زندگی زیباست

کد خبر: ۴۴۳۳۳۸

همه چیز آرام بود. جورج و النا کنار هم نشسته بودند و به حیاط سرسبز و پر از گل نگاه می‌کردند. جورج می‌دانست که اگر امروز زنده و سرحال است، به دلیل کمک‌های الناست. برای همین هم همیشه از او تشکر می‌کرد.

حدود 20 سال قبل، جورج به بیماری سختی مبتلا شد. همه اعضای خانواده تلاش می‌کردند به او کمک کنند تا هر چه زودتر بهبود یابد و دوباره همان جورج مهربان و سرحالی شود که آنها می‌شناختند.

در این میان النا بیشتر از همه افراد به جورج کمک می‌کرد؛ همیشه همراه او بود، با بهترین پزشکان شهر درباره وضعیت جورج صحبت می‌کرد و از آنها مشورت می‌گرفت، به کار بچه‌ها رسیدگی می‌کرد و نمی‌گذاشت جای خالی جورج خیلی احساس شود.

با همه این مراقبت‌ها و رسیدگی‌ها، وضعیت جورج کم‌کم بهتر می‌شد و یک روز بالاخره پزشک اعلام کرد که او می‌تواند به خانه برگردد و کنار همسر و فرزندانش باشد. همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و جشنی خانوادگی به مناسبت ورود جورج برگزار کردند.

اما این بار جورج چندان تمایلی نداشت به خانه برگردد. او دوست نداشت بچه‌ها، پدرشان را در این حالت ببینند؛ جورج نمی‌توانست به تنهایی کارهایش را انجام دهد، او حتی نمی‌توانست بدون کمک دیگران راه برود و کمی قدم بزند. با خودش فکر می‌کرد حالا نه‌تنها کمکی برای همسر و فرزندانش نیست، بلکه باعث عذاب آنها هم می‌شود.

چهره جورج روز به روز غمگین‌تر و ناراحت‌تر از قبل می‌شد. او نمی‌توانست این وضعیت را تحمل کند و فکر می‌کرد بهتر بود در بیمارستان می‌مرد ولی هیچ‌وقت با این حالت به خانه برنمی‌گشت. او تصمیمش را گرفته بود؛ مرگ برای او بهتر از زندگی بود.

النا عاشق همسرش بود و تحمل نداشت ناراحتی جورج را ببیند. برای همین تصمیم گرفت کاری کند که او از این وضعیت رها شود و زندگی جدیدی را شروع کند. او همیشه با جورج صحبت می‌کرد و به او می‌گفت زندگی در هر شرایطی زیباست.

النا برای خوشحال کردن جورج هر کاری می‌کرد. به همین دلیل تصمیم گرفت کاری را که جورج دوست داشت، ادامه دهد؛ حالا که جورج نمی‌توانست به تنهایی کارهایش را انجام دهد، لازم بود کاری سبک‌تر انتخاب کند.برای همین النا دست به کار شد؛ خانه را تمیز کرد، وسایلی که مورد نیاز کار جدید بود خرید و به همه بچه‌ها هم خبر داد که از هفته آینده خانه آنها به محلی برای جمع کردن کمک‌های مردم منطقه تبدیل می‌شود. جورج همیشه دوست داشت در کارهای خیر شرکت کند و حالا که توانایی کار کردن معمولی را نداشت، بهترین کار این بود که مسوول جمع کردن و تقسیم کمک‌های مردم منطقه شود.

هفته بعد خانه آماده جمع‌آوری کمک‌ها شده بود؛ کمک‌های مردم منطقه برای بچه‌های بی‌سرپرستی که در خیریه محل زندگی می‌کردند.

پس از گذشت چند هفته، جورج هم سرحال‌تر و شاداب‌تر شد. حالا نه‌تنها احساس می‌کرد وجودش بیهوده نیست، بلکه خودش هم از بیکاری و تنهایی نجات پیدا کرده بود. النا هم از این وضعیت خوشحال بود. با این کار هم به بچه‌های خیریه کمک می‌کردند و هم به جورج که هر چه زودتر روحیه خودش را به دست آورد.

زهره شعاع

منبع: family.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها