حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
هنگامی که تصمیم گرفتم از این بقعه بازدید کنم، هیچ تصوری از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، نداشتم. هدف ما بررسی ابنیه تاریخی مرتبط با سدههای7 و 8 هجری در ایران بود و این فرصت ایدهآلی بود تا با فراغ بال بتوانم به گوشه و کنار سرزمین زیبایم سرک بکشم و دوباره کشفش کنم. یکی از این بناها، محل دفن امامزادهای با نام شاهزاده ابراهیم بود که قدمت آن به قرن هفتم هجری میرسید؛ نشانی این بنا در نقشههایمان فیروزکوه ـ سیمیندشت ثبت شده بود. تیم 3 نفره ما به عزم دیدن بنا به منطقه سیمیندشت رسید؛ اما هیچ نشانی از این بنا به چشم نمیخورد. از چند نفر سوال کردیم؛ اما هیچکس هم اطلاعی از وجود این بنا نداشت و این برای ما بسیار عجیب بود تا اینکه پیرمردی از سرگردانی نجاتمان داد و گفت «وقتی کودک بودم با پدر و مادرم به جایی بالای کوه میرفتیم که به امامزاده ابراهیم معروف بود؛ اما آدرس آن را به یاد ندارم.» بعد با انگشتان چروکیدهاش به کوهستان اشاره کرد و گفت «باید آنجا باشد از روستای گچه میتوانید بروید.»
حداقل حالا میدانستیم به کدام سو باید برویم. به سمت گچه حرکت کردیم و بین راه از بنایی که در حال سیمان کردن دیواری بود، سوال کردیم که از کدام راه به گچه باید برویم. پاسخ داد من بچه همان جا هستم با کی کار دارید؟ جریان را برایش گفتیم، چشمانش برقی زد و به یک پراید اشاره کرد و گفت میخواهید با این ماشین بروید؟ اگر هم نمیتوانید من با موتور میبرمتان؛ اما فقط یک نفر! پس از مشورت قرار شد من با او بروم و دوستانم در کنار رودخانه اتراق کنند.
ابتدا به منزل دوست جدیدمان رفتیم و او چند قطعه لوازم یدکی موتور برداشت و من هم کولهپشتیام را به سفارش او از نان، چند بطری آب و البته یک کارد شکاری و.... پر کردم. البته از همه مهمتر دوربینم بود که باید سالم به مقصد میرسید و وظیفه اصلی به عهده او بود.
راهی را که طی کردیم، هیچ ماشینی نمیتوانست برود. مناظری که بسرعت از طرفین ما میگذشت، بیشتر شبیه رویا بود. به هیچ عنوان نشانهای از انسان قرن بیست و یکم دیده نمیشد. تصاویر با سرعت در ذهنم ثبت میشد و میدانستم شاید دوباره و براحتی امکان دیدن آنجا را نداشته باشم. راه بسیار صعبالعبوری بود و گاه از جادهای باریک میگذشتیم که در دو سوی ما دیواره کوه و درهای عمیق قرار داشت و ما به زحمت در کورهراهی که شاید عرض آن نیم متر بود، حرکت میکردیم. در طول مسیر از چند رودخانه هم گذشتیم و در برخی موارد مجبور بودیم موتور را بلند کنیم و از آب عبور دهیم. با این که تابستان بود و هوا گرم، اما سرمای آب بسیار گزنده بود و نمیشد مدتی طولانی در آنجا ماند.
بالاخره پس از طی حدود 30 کیلومتر به شهری قدیمی رسیدیم که متروک شده بود؛ در کنار این شهر، بنایی سفید به چشم میخورد. بنای این امامزاده از خارج با سیمان سفید روکش شده و فاقد شکل منظم بود با گنبدی بینظیر.
بخش کوچکی از گنبد دو پوش امامزاده فروریخته بود. داخل بنا هم با گچ پوشیده شده بود که بعد فهمیدم این تعمیرات به همت دوست جدیدمان که به این امامزاده ارادت خاصی دارد، انجام گرفته است.
او چندین بار مصالح ساختمانی را با کمک چهارپایان به اینجا منتقل کرده بود. همان موقع فهمیدم چرا راهنمای موتورسوار من اصرار داشت آب و خوراکی به همراه داشته باشیم؛ وقتی پس از چند ساعت به مقصد رسیدیم، بشدت احساس گرسنگی و خستگی میکردم و مزه نان و کنسرو ماهی به همراه آب در آن طبیعت بکر را هرگز فراموش نمیکنم.
در کنار این بقعه حمامی قدیمی، زائرسرا و نمازخانه هم وجود دارد. در شمال شرقی و در مجاورت امامزاده تپهای باستانی قرار دارد که آثار و بقایای تعدادی خانه در آنجا جلب توجه میکند.
آب مورد نیاز زائران هم از طریق چشمهای که در شمال بنا قرار گرفته، تامین میشده است. این بقعه در گذشته رونق بسیاری داشته و مردم روستاهای اطراف برای زیارت و قربانی کردن به این محل میآمدند.
در جنوب امامزاده یک قبرستان هست که در آن، سنگهای تاریخی ویژه دوره اسلامی دیده میشود و تا چندی پیش نیز در آن تدفین انجام میشده است.
پس از بررسی بقعه امامزاده بنابر عادت همیشگی گشتی در اطراف بنا و محوطه پیرامون آن زدم. گویی شگفتیهای این سفر یکروزه تمامنشدنی بود. آنچه را که میدیدم، باور نمیکردم!
در آنجا آثار فسیل صدف، ماهی و سفالهای پیش از تاریخی هست که یادگار زمانی دور و شاید میلیونها سال پیش است؛ زمانی که این کوههای مرتفع زیر آب بودهاند.
براساس وضعیت موجود میتوان استنباط کرد که این محل در گذشته دارای آبادی و جمعیت بوده که بر اثر علل مختلفی از جمله صعبالعبور بودن مسیر، از رونق افتاده و متروک شده است.
من دوست داشتم شب را در این آرامش ابدی سر کنم؛ اما افسوس که دیگر دوستانم در پایین کوه و در روستا مانده بودند و بیگمان به آنها به اندازه من خوش نمیگذشت. از آن گذشته، دوست راهنمای موتورسوارمان هم باید به روستا بازمیگشت و پیدا کردن مسیر برگشت به تنهایی بسیار دشوار و شاید غیرممکن بود.
احسان محمدحسینی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....