالم/ دلم از صبا بجوید سحرم خبر ز یاران/ که جدا ز ملک جانان، سیه است روز و سالم».
هانی جان، دستت درست و در آرزوی چاپ کتابهای بعدیت، ولی خودمونیم (بقیه گوشاشون رو بگیرن! دِ! چه معنی میده یواشکی گوش میدین؟!)فقط از باب نمونه میگمها، خودت یه نگا به مثلا این بیتت بندااااز: «سواد سرمة چشمت چه فتنه انگیزد/ به غمزه قرعه به نامم چو میکند مندوب». به نظرم، اگه یه نمه بیشتر به تصویرسازیهای تازه اهمیت میدادی و کمی بیشتر از زبان نظم کهن و کلمات قدیمی و عبارات تکراری فاصله میگرفتی، لذت خوندن اشعارت دوچندان که هست میشد... نمیشد؟(دِ ! خُ دیگه بد و بیراه گفتن نداره که ! بگو نخخیرم! نمیشد! ازش تعریف میکنی، راه و چاه پیشرفتم نشونش میدی... گاو مشدسن رو میاندازه دنبال آدم!)
ف. حسامی
محرم اسرار
زمانی که دلم برا خودم تنگ میشه، یه گوشهای خلوت میکنم و میگم: براستی در این دنیای وانفسا که سنگ رو سنگ بند نمیشه، داشتن یه دوست صمیمی، امین و معتمد که همهجوره بتونی بهش اعتماد کنی، یه گنجینة تمام نشدنی و همیشگیه که نه توفان حوادث را یارای از بین بردن اونه و نه کوتهنظران و حسودان قدرت تخریبش رو دارن. تو چی فکر میکنی؟
علیاصغر رضایی از بهشهر
بهبه! بهبه! بهبه به تو ای گرامی. اونقد خوشحالم کردی که بال درآوردم و رفتم صنایع هواپیماسازی گفتم: این بالها اضافهس، به عنوان قطعه یدکی وردارین بذارین رو هواپیماهاتون! آخه هم یه اسم آشنا دیدم و رفتم به خاطرات پونصد شونصد سال پیش از این! (که تازه شده بودم پاسخگوی بروبچ!)، هم خوشحال شدم که هنوزم خوانندة صفحة بروبچی، همم اینکه بالاخره به جای فرستادن کلمات قصار هزار بار منتشر شدة نامداران، جملات گهربار خودت رو فرستادی که ارزشش برا این صفحه، دو صد چندانه.
گامهای معلق
[...]بخوان اما خوبتر بازگوی. گفتن آنچه که میدانی و میخوانی بر رغبتها میافزاید؛ رغبت دیگران را بر همراهیات. قافلة همراهانت را [نیز] بزرگ و بزرگتر میکند... «تو تنها نیستی!» و این نوری میشود بر ادامة راه و رفتن تا رسیدن. بگوی، چه بهتر که با قلم.
اعجازی که قلم راست، حتی به نظر در کائنات نیست. بدان و بخوان و بگوی اما... مادامی که آنچه را بر زبان و قلم جاری میسازی فقط بدانی و بخوانی و بازگو کنی، تو را پناهگاهی نخواهد بود و ناگاه رخ میدهد صحنة دلگیر «لغزش»! پناه همیشه هست، همه جا، برای همه کس! برق چشمی که در دل نباشد، دیدگان سر را چه انتظار مگر دروغ و تظاهر؟!
...و این گونه است که روی زمین سخت نیز محکم نتوان ایستادن، چه رسد به رقص بر آب و گام نهادن بر فراز ابرهای آسمان!
شبنم اطهری از بروجن