حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
خانم جینا گانی بوگارد در مغازه قنادی ویلارد در محله کانترا، خیابان 127 شرقی خفه شده بود.کمیسر به محض دریافت خبر این جنایت به طرف محله کانترا حرکت کرد. به علت بارندگی شدید، خیابانها بسیار شلوغ و پرترافیک بودند و تردد خودروها به کندی صورت میگرفت. ساعت 30/11 بود که کمیسر در محل جنایت در مغازه قنادی ویلارد و در خیابان 127 شرقی حاضر شد.باران همچنان با شدت میبارید. در جلوی مغازه چند مامور پلیس و چند رهگذر دیده میشد. کمیسر به محض پیاده شدن از خودرویش نگاهی به اطراف انداخت و وارد مغازه شد. چند مامور پلیس تشخیص هویت در همه جای مغازه در حال تحقیق و بررسی بودند.در قسمتهای مختلف مغازه نسبتا بزرگ قنادی چند یخچال ویترینی دیده میشد که داخل آنها پر از انواع شیرینی بود.
روبهروی در ورودی یک میز نسبتا بزرگ بود که روی آن رایانه و صندوق فروش دیده میشد و همچنین روی آن ماشین حساب، تلفن و وسایل اداری جلب نظر میکرد. در کنار این میز 2 صندلی راحتی وجود داشت که 2 زن جوان روی آنها نشسته و خاموش و ساکت به نقطهای مبهم خیره شده بودند. در ضلع شرقی قنادی نیز راهپله باریکی دیده میشد که به زیرزمین قنادی راه داشت و به نظر میرسید کارگاه قنادی است.
کمیسر با راهنمایی یکی از ماموران پلیس که جلوی قنادی به دقت رفت و آمدها را کنترل میکردند به طرف محلی که جسد پیرزن رها شده بود، راهنمایی شد.
قتل در طبقه پایین قنادی، جایی که شیرینیها در آنجا پخته میشد، رخ داده بود. کمیسر از راهپلههای باریک فلزی عبور کرد و وارد زیرزمین شد.
داخل زیرزمین پر از اجاق و وسایل شیرینیپزی بود. سروان کلارک، رئیس کلانتری و 2 مامور دیگر پلیس در حال کنکاش میان وسایل بودند. گوشه زیرزمین و درست زیر یک پنجره باریک و بلند که رو به خیابان بود، جسد پیرزن در حالی که ملحفهای سفید روی آن را پوشانده بود، دیده میشد.
سروان کلارک، با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام نظامی در خصوص چگونگی وقوع حادثه و نتایج تحقیقات تا آن لحظه گزارش داد. وی در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت 8 صبح بود که زن جوانی به نام نادیا کنراتو، سراسیمه و وحشتزده با کلانتری تماس گرفت و اطلاع داد صاحب کارش به نام جینا گانیبوگارد داخل مغازهاش به قتل رسیده است.
نادیا که به سختی سخن میگفت، افزود: جسد او در کارگاه شیرینیفروشی افتاده است. قاتل پیرزن بیچاره را به قتل رسانده و پس از سرقت موجودی صندوق فرار کرده، تو را به خدا کمک کنید.
بعد از این که نشانی دقیق محل حادثه را از نادیا گرفتیم، مراتب را به گشتیها اعلام کردیم که 7 دقیقه بعد گشت شماره 4 ما موضوع را تایید کرد. بلافاصله در محل حاضر و تحقیقات را پی گرفتم.
سروان کلارک درباره مقتول گفت: جینا گانی بوگارد 70 ساله صاحب مغازه قنادی، زنی بسیار سرزنده، پرکار و با انگیزه بود.
او حدود 20 سال پیش این قنادی را با کمک شوهرش راهاندازی کرد و تا 3 سال پیش که شوهرش زنده بود، هر دو با هم اینجا را مدیریت میکردند. اما بعد از مرگ شوهرش ادوارد، وی به تنهایی قنادی را اداره میکرد. از آنجا که این شیرینیفروشی قدیمی است و از طرفی به خاطر نوع استفاده از مواد اولیه و پخت در منطقه شهرت بسیاری دارد، مشتریان زیادی به اینجا مراجعه و به این دلیل از فروش بسیار خوبی برخوردار است.
مدیریت قنادی بسیار سخت است، از این رو خانم جینا گانی بوگارد خود صبح زود و قاعدتا قبل از 7 صبح در قنادی حاضر میشد و تا ظهر به کارها و پخت شیرینیها نظارت میکرد و بعد هم برای ناهار به خانهاش که همین نزدیکیهاست، میرفت و تا 7 شب برنمیگشت. وی زنی سختکوش، مصمم و پرانرژی بود و از طرفی بسیار مهربان. او با مشتریان بینهایت با احترام برخورد میکرد و شاید یکی از رمزهای موفقیتش هم مشتریمداری وی بوده است.
سروان کلارک در مورد کارکنان قنادی گفت: اینجا 7 نفر کار میکنند. 4 نفر در قسمت شیرینی پزی که قاعدتا محل کار آنها در زیرزمین است و 3 نفر در قسمت بالای مغازه که 2 نفر به مشتریان خدمات میدهند و یک نفر هم پشت صندوق است. البته خانم جینا گاهی اوقات که مغازه شلوغ میشد خود عهدهدار کارهای صندوق بود.ساعت کار قنادی هم از ساعت 9 تا 22 است. البته ظاهرا صبح تا ظهر مغازه خیلی شلوغ نمیشد و بیشتر کار پخت انجام میگرفته است. کارکنان هم از ساعت 8 صبح تا 30/8 به مرور وارد مغازه میشوند.
امروز هم ساعت 8 صبح نادیا و الیزابت با هم وارد مغازه میشوند و پس از چند دقیقه با جسد خانم جینا روبهرو شده و همانطور که گفتم ما را در جریان این جنایت قرار دادند.سروان کلارک یادآور شد: تا این لحظه هیچ ردی از قاتل یا قاتلان به دست نیاوردهایم. بررسیهای اولیه حکایت از آن دارد که محتویات صندوق به سرقت رفته که البته مبلغ آن بسیار کم بوده، چرا که خانم جینا هر شب پولهای فروش را به منزلش برده است.
رئیس کلانتری منطقه لحظهای مکث کرد و ادامه داد: ما به نکته مهمی در خصوص قتل خانم جینا پیبردیم و آن این که همزمان یا دقایقی بعد از قتل خانم جینا، منزلش هم مورد دستبرد قرار گرفته و پول نقد به اضافه طلا و جواهرات زیادی از آن به سرقت رفته است. موضوع سرقت را یکی از همسایههای مقتول دقایقی بعد از کشف جسد به کلانتری گزارش داد که الان معاون کلانتری و چند مامور در آنجا حاضر و مشغول تحقیقات هستند.وی توضیح داد که هیچ یک از همسایهها مورد مشکوکی ندیدهاند و ظواهر نشان میدهد که مقتول خفه شده و آلت قتاله که طناب آبی رنگی است در سطل زباله کشف شده است.
کمیسرچند سوال از وی کرد بعد سراغ جسد پیرزن بیچاره رفت. وقتی ملحفه سفید رنگ را از روی او کنار زد با جسد کبود شده جینا روبهرو شد. آثار خفگی کاملا روی گلوی پیرزن دیده میشد. قطرات خون از بینی او سرازیر شده بود. او یک دامن سرمهای رنگ و پیراهن گلگلی به تن داشت. دکمه پیراهن او کنده شده بود و آثار جراحت روی سینه و صورتش مشخص بود که این نشان میداد مقتول تلاش کرده مقابل قاتل یا قاتلان مقاومت کند، اما نتوانسته از عهده آنان برآید و برای همین تسلیم مرگ شده است.
کمیسر پس از آن که جسد پیرزن را به دقت بررسی کرد داخل زیرزمین رفت و مورد مشکوکی نظرش را جلب نکرد. کمیسر به طبقه بالا برگشت و به جستجو در داخل مغازه پرداخت. کارکنان مغازه گوشهای جمع شده بودند و با هم پچپچ میکردند. کمیسر از یکایک آنها بازجویی کرد آنگاه سراغ نادیا و الیزابت که جسد پیرزن را پیدا کرده و به کلانتری اطلاع داده بودند، رفت.
هر دو زن جوان قیافهای خسته و در هم داشتند. اضطرابی گنگ در چهره آنها دیده میشد. نادیا با صدایی گرفته به کمیسر گفت: واقعا وحشتناک است. خانم جینا یک زن فوقالعاده بود؛ بسیار مهربان و با گذشت. به همه احترام میگذاشت و رابطه بسیار خوبی با همه کارکنان و مشتریان داشت. باورم نمیشود که او مرده باشد. آخر کدام آدم بیرحمی حاضر شده به خاطر یک مشت دلار این پیرزن مهربان و هنرمند را به قتل برساند.
وی درباره حادثه گفت: ساعت حدود 8 صبح بود که ما وارد مغازه شدیم. در مغازه باز بود. میدانستیم که طبق معمول هر روز خانم جینا زودتر از همه به مغازه میآید. اما وقتی قدم به مغازه گذاشتیم اثری از او نیافتیم. فکر کردیم داخل کارگاه قنادی رفته است. وقتی وارد آنجا شدیم با صحنه وحشتناکی برخورد کردیم. بعد هم پلیس را در جریان گذاشتیم.وی توضیح داد مسوول صندوق فروشگاه است و حدود 5 سال میشود که با خانم جینا کار میکند.کمیسر نیم ساعتی از نادیا بازجویی کرد، آنگاه سراغ الیزابت رفت. وی گفت: من و نادیا هرروز با هم به مغازه میآییم و چون مسیر هر دویما یکی است. واقعا باور کردنش برایمان سخت است.
وی در مورد شغلش گفت: در قسمت فروش فعالیت میکنم و حدود 3 ماه است که استخدام شدهام.
کمیسر در حالی که مشغول بازجویی از وی بود با مرد جوان قد بلند و لاغر اندامی روبهرو شد که با سر و صدای زیادی وارد مغازه شد. خودش را ریچارد کلارنش، خواهرزاده مقتول معرفی کرد و دائم تکرار میکرد چه بلایی سر خاله عزیزم آمده است. کارکنان مغازه که ظاهرا او را میشناختند، تلاش میکردند تا او را آرام کنند. کمیسر بعد از یک سکوت طولانی به بازجویی از الیزابت ادامه داد و بعد سراغ ریچارد رفت. ریچارد با صدای گرفتهای گفت: چه کسی خاله عزیزم را خفه کرده است. کدام نامردی این بلا را سر خاله مهربانم آورده است. اگر او را گیر بیاورم با همین دو دستم خفهاش میکنم.وی ادامه داد: جینا برای من مثل یک مادر بود. سالها از من نگهداری کرد. نمیتوانم بپذیرم که اینطور مرده باشد.کلارنش ادامه داد: دقایقی پیش وقتی به خانه رفتم در جریان مرگ او قرار گرفتم. البته همسایهها فقط گفتند خودم را به مغازه برسانم، چون اتفاق بدی افتاده است. خالهام زندگی مرا تامین میکرد. هر چه میخواستم به من میداد. گاهی شاید از دست رفتارم عصبانی میشد اما نسبت به من کمال محبت را داشت.
ریچارد در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی خالهات را ملاقات یا تلفنی با او صحبت کردی؟ جواب داد: پریروز به اینجا آمدم و مقداری از او پول خواستم که چون سر حال نبود، مرا دعوا کرد و از مغازه بیرون انداخت، اما دیشب خودش زنگ زد و سعی کرد از دلم در بیاورد. به من گفت این کار را به خاطر خودت کردم تا فکر کار و زندگی باشی. از من خواست او را ببخشم که من هم به خاطر محبتهایی که در حقم کرده است، بخشیدمش.
وی در مورد زندگیاش گفت: وقتی 17 سالم بود، پدر و مادرم را در یک تصادف از دست دادم. بعد هم با کمک خالهام زندگیام را ادامه دادم. البته به خاطر مراوده با رفقای بد، تمام ارثیهام را در قمار باختم اما به کمک خالهام دوباره توانستم سر پا بایستم. هر چند مدتی است که بیکار هستم اما به زندگیام سرو سامان دادم و دنبال یک کار آبرومند بودم که با این اوضاع دوباره زندگیام دچار نابسامانی شد. صدبار به خالهام گفتم مراقب خودت باش، افراد جنایتکار زیاد هستند، ممکن است بلایی سرت بیاورند اما گوش نکرد.
وی سپس به کمیسر گفت: پول زیادی از مغازه سرقت شده. نه؟
کمیسر تبسمی کرد و گفت: نه، پول زیادی در مغازه نبوده که سرقت شود، فقط مقدار کمی دلار.
ساعت 16 بود که تحقیقات کمیسر به پایان رسید. کمیسر پس از جمعبندی تحقیقات رو به سروان کلارک دستور دستگیر قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....