با کاروان عشق

رسم جوانمردی

هنوز لشکر تازه‌نفس به کربلا می‌آید، قرار است خیمه‌های حسین‌بن‌علی به محاصره دشمن درآید، خبر می‌رسد شمر بن ذی‌الجوشن با نامه ابن‌زیاد وارد کربلا می‌شود آن هم برای کشتن حسین‌بن علی، دشمن فهمیده است کسی از سوی کوفه و اهل عراق به یاری حسین‌بن‌علی، نخواهد آمد دشمن می‌داند، سپاه آقا همین خیمه‌نشینان این اردوگاهند، دشمن پی برده است که امام یاوری بیش از این نخواهد داشت، دشمن هنوز هم درصدد است یاران حسین‌بن‌علی را به تطمیع زر و زور خود به سوی سپاه ابن‌زیاد و عمر سعد فرا خواند.
کد خبر: ۴۴۴۲۸۰

برای فرزندان ام‌البنین امان‌نامه می‌فرستد و لعن و نفرین عباس‌بن‌علی شمر را وادار به عقب‌نشینی می‌کند، دشمن هنوز یاران امام را نمی‌شناسد. رسم جوانمردی همین است که اصحاب حسین‌بن‌علی دارند، تا آنان زنده خواهند بود هیچ کس از اهل بیت اجازه ندارد در صحنه رزم حاضر شود، نه فرزندان حسین، نه برادران نه برادرزادگان، حتی عموزادگان و هیچ یک از جوانان بنی‌هاشم! این جماعت به حسین‌بن‌علی گفته‌اند و از حضرتش خواسته‌اند تا اجازه دهد آنان به وظیفه خود عمل کنند، گفته‌اند، پس از آن که کشته شدند، امام خود می‌داند برای اجازه دادن به اهل بیت و رفتن سوی رزمگاه کربلا! یاران اندک امام راه و رسم جوانمردی را با مُهر خون به امضا رساندند، در این میان حبیب‌بن‌مظاهر خنده به لب راهی میدان می‌شود، زهیر مرد و مردانه در مقابل دشمن می‌ایستد و دشمن را بیم عذاب الهی می‌دهد و نصیحت می‌کند، اما جوابی جز کشتن حسین نمی‌گیرد.

یاران حسین به عهد معهود خود وفادار می‌مانند و یکی پس از دیگری راهی میدان جنگ می‌شوند، نوبت به اهل بیت و جوانان بنی‌هاشم می‌رسد. زمزمه نه که ولوله‌ای عجیب طنین‌انداز می‌شود. همه از جا برمی‌خیزند، برای وداع و خداحافظی! معلوم نیست چه کسی گوی سبقت را در این میان خواهد ربود! معلوم نیست، اول داغ کدام رعناجوان بر دل حسین خواهد نشست. این وداع خود کافی است که داغی برای همیشه و تا ابد بر دل حسین بگذارد و قامت حضرت را خمیده کند.

و در این میان آن‌که آقا درباره‌اش فرمود از نظر شمایل، خلق و خو، منطق و سخن گفتن، شبیه‌ترین فرد به پیامبر است، موفق‌ می‌شود به جلب رضایت حسین علیه‌السلام، علی‌اکبر اجازه میدان از پدر می‌گیرد، نگاه امام به فرزند، نگاه ناامیدی است، علی‌اکبر راهی میدان می‌شود، پدر چندقدمی هم پشت‌سر او حرکت می‌کند. تاب امام بی‌تاب می‌شود و فریاد برمی‌آورد: خدایا! تو گواه باش که جوانی به جنگ این قوم می‌رود که از همه به پیامبر تو شبیه‌تر است ...

جنگ علی‌اکبر دیدنی است، اما تشنگی آزارش می‌دهد، نزد پدر بازمی‌گردد، جرعه‌ای آب طلب می‌کند اینجاست که دل بابا را آتش می‌زند ... و پدر تشنه‌تر از پسر!

محمد خامه‌یار / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها