مادر سارا وقتی از خواب بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت حسابی شوکه شد و جیغ کشید و سارا را صدا زد و گفت ببین...! اینجا رو ببین...! اینم از گربه تو...! و پدر را صدا زد و گفت همین الان این گربه را از اینجا بیرون بینداز. سارا خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن و گفت آخه اون تنها دوست منه.
پدر هم گربه را فورا از خانه بیرون انداخت. سارا پیش مادرش رفت و گفت: مامان ببخشید. مامان تو رو خدا... تقصیر من بود. من پنجره را باز گذاشتم که گربه داخل آشپزخانه آمد. تو رو خدا اجازه بده دوباره بیاد. من مواظبم که دیگه نیاد تو خونه، ولی مادر اجازه نداد. گربه کوچولو هم هر روز پشت در حیاط مینشست و التماس میکرد تا شاید دل یکی به رحم بیاید و به خانه راهش بدهند.
یک روز سارا رفت دم در و گربه کوچولو تا سارا را دید به طرفش دوید و شروع کرد به نگاه کردن و میومیو کردن. سارا هم با زبان خودش با گربه حرف زد و از او خواست قول بدهد که به داخل خانهنرود و فقط در حیاط بماند تا مادر و پدرش ناراحت نشوند.
گربه سرش را تکان داد و رفت داخل حیاط و گوشهای نشست و سارا رفت از یخچال مقداری غذا برایش آورد و گربه مشغول خوردن شد. مادر تا گربه را دید به سارا گفت: مگه من اجازه دادم که گربه را دوباره بیاوری داخل؟
گربه فرار کرد و پشت سارا پنهان شد. سارا گفت: مامان گربه قشنگ من قول داده که پسر خوبی باشه و دست به چیزی نزنه. مادر گفت: خوب ببینیم و تعریف کنیم.
یک روز مادر از بیرون آمد و گوشت خریده بود او گوشت را روی زمین گذاشت و تا در را باز کند وداخل خانه شود فراموش کرد که آن را با خود ببرد. بعد از چند ساعتی یادش افتاد و دوید به سمت حیاط و با خودش گفت حتما تا الان گربه همه آن را خورده! ولی وقتی به حیاط رسید دید گوشت دست نخورده است و نگاه تحسینآمیزی به گربه کرد و گفت: مثل این که تو قولت قوله! و از آن به بعد با گربه زیرک با مهربانی رفتارکرد.
گلنوشا صحرانورد