پُستخانه

کد خبر: ۴۲۶۹۴۸

3-از رو اینترنت کپی پیست نکن دیگه! یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. مفهومه؟ حسن حسن حسن... بگوشم! 4-کوتاه بنویس، امکان چاپش بیشتره. 5-می‌گن پارتی‌بازی بده؛ اوکِی! من واسه نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌کنم همچی بدجوووور! مُشکلیه دااااشششش؟! 6-چی؟ پارتی نداری؟ آاااخی! خُ یه‌چی بِنیس با یه چفت و بست درست، دستِ‌کم به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟» خودم هوات رو دارم! اما زمینش؟ اینش دیگه دست یکی دیگه‌س‌هاااا! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبَرِشه و اینام چیییی؟... نه‌رییییم!

مرضیه، 20 ساله از اهواز: تا دیروز که فقط یک خوانندة صفحة بروبچه‌ها بودم همیشه به این فکر می‌کردم که این بروبچ چطور واسه نوشتن، سوژه پیدا می‌کنن اما امروز که خودم هم تصمیم به نوشتن گرفتم، همه چیز رو به شکل سوژه می‌بینم! حتی پریدن یک گربه از روی دیوار همسایه[رو]! راستی[...] همین الآن دارم از طریق اینترنت گوشیم به شما ایمیل می‌زنم (تکنولوژی در خدمت بشر) پس به بروبچ قدیم صفحه که یه مدته پیداشون نیس بگو هیچ بهونه‌ای واسه بیخبری وجود نداره، این‌قدر خون به جگر این مادرِ دل‌نگرون نکنن دیگه!

فرهاد ممی‌پور: بعضی وقتها آدم دلش می‌خواد یه چیزی بگه، یه کاری بکنه ولی نمی‌شه یا نمی‌ذارن؛ یا بعضی وقت‌ها انقدر سرت شلوغ می‌شه که یادت می‌ره باید چی کار کنی؛ انقدر تو خودت گم می‌شی که همه چی یادت می‌ره. درست مثل من. دو ساله همه چی یادم رفته. دو ساله دیگه وقتی صبح دوشنبه از خواب بیدار می‌شدم به چاردیواری فکر نمی‌کردم. ولی الان نیاز دارم حرفام شنیده بشه. آیا کسی هست کمکم کنه؟ نکنه خونة بروبچ عوض شده؟ نکنه...؟ ولی باز هم با تمام وجود سلام می‌کنم به همه.

علیکمس‌سسسلاااام برادر. به شرطی که مواظب باشی دستت نره لای در... بله قربان، من این‌جا یکی رو می‌شناسم که یه گوش داره (دروغ چرا؟ تا قبر، آ، آ، آ، گوشاش دو تاست!) که جون می‌ده واسه نشستن و شنیدن حرف‌ها و درد دل‌های دیگران.

بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز: دیگه همسایة ما مرغ نداره که [مرغش رو] مث غاز ببینیم؛ مرغ همسایه شده بنز و تویوتا. خونه‌شم کاهگلی نیست، برجه ماشال‌لا. رنگ لُپاش شده مث گوجه‌فرنگی. به جای تنبون کشدار، حالا کت و شلوار و کراوات. حالا تو بشین بگو که مرغ همسایة ما همیشه غازه. عوضش کن این مثال رو. ورژن جدید بده توی این دور و زمونه. یه چیزی شبیه این: تویوتا کمری همسایه، همیشه لامبورگینیه!

قریب غریب: دیگر نمی‌دانم چطور می‌گذرند! آرام و بی‌سروصدا؛ انگار نه انگار که منتظرِ [گذشتنـ]ـشانم. اَه... چقدر دیر شد. کاش می‌توانستم خودم کاری کنم که زودتر بگذرند... هر بار که از این مسیر می‌آیم همین آش است و همین کاسه[...]عجب گاوهای گاوی‌اند! (می‌شه نظرت رو بگی؟ فی‌البداهه نوشتم. بچه‌م رو گاز بود، تند تند تمومش کردم).

ای‌ول! اصلاً احساس غریبی نکن قریب جان! فقط یه سوال: الان این جوکِ گاو بودنِ گاوها، فی‌البداهه بود؟! اونم وقتی جوکش، بس که اس‌ام‌اس شده به این و اون، ابوریحان بیرونی هم که بیرون‌رویش خیلی زیاده و واس همین، دسترسی به جوکهای دست اول نداشت، از گوشی موبایلش پاکش کرده! (من جای تو بودم، می‌رفتم بچه‌م رو از رو گاز برمی‌داشتم، می‌ذاشتم رو شعلة کم! بهتر بپزه، همچی خووووب، مغزپخت شه! بعد، آروم آروم تمومش می‌کردم)!

آراس: استاد مهربان بود اما جدی. سر کلاس چیزی کم نگذاشته بود[...] وقت امتحان حواسش به همة بچه‌ها بود. بعد از این‌که برگة تقلب را در جیبم گذاشتم و اطرافم را نگاه کردم، نگاهش دقیق روی من بود. لبخند زد. از نگاهش فرار می‌کردم که مسیرش رو سمت من کج کرد. دستش رو روی شانه‌ام گذاشت و آرام گفت: تو می‌توانی، کافیست بخوانی، خوشخط و مرتب بنویسی... انگار انرژی گرفته بودم. همة سعیم رو کردم [و] به بهترین شکل ادامه دادم. ناگهان صدای استاد بلند شد: برگه‌ها بالا، وقت تمام شد.

حالا دیگر حتی اجازة نوشتن نام خود را هم ندارید. برگه‌ها را جمع کرد. سوی من آمد. حال و روز خوبی نداشتم. گفت: همه‌چی را فراموش کن. خون در رگهایم جریان گرفت. همهمة بچه‌ها می‌گفت بعضی‌ها فقط برگه سیاه کرد[ه‌ا]ند، بعضی‌ها [برگه‌هایشان را] سفید تحویل داد[ه‌ا]ند، بعضی‌ها به بهترین شکل نوشتـ[ـه‌ا]ند و خیلی‌ها هم مثل من تمام سعیشان را کرد[ه‌ا]ند. استاد را می‌شناختم. مطمئن بودم کمک خواهد کرد. [...]

نونو: قلب شکسته‌اش هر لحظه خردتر می‌شد و نگاه اشکبارش دوخته به در بود. انتظار حسی بود که حتی در آخرین لحظات زندگی هم او را رها نمی‌کرد[...]

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها