[اگه به من بود، همین یه قانون رو برا صفحه میذاشتم:] 1-هر چی میخواد دل تنگتون بگید آمممما: حاصل فکر خودتون رو بفرستید، نه کپی آثار دیگران رو [ولی خب، مسئولان امر یهچی دیگه میگن] 2-یا نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی و به قول مسوولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشتههای دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامهها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
رضوان از کنگاور: همسایهمون داشت ماشینش رو میشُت. البته بیشتر کوچه رو تمیز میکرد تا ماشینش رو! یهو خم شد و شیلنگ آب رو زیر ماشین گرفت و بعد داد زد: آییی پسر! فشار آب رو زیاد کن! بععععله! یه گربه زیر ماشین بود! گربه فرار کرد و شیلنگ آب هم دنبالش! بیچاره اینقدر ترسیده بود که خودش رو از یه بلندی به ارتفاع تقریباً20 متر پرت کرد توی خیابون! حالا میشه به این رسید که میگن گربهها هفت تا جون دارن! یعنی اون الان شش تا دیگه جون داره؟ (راستی اگه بخوام عکس خواهرهای دوقلوم رو واسه صفحه 2 بفرستم که چاپ شه چطوری بفرستم؟)
(میری با یه دوربینی که عکسای باکیفیت میگیره، تصویر دیجیتالشون رو ثبت میکنی بر جریدة عالم! تصویر دیجیتال رو منتقل میکنی به کامی، یه نگاه میکنی ببینی کیفیت بالا رو برای چاپ داره یا نه، ایمیلت رو باز میکنی، تصویر رو به همراه اسم بچهها پیوست ایمیلت میکنی و میفرستی به این نشونی:
4divari@jamejamonline.ir).آتنا، 23 ساله از قم: پائیز و زمستون که میآد، دلم برای پرندهها خیلی میسوزه. به خودم میگم چطور چیزی برای خوردن پیدا میکنن، کجا میرن که سردشون نشه.
بهبه! بهبه! خیلی خوبه. حیوونا و پرندههام تو چرخة زندگی، یه سهمی دارن واس خودشون مث ما انسانها؛ ولی خب، اونام دیگه دستشون چلاقِ چلاق نی!! (اون گوشموشههای ذهنت میدونم که یه جائی هم علاوه بر حیوونا و پرندهها، برای انسانهائی باز کردی که نه جائی دارن برای گرم شدن، نه چیزی برای خوردن. میدونم! میدونم!).
زهرا چاوشی از اهواز: [...]هر چند خودم میدونم چرا نشد برام کامنت بذارین (آخه ما از این سعادتا نداریم) همینکه قدم گذاشتین اومدین، اووووئه! خودش کلّیه! خیلی خیلی خوشحال شدم. متشکر. بله. به تغییر افکار و دیدگاهام هم فکر کردم. دقیقاً همون روز تولدم[...]
هوم! به قول این داش فرید خودمون: «خواهش میکنم! حرفا میزنین! اول شما بفرمائین! اصاً نمیشه. این مائیم که خیلی هم متشکریم»!
پیمان مجیدی معین: قد همه روزای رفته/ پُرم از حرفای نگفته/ این روزا خیلی آشفتهم/ دیگه از دستِ تو خستهم/ تو هم شدی مثل همه/ گم شدی تو این همهمه/ خیلی بیمعرفتی/ که باز بیتفاوتی/ وقتی نِگات پُرِ اخمه/ مث نمک روی زخمه/ کاش میشد به جای تردید/ تو چشات عشقُ دید/ چرا قلبت آس و پاسه/ دیگه منُ نمیشناسه/ همه روزا طی شد/ نوبت ما کِی شد؟/ روزهای بیخاطره/ شبهای بیستاره/ تو یه طرف، من یه طرف/ هفتههای مزخرف/ با من این کارُ نکن/ حسِ تو انکار نکن/ بگو دنبال چی هستی؟/ چشماتُ واسه چی بستی/ از اون نگاهِ پر تمنّا/ مونده یه نگاهِ بیمعنا/ هر چی میگی نگو فقط/ رسیدیم آخر خط/ میدونی عزیزم آخه؟/ حقیقت بدجوری تلخه/
و. الف. پائیز: دعایی دارمت بر لب/ که با خود خوانمش هر شب/ که دنیایت بسان خواب ناز یک پری باشد/ که در ارامشی زیبا، به روی مخمل شنها، به زیر آبی دریا، همیشه غرق در رؤیا، به دور از غصه و غمها/ بخوابی ناز درخفته/ تمام عمر آسوده، ز هر کابوس آشفته...
اون...وَخ... «بخوابی ناز درخفته» یعنی چیییی؟ میشههههه؟!!
مرضیه، 21 ساله از اهواز: [...]خاطرهها را یکی یکی مرور میکنم. خوشیها و ناخوشیها، قهرها و آشتیها، اشکها و لبخندها. دلم میگیرد با یاد تمام لحظههایی که گذشته. احساس عجیبیست دلتنگی![...] مدتهاست «دوستت دارم» را از نگاهت میخوانم. حتی اگر لبانت را برای همیشه ببندی، چشمانت را نمیتوانی تا ابد روی هم بگذاری!
کامران از بناب: همیشه وقتی میخواستی حرفت رو به کرسی بشونی و حرف فقط گفتة خودت باشه، وقتی میدیدی که سکوت کردهم این سکوتم رو پای رضایتم میذاشتی، ولی این آخرین سکوتم در مقابل خواستة عجیب تو شکست و باختن بیصدای تو بود که بازم گذاشتی پای علامت رضام.
مهدی از تهران: آقا من حرفی ندارم برای گفتن. یعنی بلد هم نیستم چی رو چطور باید بگم. اما به خاطر اینکه این همه مدت خواننده صفحة خوب بروبچهها و جوابهای شما بودم (خیلی هم ازشون استفاده کردم تو زندگیم برای درست کردن فکر و رفتارم) میشه امیدوارم باشم یه جایی حداقل در تلگرافخونهتون حداقل یه اسمی هم از من بیارین؟ جای دوری نمیره باور کنید (بین خودمون بمونه؛ پای آبرو و حیثیت در میونه).
هیسسسس... چون موضوع خیلی حساس و حیثیتی بود پس، به جای تلگرافخونه، یه حالی هم ما بت میدیم، از باب توجه به خوانندگان خودمون! میآریمتون این گوشموشههای پستخونه ازتون تشکر و سپاس و قدردانی میکنیم. خوووووبههههه؟! ممنون که با ما هستین. این شماااا... اینم اسمتون!