سختی‌های یک زن بعد از آزادی از زندان

دنیای من بچه‌هایم هستند

«زینت‌ ـ ه» زنی 41 ساله است که 22 سال قبل به اتهام کلاهبرداری به زندان افتاد و یک سال را پشت میله‌ها ماند. او درباره اتهامش و این‌که چرا مرتکب جرم شد، می‌گوید: «مشکل مالی داشتم مادرم مریض بود و برای درمانش به پول احتیاج داشتم پدرم 2 سال قبلش مرده بود. خواهر و برادری هم نداشتم پدر و مادرم بچه‌دار نمی‌شدند و من هم بعد از کلی دردسر و دوا و درمان به دنیا آمده بودم. برای این‌که پول درمان مادرم را جور کنم تصمیم گرفتم طلاهای بدلی‌ام را به جای اصل بفروشم. قبلا این کار را از یک نفر دیگر یاد گرفته بودم. یعنی او داشت خاطره‌ای تعریف می‌کرد و من هم این شگرد را یاد گرفتم. 2 میلیون تومان طلای بدلی را به یک نفر فروختم و 2 هفته بعد دستگیر شدم.»
کد خبر: ۴۲۷۳۲۵

سابقه‌دار نبودن زینت، داستان زندگی او، اعلام گذشت شاکی و توبه متهم باعث شد او به حداقل مجازات محکوم و بعد از یک سال تحمل کیفر آزاد شود. او می‌گوید: «در آن یک سال مادرم هر روز بدحال‌تر می‌شد. دایی‌ام از او مراقبت می‌کرد، اما او خودش زن و بچه داشت و زیاد نمی‌توانست به او رسیدگی کند. مادرم آنقدر مریض شده بود که 3 ماه بعد از آزادی‌ام فوت کرد. نمی‌دانید چه حالی داشتم همین که دیوانه نشدم جای تعجب دارد.»

زینت قبل از این‌که به زندان برود در یک کارخانه مواد غذایی کار می‌کرد، اما بعد از آزادی نتوانست سر شغل سابقش برود به همین خاطر از عهده اجاره خانه‌ای که روزگاری با مادرش در آنجا زندگی می‌کرد برنمی‌آمد. او می‌گوید: «مادرم به صاحبخانه بدهکار بود در آن یک سال که من نبودم تقریبا بیشتر کرایه عقب افتاده بود. یک روز صاحبخانه با داد و فریاد و آبروریزی مرا از خانه بیرون انداخت. پول پیش و یخچال، تلویزیون و اجاق گازمان را هم بابت کرایه عقب افتاده برداشت.» زن جوان که نمی‌توانست در خیابان‌ها آواره و سرگردان باشد همان روز با یک ساک کوچک به پانسیونی در خیابان جمهوری رفت، او توضیح می‌دهد: «خیلی شانس آوردم که آنجا را پیدا کردم در زندان که بودم یکی از همبندی‌هایم گفته بود قبلا آنجا زندگی می‌کرد. رفتم دیدم هنوز پانسیون هست و جای خالی هم دارند. آنجا فقط برای خوابیدن بود فقط یک تخت به من اجاره دادند و بابتش شناسنامه‌ام را گرو گرفتند.»

زندانی سابق چنان در تنگنا قرار گرفته بود که احساس می‌کرد راه رهایی برایش وجود ندارد، اما سعی کرد تمام تلاشش را به کار بگیرد. او تعریف می‌کند: «از فردای آن روز دنبال کار گشتم خیلی جاها رفتم تا این‌که در یک بستنی‌فروشی کار پیدا کردم. آنجا تولیدی بستنی بود، البته تک‌فروشی هم داشت. ما از همه جای تهران از مغازه‌های مختلف سفارش داشتیم من این کار را تقریبا بلد بودم، اما نه آنقدر که بتوانم کارگر حرفه‌ای باشم. مرا به عنوان کارگر ساده و وردست قبول کردند.» زینت بعد از 2 سال کار در بستنی‌فروشی با یکی از کارگران آنجا ازدواج کرد و از پانسیون به خانه بخت رفت، او می‌گوید:‌ «امین مرد خیلی خوبی بود در تمام این دو سال به من علاقه داشت، اما می‌ترسید حرفی بزند. می‌خواست اول شرایط ازدواج را آماده کند بعد حرف دلش را بزند. دلیلی نداشت من نه بیاورم. او داستان زندگی‌ام را می‌دانست، یعنی همه همکارانم می‌دانستند. راستش را بخواهید من درباره خودم زیاد رازدار نیستم. دلیلی ندارد بخواهم حقیقت را پنهان کنم یک اشتباهی کرده بودم و بعد هم جبران کردم. من و امین زندگی خوبی را شروع کردیم هر دو با هم کار می‌کردیم و امیدمان این بود که یک روز پیشرفت کنیم.»

زینت حالا مادر 3 فرزند است و دیگر کار نمی‌کند شوهرش هم در یک بازارچه دکه آبمیوه فروشی دارد و کارش بد نیست. زن میانسال می‌گوید: «بزرگ‌ترین لذت زندگی این است که آدم در کنار خانواده‌اش باشد. بچه‌هایم دنیای من هستند. دنیای بزرگ و زیبا. حاضرم برایشان هر کاری بکنم تا راحت باشند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها