با کاروان عشق

پای خیمه‌های حسین (ع)

حسین من! چند ساعتی دیگر، خورشید دوم محرم، آرام‌تر از همیشه خود را در تنگنای افق جای می‌دهد، غروبی دلتنگ برای کاروان تو به ارمغان می‌آورد، کاروان خسته‌تر از همیشه بر سینه بیابان این دشت توقف می‌کند. تو به کربلا می‌رسی! همین که نام این سرزمین را پرسیدی و شنیدی، اینجا کربلاست، دل کویر را در تب و تاب می‌اندازی. وقتی فرمان می‌دهی قافله فرود آید و لب به سخن باز می‌کنی و می‌فرمایی پناه می‌برم از «کرب» و «بلا» اینجا منزل و محل خیمه‌های ماست و این زمین جای ریختن خون می‌شود. مزار ما در این مکان واقع خواهد شد. با شنیدن این سخن‌ها، نمی‌دانم بر دل زینب و رباب و زنان بنی‌هاشمی چه گذشت، نمی‌دانم رقیه دخترک 3 ساله تو چگونه تاب آورد؟! اما آسمان چهره درهم کشید.
کد خبر: ۴۴۳۲۶۶

زمین بغض خود را فرو خورد، فرات خاموش و بی‌صدا اشک ریخت و رنگ خون گرفت. پهنه صحرا خارهای خود را به دست نسیم گرم سرنوشت سپرد، این قصه غصه دل کودکان حرم تو می‌شود.

خیمه‌ها یکی پس از دیگری برپا می‌شود، پای همین خیمه‌ها، اهل و عیال و بنی‌هاشم را جمع می‌کنی، نمی‌دانم بر ذهن مبارک تو چه می‌گذرد که اشک پرده‌‌ای می‌شود در پیش چشمان تو، شاید به قطعه قطعه شدن پیکر پاک خود می‌‌اندیشی، شاید هم به پاره پاره شدن جسم همه هستی‌ات، علی‌اکبر، شاید هم به دست‌های بریده علمدار این سپاه، حضرت ابوالفضل فکر می‌کنی! نمی‌دانم شاید به اسارت و غربت اهل حرم در عصر عاشورا می‌اندیشی! فقط می‌دانم وداع با اهل‌بیت صحنه جانسوزی را ترسیم می‌کند و وداع با رقیه برای تو بیش از هر چیز، دلخراش و جانسوز خواهد بود.

آقای من! می‌خواهی در پای همین خیمه‌ها دست به دعا برداری با خدای خود راز و نیاز کنی و بر ستم بنی‌امیه به پیشگاه خداوند شکوه کنی، اما شاید باز هم لحظه‌های وداع ظهر عاشورا در پیش‌روی تو مجسم می‌شود، آنگاه که عازم میدان می‌شوی و دخترکی از خیمه بیرون می‌آید، با گام‌های لرزان، دوان، دوان، به دنبال تو بهانه می‌گیرد، تو را صدا می‌زند و دست به دامان تو می‌شود و صدا می‌زند، بابا من تشنه‌ام...

و تو آقای من! شاید مصیبت‌هایی که بر این طفل می‌رود، در پیش‌روی خود مجسم می‌کنی، مصیبت زجر و تازیانه، مصیبت آتش زدن خیمه‌‌ها، مصیبت روی خار مغیلان دویدن و اسیری... .

محمد خامه‌یار / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها