چیزی به اسم امید برایم باقی نمانده بود که به خاطرش زندگی کنم. وقتی از سفر تفریحیمان از لهستان به خانه برگشتیم، میدانستم که به آخر خط رسیدهام و دیگر چیزی برای آنکه به آن دلخوش باشم، وجود ندارد. پساندازم را که برای ساخت خانهای اختصاص داده بودم هم از دست داده و به پوچی رسیده بودم.
وقتی به همسر و فرزندانم نگاه میکردم، احساس شرم داشتم؛ چون هرگز نتوانسته بودم آن زندگی که لیاقتش را داشتند برایشان مهیا کنم. برای مردی مثل من که به پایان خط رسیده و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، مرگ بهترین گزینه است. گزینهای که حتی شانس رسیدن به آن را هم نداشتم و اکنون باید بار سنگین گناهانم را به تنهایی روی دوشهایم حمل کنم. من یک بدبخت واقعی هستم که حتی به درستی نتوانستم نقشه شومی را که طراحی کرده بودم، اجرا کنم. در نقشهام آن کسی که باید به طور حتم جانش را از دست میداد، خودم بودم؛ اما عملا تقدیر به شکلی رقم خورد که تنها بازمانده باشم. بازماندهای که قاتلی بی رحم است و باید دادگاهی شود.
دامیان ژیوسکی، پدر 2فرزند 5 و 2 ساله، مرد بیرحمی است که اعضای خانوادهاش را با ضربات متعدد چاقو از پا در آورده است. ایزابلا همسر این مرد به همراه دو کودکش کینگا و کاپرا در حالی که دستکم 7 ضربه چاقو به بدن هر کدامشان وارد شده مقتولان حادثهای تلخ هستند که آقای ژیوسکی آن را رقم زده است. حادثهای که قرار بود با خودکشی این مرد بیرحم خاتمه پیدا کند اما باحضور ماموران در صحنه ماجرا و نجات پدر خشن، او اکنون باید به عنوان متهم در قتل اعضای خانوادهاش در برابر اعضای هیات منصفه از خود دفاع کند.
این مرد 30 ساله لهستانیالاصل که از 8 سال قبل به آمریکا مهاجرت کرده، تمامی جزئیات مندرج در پروندهاش را پذیرفته و هیچ دفاعی از خود نکرده است تا به اشد مجازات نزدیک شود. او که دستکم 35 سال پشت میلههای زندان حبس خواهد شد، مشکلات مالی و زناشویی را مهمترین علت برای رفتار وحشیانهاش عنوان کرده است. رفتاری غیرانسانی که هیچ جای بخششی برای آن وجود نخواهد داشت.
بدشانس بودم
وقتی 2 سال بعد از ازدواجم با ایزابلا از لهستان بهامریکا مهاجرت کردیم، تصور میکردیم که زندگی بسیار بهتری را پیشرو خواهیم داشت. مقداری پسانداز داشتیم که میتوانست برای شروع خوب باشد و من که نجار نسبتا ماهری بودم، میخواستم با اجاره مغازهای به فعالیت ادامه بدهم. ما شهر کوچکی را برای اقامتمان انتخاب کردیم که بیشترین شباهت را به کشورمان لهستان داشته باشد و خیلی زود دوستانی پیدا کردیم که غم غربت را برایمان کمرنگ میکردند. تولد اولین دخترمان جای شادی بسیاری داشت و ما که امید زیادی به آینده داشتیم، خوشبینانه به اتفاقات زندگی نگاه میکردیم اما واقعیت چیز دیگری بود. ما خارجی بودیم و کار کردن و حتی زندگی در این کشور به عنوان غیر خودی کار آسانی نبود. تنها چند ماه بعد از تولد دخترمان بود که به خاطر نداشتن مشتری مجبور شدم مغازهام را تعطیل کنم و به عنوان کارگر در یک رستوران مشغول به کار شوم. ایزابلا همسرم که هنوز به زندگی بسیار خوشبین بود، مدام سعی داشت به من بفهماند که مهم زندگی مشترکمان است که بخوبی ادامه دارد و مسائل مالی نمیتواند تاثیر زیادی داشته باشد، اما برای من که قرار بود نانآور خانواده باشم اوضاع بخوبی پیش نمیرفت. دخترمان روزبهروز بزرگتر میشد و خواستههای بیشتری داشت که باید به آنها پاسخ میدادم، اما ناتوانی مالی مانع بزرگی سر راهم بود که بشدت آزارم میداد. وقتی دخترم 3 ساله شد ایزابلا تصمیم گرفت خودش هم دست به کار شود و بهعنوان پرستار خانگی از بچههای دیگران نگهداری میکرد.
برای من که آرزوی زیادی برای خانوادهام داشتم، دیدن این زندگی کار آسانی نبود. خودمان مجبور بودیم دخترمان را نزد همسایه که زن پیری بود بگذاریم تا همسرم برای تنها چند دلار راهی خانههایی شود که از بچههای آنان نگهداری کند. کمکم به فکر بازگشت به کشورمان افتاده بودیم که همسرم اعلام کرد دوباره باردار است. وجود فرزند دیگر را به فال نیک گرفتیم و با مشورت چند ساعته به این نتیجه رسیدیم که بهتر است چند ماه دیگر را هم به خودمان و به زندگیمان فرصت دهیم.
تصمیمی که آنقدر طولانی شد که ماندمان ادامه یافت و به زندگی زجرآوری که هیچ سودی در آن نبود، عادت کردیم. من مدام شغل عوض میکردم و همسرم که پول ناچیزی میگرفت، سعی میکرد هیچ بهانهای از من و زندگیمان نگیرد، اما میدانستم که لیاقت او بیشتر از آن چیزی است که برایش فراهم کردهام و او به خاطر علاقهای که به من دارد، چیزی نمیگوید. تا اینکه مقدار ناچیز پساندازی که داشتم را با توصیه پدرم به لهستان فرستادم تا در پروژه نسبتا بزرگی که قرار بود منازل مسکونی در آن ساخته شود، شریک شوم. با خودم فکر میکردم این بار میتوانم لااقل به خودم ثابت کنم که همیشه بدبختی و بدشانسی با من نیست و با اتمام این پروژه به پول و سود نسبتا خوبی خواهم رسید. تصور اشتباهی که مرا به نقطه صفر مطلق رساند.
مرگ غمانگیز
ماموران پلیس زمانی به منزل خانم و آقای ژیوسکی وارد شدند که به نظر میرسید حمام خون در آنجا به راه افتاده باشد. بدنهای بیجان 2فرزند کوچک این زوج که در آغوش مادرشان از دنیا رفته بودند، در اتاق پذیرایی دیده میشد و از مرد خانواده اثری به چشم نمیخورد.
دقایقی بعد ماموران بدن نیمهجان این پدر را که از ناحیه شکم بشدت مجروح شده بود در حیاط خانه پیدا کرده و به بیمارستان منتقل کردند. پزشکان حاضر در صحنه مرگ آنی ایزابلا و 2 فرزندش را بر اثر شدت جراحات وارد تایید کرده بودند و تنها بازمانده سانحه مردی بود که به نظر میرسید در رفتاری وحشیانه دست به قتل اعضای خانواده بیگناهش زده باشد. با تلاش پزشکان ژیوسکی که بلافاصله قتل را به گردن گرفته بود زنده ماند تا در برابر قانون پاسخگو باشد. مردی که مدعی است ورشکستگی علت رفتار حیوانیاش بوده است.
همه چیز را از دست دادم
2 هفته قبل از آنکه دست به عملیکردن نقشهای که همواره در ذهن داشتم بزنم به لهستان سفر کردیم. میخواستم برای یک بار هم که شده خانوادهام را به تعطیلات ببرم و در خانه پدریام مدتی زندگی کنم. یک هفته بعد از اقامتمان بود که از پدرم خواستم مرا به پروژهای که در آن سرمایهگذاری کرده بودم برساند. وقتی به آنجا رفتم در جایم خشک شده بودم. پروژهای وجود نداشت و به نظر میرسید در تمام این ماهها که من فکر میکردم در حال بیشتر کردن سرمایهام هستم، تنها پولم را از دست داده و ورشکست شده بودم.
پدرم که به اندازه من شوکه شده بود، برای آنکه من حال بهتری داشته باشم فورا از شرکت مورد نظر شکایت کرد، اما میدانستم تا ماهها و شاید سالها رسیدگی به این پرونده طول خواهد کشید و تنها نقطه امید من هم از بین رفته است. وقتی به خانهمان بازگشتیم حال خوبی نداشم و این را ایزابلا از هر کسی بیشتر متوجه شده بود. او به من گفت اگر فکر میکنم نبود آنها میتواند بار مسوولیتم را کم کند، حاضر است با فرزندانم مرا ترک کند تا تنهایی به زندگیم ادامه دهم. حتی فکرش را هم نمیتوانستم بکنم زندگیای که تا این حد به آن خوشبین بودم به منجلابی فرو برود که هیچ نقطه روشنی برایش وجود نداشته باشد. روز حادثه بیش از هر زمان دیگری مستاصل بودم. فرزندان زیبایم را میدیدم که آیندهای برایشان نبود و همسری که همه 10 سال ازدواجش را با سختی گذرانده بود و کمتر اعتراض میکرد. میخواستم همه مان را از شرایط غمانگیزی که داشتیم نجات بدهم؛ این بود که مرگ را تنها راه دیدم.
با چاقویی که از قبل تهیه کرده بودم همهشان را در چند دقیقه از پا درآوردم و سپس تا آنجا که میتوانستم ضربات محکمی را به شکم و سینهام وارد کردم. میخواستم دیگر هرگز چشمم را باز نکنم و به این دنیا که جز بدی و بدشانسی برایم چیزی نداشت بازنگردم که وقتی به هوش آمدم ماموران پلیس را در اطرافم دیدم. آن زمان بود که متوجه شدم حتی برای مرگ هم آمادگی ندارم و انگار این دنیا میخواهد تا جایی که میتواند به من سختی و زجر را نشان بدهد. اکنون نه تنها خانوادهای برای خودم ندارم، بلکه مدام در دادگاه فردی بیرحم خوانده میشوم که توانسته فرزندان زیبایش را براحتی از پا درآورد. فرزندانی که میدانم لیاقت داشتن پدری بسیاری بهتر از من را داشتند.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز