واقعگرایی کنترل‌شده

در آثار سینمایی، به دلیل آن‌که قابلیت تفکیک مخاطب وجود دارد و هر کسی با هر سلیقه‌ای می‌تواند اثر مورد نظرش را انتخاب و آن را تماشا کند به واقعگرایی یا همان رئالیسم به شکل بی‌پرواتری پرداخته می‌شود.
کد خبر: ۴۴۲۹۲۰

 به یاد بیاورید آثار عباس کیارستمی را که چگونه با استفاده از نابازیگران، بردن دوربین میان مردم روستا و شهر و حتی بردن دوربین وسط یک رویداد واقعی، حداقل استفاده از مواردی چون گریم و جلوه‌های ویژه و لوکیشن‌های استودیویی و امثالهم یک رئالیسم بسیار دقیق را در آثارش جاری می‌کند یا فیلمسازانی چون ابوالفضل جلیلی که در برخی آثارش حتی مرز میان مستند و داستانی بودن هم کمرنگ می‌شود و واقعگرایی جاری در آنها باعث می‌شود تا اثر تنه به تنه سینمای مستند حرکت کند. در سینمای جهان هم حتی در دوره‌های خاصی بر اساس همین واقعگرایی جریان‌هایی به وجود آمد. مثل نهضت نئورئالیسم و فیلمسازان مشهور آن مثل ویتوریو دسیکا، فدریکو فلینی یا لوچینو ویسکونتی.

اما نکته مرتبط این که در این آثار سینمایی، رئالیسم نسخه‌ای همه شمول و فراگیر برای اکثریت مخاطبان نیست و طرفداران و مخاطبان آن کاملا در اقلیت هستند و تماشاگر خاص محسوب می‌شوند. این آثار با وجود تمامی محاسن و ویژگی‌های منحصر به فرد و حتی شگفت‌آورشان، اما برای اکثریت مردم خسته‌کننده و ملال‌آور هستند. حال سوال اینجاست که در مدیومی چون تلویزیون که شرایط خاص خودش را دارد و با مخاطبان میلیونی طرف است و این خودش ملزومات و شرایط مختص خودش را می‌خواهد، باید چه کرد؟ آیا باید قید رئالیسم یا واقعگرایی را زد؟ یا این‌که واقعگرایی را در یک چارچوب معینی قرار داد و اجازه افسارگسیختگی بیش از حد را به آن نداد؟ ذکر چند مثال موضوع را روشن‌تر می‌کند.

سریال وضعیت سفید جزو آثار تلویزیونی است که نسبت درست استفاده از واقعگرایی در این مدیوم و جنس آن را بخوبی رعایت کرده است. در اکثر پلان‌های این سریال به هر کجای قاب که نگاهی بیندازیم بخشی از آن را می‌بینیم که نمونه‌اش را بارها در زندگی روزمره‌مان دیده‌ایم. این در حالی است که واقعگرایی جاری در آن عنصری فرعی به حساب می‌آید و خط داستانی فراموش نشده است. در حقیقت واقعگرایی هدف نیست، بلکه وسیله است. نتیجه این نوع کارکرد این می‌شود که وقتی در کوچه، خیابان، اتوبوس و مترو حرفی از این گونه آثار زده می‌شود همه به این نکته اشاره می‌کنند که وقتی سریال را می‌بینیم یادمان می‌رود که یک سریال می‌بینیم و انگار زندگی خودمان است. البته منظورشان داستان سریال نیست. بلکه همین جزییات در جای جای قاب‌های سریال است که این تاثیر را به طور ناخودآگاه به ذهن تماشاگر منتقل می‌کند و باعث می‌شود که او با سریال احساس غریبی نکند.

اما وضعیت سفید تنها سریالی نیست که به این وضعیت مناسب و متعادل دست یافته است. نمونه متاخرش سریال ماندگار روزگار قریب است که کیانوش عیاری به شکل هنرمندانه و دقیقی واقعگرایی را در بطن یک اثر تلویزیونی پر مخاطب و داستانگو گنجانده است. به گونه‌ای که نه مخاطبش را به خاطر نمایش بیش از حد واقعیت از دست بدهد و نه واقعگرایی را از کارکرد خودش عقیم و ناتوان کند. سریال روزگار قریب اگر در هیچ زمینه‌ای هم ماندگار نشود درخصوص این مورد واقعا به یک اثر مثال‌زدنی و قابل رجوع تبدیل خواهد شد.

اما نتیجه‌ای که می‌توان از این بحث گرفت این است که رسیدن به این واقعگرایی متناسب با مدیوم بسادگی اتفاق نمی‌افتد، بلکه نیاز به تجربه جدی در خلق آثار واقعگرا و نیز تجربه در آن مدیوم مورد نظر دارد. نبود هر یک از این دو اجازه ساخت اثری با این ویژگی را نمی‌دهد. تقریبا تمام کارگردان‌های آثار تلویزیونی که با این شیوه دست به ساخت آثار مهمی زده‌اند، تجربه‌هایی از هر دو مورد را در کارنامه‌شان دارند. کیانوش عیاری و کارنامه سینمایی و تلویزیونی‌اش مثال بسیار خوبی است. یا حمید نعمت‌الله که اولین و مهم‌ترین فیلم بلند سینمایی‌اش یعنی بوتیک تجربه‌ بسیار خوبی در زمینه خلق فضا‌های واقعی برایش به حساب می‌آید و در فیلم بعدی‌اش یعنی بی‌پولی، سینمایی با مخاطب بیشتر و رعایت اصول جذابیت و داستانگویی. پس طبیعی است که از عهده این جنس آثار هم بخوبی برمی‌آید. البته لزومی بر به کارگیری این شیوه واقعگرایی در تمام آثار تلویزیونی وجود ندارد و آثاری که فاقد این واقعگرایی باشند دلیلی بر ضعیف بودنشان وجود ندارد. در حقیقت واقعگرایی به خودی خود یک ارزش تلقی نمی‌شود. هر اثر را باید با توجه به هدفش سنجید و میزان موفقیتش را در به ثمر رساندن آن ایده و هدف تحلیل کرد. استفاده از این القاب هیچ‌گونه کارکرد ارزشی ندارند و صرفا یک حسن یا یک ضعف محسوب نمی‌شوند.

حسین گودرزی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها