حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«سیاره میمونها» داستانی است که بارها در قالب فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی روایت شده است و شاید بیشتر خوانندگان، آن را با روایت استثنایی تیم برتون به یاد داشته باشند. فیلمی که روایت قوی آن در کنار گریمهای استثنایی ریک بیکر، استاد چهرهپردازی آمریکا، باعث شد خاطرهای چشمگیر از آن در ذهن دوستداران این داستانها بماند. جذابیت داستان و علاقه طرفدارانش باعث شد تا این داستان به طرق مختلف به حیات خود ادامه دهد. آخرین نمونه این موارد، فیلم طلوع سیاره میمونهاست؛ فیلمی که اگرچه در قالب همین سری ساخته شده، اما میتوان آن را اثری مستقل ارزیابی کرد. این اثر هرچند در یک چارچوب کلی، چگونگی تحول و تکامل میمونها را به گونهای هوشمند بررسی میکند و به برخی پرسشها درباره شکلگیری سیاره میمونها پاسخ میدهد و توضیحی گذرا بر سکانس پایانی و بحثانگیز فیلم سیاره میمونها دارد، اما خود نیز به تنهایی قابل توجه و بحث است. در فیلم به طور مشخص اشارهای به این موضوع نمیشود و شاید این داستان نتواند چگونگی ایجاد سیاره میمونها در فیلم و داستان اصلی را روایت کند، اما میتواند توضیح دهد که بازمانده سفر اکتشافی فضایی در فیلم اصلی، پس از سپری کردن ماجراهایی در سیاره میمونها، هنگامی که به زمین بازگشت، چگونه خود را با تمدنی میمونمحور، مواجه دید.
داستان به تلاش دانشمندی به نام ویل رودمن (با بازی جیمز فرانکو) میپردازد که به منظور یافتن راه درمان بیماری آلزایمر، دست به آزمایشهایی برای بازسازی و توانمندسازی سلولهای مغزی میزند. آزمایشهای انجام شده روی میمونها نتایج قابل توجهی نشان میدهد اما یک اتفاق، باعث قطع بودجه و تعطیلی آزمایشگاه میشود و در این بین، رودمن، فرزند تازه به دنیا آمده یکی از میمونهای تحت آزمایش را به خانه خود میبرد. او که پدرش نیز به آلزایمر مبتلاست به طور محرمانه درمانهای آزمایشگاهی را روی پدر انجام میدهد و شاهد بهبود پدرش است که البته فرآیندی موقت است. در این میان متوجه میشود، میمون نوزاد بدون اینکه تحت درمان دارویی باشد، از مادر خود تواناییهای ذهنیاش را به ارث برده است. به این معنی که توان افزایش یافته مغزی مادر ـ که تحت تاثیر داروها اتفاق افتاده است ـ به طور ژنتیک به فرزند منتقل شده است. در طول زمان، روند آموزش میمون جوان سیر صعودی مییابد و او تواناییهایی فراتر از حد انتظار از خود نشان میدهد. داستان شکلگیری سیاره میمونها از جایی آغاز میشود که این میمون برای دفاع از پدر دکتر رودمن که دوباره با بازگشت آلزایمر مواجه است و مورد تهدید همسایهها قرار گرفته، به همسایه او حمله میکند و در نتیجه براساس حکم دادگاه به یک مرکز نگهداری حیوانات سپرده و آنجا با ظلمی مواجه میشود که انسانها در رفتار با حیوانات و میمونهای دیگر از خود نشان میدهند. او باقیمانده داروها را میدزدد و میمونها را در معرض دارو قرار میدهد و باعث افزایش بهره هوشی آنها میشود و شورشی علیه انسانها در راه بازگشت به طبیعت آغاز میکند. جایی که تواناییهای بدنی به همراه هوش جدید آنها، انسانها را در مواجهه با اینگونه جدید، ناکارآمد میکند. ورود آنها به جنگل عملا آغاز تکامل میمونهای هوشمند است. اوج تکامل اینگونه در جایی است که شامپانزه تحت درمان، شروع به حرف زدن میکند و به این ترتیب راه ارتباطی انسانها و میمونها و میمونها با یکدیگر از طریق تکلم زبانی آغاز میشود.
فیلم جلوههای ویژه چشمگیری دارد و در زیر نورافکن مسائل علمی، سوالهای زیادی پدید میآورد و که باید به آنها پاسخ داده شود.
نکته مغفول ماندهای که در این فیلم و البته کل روند داستانهای سیاره میمونها وجود دارد این که گونههای مختلف میمونها با یکدیگر تفاوت جدی دارند. شامپانزهها، بابونها، گوریلها و دیگر انواع میمونها دارای تفاوتهای ژنتیک و ریختشناسی مختلفی هستند و حتی با فرض اعمال دستکاری ژنتیک، سطح امکان تکامل هر یک از آنها با دیگری متفاوت است در حالی که در فیلم همه گونههای مختلف میمونها در یک قالب، رشد پیدا میکنند و هوشمند میشوند.
در کنار ایرادهای علمی داستان، البته پیامهای مهمی در بطن آن وجود دارد که میتواند مورد توجه جدی قرار گیرد. استفاده آزمایشگاهی از حیوانات، یکی از مواردی است که سالهای طولانی مورد بحث محافل مختلف بوده و در این فیلم نیز مورد توجه قرار گرفته است. استفاده ابزاری از حیوانات از یکسو و رفتارهای غیراخلاقی انسان با خود از مضامین پنهان داستان است؛ داستانی که شاید هشداری باشد برای ما که اگر رفتارهای خود را اصلاح نکنیم و نتوانیم با انسانیت زندگی کنیم، شایستگیهای خود را از دست خواهیم داد و تقدیرمان از دست انسانها خارج خواهد شد.
پوریا ناظمی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....