درباره اتهامات کمی توضیح بده.
همهاش تقصیر شوهرم بود. وقتی 19 ساله بودم با رضا آشنا شدم، او را دوست داشتم اما 6 سال طول کشید تا بتوانیم با هم ازدواج کنیم. پدر و مادرم با این وصلت مخالف بودند و از رضا خوششان نمیآمد میگفتند لاابالی است و خانوادهاش به خانواده ما نمیخورد. پدر و مادر من کارمند ساده بودند و زندگی معمولی داشتیم. خانواده رضا هم همینطور بودند، البته چند مورد داشتند مثلا خواهر رضا طلاق گرفته بود و برادر بزرگش هم مدتی زندان بود. خلاصه اینکه پدر و مادرم میگفتند این وصلت آخر و عاقبت ندارد ولی آنقدر اصرار کردم تا راضی شدند.
این ماجرا چه ربطی به زندانی شدن تو دارد؟
رضا به من گفته بود در یک ریختهگری کار میکند ظاهرا تا 3 سال اول هم واقعا همین کار را میکرد اما آن سال آخر رفتارش مشکوک شده بود.
هر از گاهی قطعه طلایی میآورد و میگفت آن را بفروشم من اوایل شک نمیکردم چون رضا گفته بود اینها را به قیمت کمی از همکارانش میخرد اما آن اواخر مشکوک شده و فهمیده بودم موضوع چیست ولی چارهای هم نداشتم. شوهرم معتاد شده و اخراجش کرده بودند و برای اینکه پول داشته باشیم، او باید دزدی میکرد.
من باید میسوختم و میساختم چون پدر و مادرم از همان اول اتمام حجت کرده و گفته بودند مسوولیت هر اتفاقی که بیفتد، با خودم است. بالاخره رضا را گرفتند و یک روز بعد هم من دستگیر شدم و به زندان افتادم.
بعد از آن که پدر و مادرت فهمیدند دخترشان گرفتار چه ماجرایی شده است، چه واکنشی داشتند؟
در بازداشت بودم و نمیدانستم بیرون چه خبر است. اصلا کسی دنبالم نیامد نمیدانستم اجازه ملاقات نمیدهند یا پدر و مادرم خودشان بیخیال من شدهاند یا شاید هم خبر نداشتند. یک هفته اول خیلی عذابآور بود.
بعد از آن به دادگاه و زندان رفتم آن موقع مطمئن شدم پدر و مادرم میدانند چه شده است تلفنی با خواهرم حرف زدم. 3 ماه بعد بالاخره مادرم به ملاقاتم آمد او کلی با پدرم کلنجار رفته بود تا توانسته بود اجازه بگیرد سراغ من بیاید هر دو تا میتوانستیم، گریه کردیم و دیگر وقت به حرفهای دیگر نرسید اما بعد از آن فهمیدم پدرم دنبال کارهایم است، البته دیگر دیر شده بود و من باید تمام یک سال را در زندان میماندم.
از یک سال زندان بگذریم و درباره آزادیات صحبت کنیم؟
البته درباره آن یک سال هم حرف برای گفتن زیاد دارم اما بماند. بعد از اینکه آزاد شدم، درخواست طلاق دادم. رضا آن موقع هنوز حبس بود، برای او 3 سال بریده بودند. پدرم وکیل گرفت و من توانستم طلاقم را بگیرم. البته مهریهام را بخشیدم.
پدرم میگفت به دردسرش نمیارزد، تازه معلوم نیست آن پول از کجا و چطور تهیه میشود. پدرم اخلاقی داشت که دلش میخواست همیشه حرف حرف او باشد.
ازدواج من با رضا سنتشکنی بزرگی در خانوادهمان بود اما بعد از آزادی، او بیشتر از قبل من را زیرنظر داشت و امر و نهی میکرد، تا حدی که خیلی وقتها اعصابم به هم میریخت و حتی چند بار بگومگو کردیم تا اینکه برادرم یک پیشنهاد داد.او مغازه اسباببازی فروشی داشت و با زنش آنجا را اداره میکرد اما همسر او باردار بود و دیگر نمیتوانست مغازه برود قرار شد من به جایش کار کنم، این طوری حوصلهام هم سر نمیرفت.
پس برای اولین بار کار کردن خارج از خانه را تجربه کردی؟
البته دوست داشتم روی پای خودم بایستم. در اسباببازی فروشی پیش برادرم بودم و نمیشد گفت محیط کاری را تجربه کردهام اگر دیر میرفتم یا زود میآمدم، برادرم سختگیری نمیکرد اشتباههایی را که انجام میدادم، به رویم نمیآورد و خلاصه اینکه کار کردن من در آن مغازه بیشتر تشریفاتی بود.
ولی به هر حال یک گام به جلو و راهی بود تا فضای زندگیات عوض شود؟
آره خیلی موثر بود، تازه داشتم جان میگرفتم که مادرم فوت شد. او سرطان داشت و ما خیلی دیر فهمیدیم. شاید هم تقصیر من بود، آن اواخر همه خانواده به فکر من بودند و به چیز دیگری نمیرسیدند.
تو و پدرت در خانه تنها شدید؟
نه خواهر کوچکم هم بود، او میخواست ازدواج کند اما خانواده نامزدش مخالفت کردند آن هم به خاطر من بود. اگر به زندان نمیافتادم، خواهرم به خواستهاش میرسید؛ البته او 2 سال بعد از مرگ مادرم شوهر کرد من هم همچنان در اسباببازی فروشی بودم تا اینکه برادرم در یک پاساژ هم غرفه گرفت . بعضی روزها من یا همسر برادرم آنجا میرفتیم، بعضی روزها هم با برادرم 3 نفری هردو جا را اداره میکردیم، درآمد خوبی هم داشتیم. البته من حقوق ثابت میگرفتم.
تا اینکه پدرم پیشنهاد داد من هم مغازهای برای خودم بخرم، خودش کمکم کرد و یک مغازه برایم گرفت سهدانگ به نام خودش و سهدانگ به نام من. بعد از فوت پدرم، برادرم آن سهدانگ را هم با اجازه خواهرم به نام من کرد البته دیگر از خانه ارثی نبردم و آن بین خواهر و برادرم تقسیم شد.
من آن مغازه را اجاره دادم و خانه کوچکی را نزدیک خانه خواهرم اجاره کردم. بعد از آن باز هم به اسباببازی فروشی میرفتم بیشتر برای سرگرمی تا اینکه با مردی به اسم نادر آشنا شدم و حالا قرار است با هم ازدواج کنیم.
پس دوباره مسیر زندگیات عوض میشود؟
تا حدودی. من از آن اشتباه درس بزرگی گرفتم و در همه این سالها سعی کردهام دیگر چنین خطاهایی را مرتکب نشوم.
مریم عفتی