در قطعات ابتدای کتاب که مربوط به کارهای سال 87 هستند، هیچ شعر بلندی دیده نمیشود. در عین حال شعرها (که بیشک گزیده شدهاند) گویای مطلب مهمی هستند که بیارتباط با شکل ظاهری آنها نیست. این شعرها (بیشترشان) زوایایی از زندگی و ذهن شاعر را به نمایش گذاشتهاند که میتواند برای هر مخاطبی خواندنی به نظر برسد، مثل قطعه پیانو. وی امری را به تصویر کشیده که بیانگر عدم تسلط شخص بر واقعیت و وهم است و نیز تحلیل وی از چنان رفتاری در گذشته: «صدای پیانو میآمد/ خیال میکردم عاشقم/ پیانو قطع میشد/ میگفتم فریب خوردهام/ پیانوی لعنتی/ سنگینتر از آن بود که جابهجایش کنم.» (ص 14)
از خلال همین شعرها میتوان صدایی را شنید که سعی در گشودن فضایی شخصی دارد؛ صدایی که ما را میخواهد متوجه زوایایی دیگر از زندگی کند؛ خواه این زوایا چندان هم دیرپا نباشند: «همین روزهاست/ قحطی شود/ کلمه قحط شود/ لوله بکشند/ از استانبول یا بغداد/ کلمات تقلبی وارد کنند.» (ص 15)
اگرچه علت این گذرا بودن در برخی قطعات به خود موضوعات برمیگردد، ولی در برخی دیگر صرفا به دلیل کوتاهی شعرهاست! چراکه باعث تکوجهی و تکبعدی شدن موضوع شده و این تکبعدی بودن موضوع به علت کوتاهی آثار، مجال گسترش نیافته و بسیار محدود ماندهاند.
در این بین میتوان به نگاه شاعر به اشیا اشاره کرد؛ نگاهی که گاه به دنبال برجستهسازی شیء صورت گرفته و گاه نیز به سبب علاقه شاعر به غافلگیر کردن مخاطب، ولی آنچه پیداست، گرایش وی است به همذاتپنداری با محیط و دنیای غیر «انسان»ی! از این منظر که کمتر میتوان چنین همذاتپنداری شاعر را با انسان دید که در همین موارد هم مخاطب وی خاص یا انتزاعی است: «ایستادهای پیش چشمم/ هرچه شاتر را میزنم/ در عکس/ تنها دریا پیداست/ و دختر بچهای که قلعهای شنی میسازد.» (ص 62)
به دنبال همه این حرفها جالب این است که قطعه «ایستگاه فوبیرلند» نه کوتاه است و نه درباره محیط و اشیا! و به جرات میتوان گفت بهترین قطعه این مجموعه است؛ هم به لحاظ پرداخت شاعر از موضوع مورد نظرش و هم از لحاظ گستره نگاه وی به آن و نیز قطعه «عزیزترینم» که البته برخلاف «ایستگاه فوبیرلند» که موضوعی عام است، وجوهی کاملا شخصی دارد.
باید اشاره کرد که در شعرهای سارا محمدی اردهالی وجوه زنانگی براساس واقعیات موجود ارائه شدهاند! عاری از اداهای فراگیر شده شعر امروز زنان و گرایشهای بیدلیل به برجستهسازیهای مشهور به مسائل و مصائب زنان که در نهایت گرفتار شعار میشوند. با کمی اغماض میتوان این کتاب را مجموعهای خوب توصیف کرد که گاه دچار لغزشهای باور شاعر از شعر شده و گاه نیز بیش از اندازه خود را به خیالات و احساسات شاعر سپرده است. چه اینکه اگر وی در پایانبندیهای شعرهای کوتاه اینچنینی، خود را از برخی شیفتگیهای لحظهای برهاند و دلبستگیهایش را به بعضی قطعات احساسی کنار بگذارد، بیشک راحتتر و واقعبینانهتر میتواند در مورد شعرها و گرایشهای ذهنش تصمیم بگیرد.
«من و استکان نعلبکیها از تاریکی نمیترسیم/ این دری هم که به هم کوبیدی/ در آشپزخانه بود/ نه در خوشبختی/ ناخنهایم را سوهان میزنم/ یک مدل دیگر.» (ص 71)
صمد مقدمی / جامجم