زمین بغض خود را فرو خورد، فرات خاموش و بیصدا اشک ریخت و رنگ خون گرفت. پهنه صحرا خارهای خود را به دست نسیم گرم سرنوشت سپرد، این قصه غصه دل کودکان حرم تو میشود.
خیمهها یکی پس از دیگری برپا میشود، پای همین خیمهها، اهل و عیال و بنیهاشم را جمع میکنی، نمیدانم بر ذهن مبارک تو چه میگذرد که اشک پردهای میشود در پیش چشمان تو، شاید به قطعه قطعه شدن پیکر پاک خود میاندیشی، شاید هم به پاره پاره شدن جسم همه هستیات، علیاکبر، شاید هم به دستهای بریده علمدار این سپاه، حضرت ابوالفضل فکر میکنی! نمیدانم شاید به اسارت و غربت اهل حرم در عصر عاشورا میاندیشی! فقط میدانم وداع با اهلبیت صحنه جانسوزی را ترسیم میکند و وداع با رقیه برای تو بیش از هر چیز، دلخراش و جانسوز خواهد بود.
آقای من! میخواهی در پای همین خیمهها دست به دعا برداری با خدای خود راز و نیاز کنی و بر ستم بنیامیه به پیشگاه خداوند شکوه کنی، اما شاید باز هم لحظههای وداع ظهر عاشورا در پیشروی تو مجسم میشود، آنگاه که عازم میدان میشوی و دخترکی از خیمه بیرون میآید، با گامهای لرزان، دوان، دوان، به دنبال تو بهانه میگیرد، تو را صدا میزند و دست به دامان تو میشود و صدا میزند، بابا من تشنهام...
و تو آقای من! شاید مصیبتهایی که بر این طفل میرود، در پیشروی خود مجسم میکنی، مصیبت زجر و تازیانه، مصیبت آتش زدن خیمهها، مصیبت روی خار مغیلان دویدن و اسیری... .
محمد خامهیار / جامجم