حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در پی این اتفاق کارآگاهان جنایی شهر همدان پیکر نیمهجان سکینه را به بیمارستان منتقل کردند تا تحت مداوا قرار گیرد. او بعد از بهبودی به قتل دخترش اقرار کرد: «من به بیماری روانی مبتلا هستم. اختلافات خانوادگی هم این مشکلم را تشدید کرده بود تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم با کشتن خودم و دخترم مهناز هر دو را از این زندگی نجات بدهم.
روز حادثه دخترم را با روسری خفه کردم بعد خودم مقدار زیادی سم خوردم، اما زنده ماندم.» آن سوتر در تهران نیز حادثه مشابهی گزارش شد.
مادر جوان، کودک یک سال و نیمه خود را کشته و بعد رگ دست خود را زده بود، اما شوهر این زن او را به بیمارستان رسانده و نجاتش داده بود. هر دو پرونده در همدان و تهران هماکنون در جریان است.
ناصر قاسمزاد، رئیس انجمن بهداشت و روان جامعه
برای نهادینه شدن بهداشت روان در سطح جامعه لازم است که دستگاههای دولتی نسبت به مسوولیت خود به خوبی آگاه باشند. وزارتخانههای آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، آموزش عالی، ورزش و جوانان و سازمانهای بهزیستی و تامین اجتماعی در این امر مسوول هستند. تا زمانی که بحث بهداشت روانی به عنوان دغدغه در سطوح مدیریتی پذیرفته نباشد، طبعا در لایههای پایین جامعه مشکلات بسیاری به وجود خواهد آمد.
ما باید به دنبال جواب این پرسش باشیم که سرانه بهداشت روان در جامعه چقدر است؟ وزارت بهداشت عمده تمرکز خود را بر سلامت جسم گذاشته است.
باید از خود بپرسیم در شهر بزرگی مانند تهران که مطابق آمار رسمی 25 درصد جمعیت آن از بیماریهای مختلف روانی رنج میبرند چند بیمارستان روانی وجود دارد؟ دستکم 2 درصد از این 25 درصد نیاز به بستری شدن در مراکز روان پزشکی دارند و من معتقدم حداقل 40 درصد از افرادی که بیماریهای مختلف روانی دارند، نیازمند این هستند که دورهای در این بیمارستانها بستری شوند و تحت درمان قرار گیرند.
بخش دولتی و نیمهدولتی مانند شهرداری، بعضا مراکز مشاورهای را تاسیس کردهاند که به جای کمک به نهادینه شدن فرهنگ مشاوره، در آن اخلال ایجاد کرده است.
برای اینکه کسی بتواند مشاوره روانشناسی بدهد، باید حتما دارای حداقل مدرک فوقلیسانس روانشناسی و 1500 ساعت نیز کارآموزی کرده باشد ، اما در بسیاری از مراکزی که تشکیل شده تا همین چند ماه پیش دیده میشد که جوانان بیتجربه با مدرک لیسانس مشاوره میدهند. هر اشتباهی که در این مراکز رخ دهد میتواند مردم را نسبت به همه مشاوران و کلا فرهنگ مشاوره بیاعتماد کند.
در این موضوع صدا و سیما نیز اقداماتی باید بکند ، چراکه در حالی که هنوز فرهنگ مشاوره در جامعه جا نیفتاده این مساله را به طنز میگیرد؛ سریالی پخش میکند که در آن یک روانشناس از حل مسائل زندگی خود عاجز است. این ناخودآگاه مردم را نسبت به مشاوره بدبین میکند و مردم فکر میکنند روانشناسان خود آدمهای مشکلداری هستند و نمیتوانند بهآنها کمک کنند.
در اینجا نقد بزرگ دیگری بر سازمان تامین اجتماعی وارد است، چراکه بعد از گذشت 15 سال مذاکره، این سازمان هنوز درمانهای روانشناسی را تحت پوشش بیمه خود قرار نداده است.
مشاوران و روانشناسان همواره گوشزد کردهاند که هزینههای مشاوره برای بیماران بالاست و مردم نمیتوانند از پس هزینههای یک مشاوره 15 جلسهای برآیند، اما موضوع مشاوره آنقدر جدی گرفته نشده است.
از سوی دیگر مشکلات متفاوتی در بخش خصوصی وجود دارد و روانشناسان نیز مشکلات خاص خود را دارند.
آنها امنیت شغلی ندارند، نظام بیمهای که آنها را حمایت کند وجود ندارند و بسیاری از آنها متاسفانه برای تامین زندگی مجبور هستند حرفه دیگری را در کنار مشاوره داشته باشند.
امیدواریم در آینده با جدی گرفته شدن اهمیت بهداشت روان در جامعه توسط مسوولان، برنامههایی جدی برای توسعه بهداشت روانی در نظر گرفته شود.
علیرضا میلانی، جرمشناس
در قانون مجازات اسلامی قاعدهای در ماده 51 لحاظ شده است که به بحث جنون میپردازد. در این ماده گفته شده جنون در هر حال و به هر درجهای که باشد رافع مسوولیت کیفری است، اما برای جنون تعریف قانونی مشخصی وجود ندارد و در اینجا باید از روانپزشکان و روانشناسان کمک گرفت. جنون اختلال در قوای عاقله است به نحوی که شخص قادر به تشخیص حسن و قبح امور و اشیا نیست.
در نظام کیفری ما یک فرد یا سالم است یا مجنون و بینابین این دو وجود ندارد، اما رویه قضایی به این مساله عنایت کامل دارد. اگر متهم هنگام ارتکاب جرم جنون داشته باشد و این موضوع ثابت شود همانطور که گفتیم مسوولیت کیفری از فرد سلب میشود بجز دیه که باید پرداخت شود. اما در مورد جنون قبل و بعد از وقوع جرم، موضوع کمی پیچیدهتر است. اگر فرد قبل از ارتکاب جرم دچار جنون باشد، اما زمان ارتکاب جرم جنون نداشته باشد، مقصر شناخته شده و مجازات میشود. اگر بعد از وقوع جرم دچار جنون شده باشد 2 حالت دارد: 1) اگر حکم درباره او صادر شده باشد، اجرای حکم تا زمان افاقه (بهبودی) به تاخیر میافتد. 2) اگر حکمی صادر نشده باشد، تعقیب کیفری تا زمان افاقه موقوف (متوقف) میشود و بعد از بهبودی در مورد فرد حکم صادر میشود.
اما درباره این دو پرونده باید در نظر داشت که مادر مرتکب قتل شده است. مادر معمولا فرزند خود را نمیکشد، غریزه مادری بسیار قوی و عشق مادر به فرزندش غیرقابل وصف است. در نتیجه قتل فرزند توسط مادر اتفاقی بسیار غیرمعمول است که به نظر من بیماری روانی مادر در صورت قتل فرزند قطعی است. زمانی که مادر قاتل میشود صددرصد باید در پی یک عامل روانی بود و آن را در اولویت تحقیقات قرار داد.
در هر حال زمانی که مادری فرزند خود را بکشد، در صورتی که از نظر روانی سالم باشد، به قصاص محکوم میشود و در صورت تقاضای اولیای دم یعنی پدر و جد پدری قصاص خواهد شد، اما اگر جنون مادر در حین ارتکاب جرم محرز شود، او به قصاص محکوم نمیشود و همانطور که گفتیم مسوولیت کیفری از او سلب خواهد شد، اما به پرداخت دیه محکوم میشود که بر عهده عاقله او (یعنی بستگان مرد او مانند پدر، برادر، بردارزاده و...) است و دیه به اولیای دم یعنی پدر و جد پدری مقتول تعلق میگیرد.
مریم رامشت، روانشناس
رفتاری که از این دو مادر دیده میشود رفتار دگرتخریبی است که یکی از علائم افسردگی شدید است. هر دوی این خانمها افسردگی شدید داشتهاند که ممکن است به دلایل مختلف به آن دچار شده باشند. ممکن است فردی بدون اینکه مشکل خانوادگی داشته باشد به این بیماری مبتلا شود، چون عوامل ژنتیکی در ابتلا به افسردگی دخیل هستند. افسردگی ارثی در اکثر موارد شدیدتر است و معمولا با خودتخریبی و دگرتخریبی، یعنی آسیب به خود ودیگران همراه است. افرادی که دچار افسردگی هستند معمولا واقعیت را تحریف شده و همه چیز را طور دیگری میبینند. آنها به این نتیجه میرسند که بهتر است خود و کسانی را که دوستشان دارند از وضعیت اسفباری که حسش میکنند، نجات دهند. افسردگیهای عمده و حاد با توهم و هذیان همراه است. فرد احساس میکند همانقدر که خودش زجر میکشد نزدیکانش نیز زجر میکشند و میخواهد با کشتن آنها به آنها کمک کند.
در این حوادث تفکر خودتخریبی وجود دارد، ولی در اغلب این موارد فرد مبتلا ابتدا اطرافیان را از بین میبرد و بعد دست به خودکشی میزند.
فرد افسرده تماسش را با دنیای واقعی از دست داده و نمیتواند واقعیات را تحلیل کند. متاسفانه افسردگی در جامعه ما بسیار زیاد شده و از درجه خفیف تا شدید آن در بین افراد جامعه دیده میشود.
افراد افسرده دارای مقاومت کمی هستند، یعنی قدرت تحمل پایینی دارند و نمیتوانند حوادث را به گونهای واقعبینانه برای خودشان تفسیر کنند. حل مشکل در اینگونه افراد با پاک کردن صورت مساله همراه است و آنها ترجیح میدهند خود و دیگران را از رنجی که میکشند، رها کنند. آنها رضای خود و دیگران را در خودکشی و دگرکشی میبینند.
این وظیفه بستگان فرد بیمار و جامعه است که آنها را شناسایی کند و حتی اگر حدس زده میشود فردی ممکن است به خود یا دیگران آسیب برساند باید تحت دارودرمانی و رواندرمانی قرار گیرد. در بسیاری از موارد تنها دارودرمانی را برای فرد بیمار انتخاب میکنند که به هیچ وجه به تنهایی نمیتواند اثرگذار باشد، بلکه باید یک رواندرمانگر، افکار آزاردهنده فرد افسرده را تشخیص دهد و به او در درک مسائل کمک کند.
سارا لقایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....