احساس میکردم چشمانم دارد از حدقه میزند بیرون. سه شب بود که چشمانم به هم نیامده بود. باید تزئین نصف گلدانها را تا نمایشگاه تمام میکردم. در همان حالی که قلممو را روی آخرین گلدان سفالی میرقصاندم، محسن از درآمد تو و گفت: «یاسر جان وانت گرفتم. تا تو این گلدونارو رنگ کنی من گلدون سفالیهای ساده رو بار می زنم. تا اون موقع هم کار تو تموم میشه دیگه، نه؟!»
قلممو را از بدنه گلدان آرام برداشتم، عرق پیشانیم را با پشت دستم پاک کردم و گفتم: «مممممن.... حوووووودددوووان بیییییسسسست ددددقیییییقه دیدیدیدییگه کاکاکاکاکار دادارم.»
(از وقتی یادم میآید این شکلی حرف میزنم)
محسن که هیجان همراه جدیت در چهرهاش موج میزد، گفت:
ـ «باشه داش کارتو با خیال تخت انجام بده. کارت تموم شد. خبرم کن.»
محسن از اتاق کوچک من که ته حیاط یک کارگاه بود رفت بیرون. او برادر بزرگتر منه. همیشه هوای منو داره. پدرمون سفالگر بود و ما هم کار اونو ادامه دادیم. البته محسن رفت دانشگاه و سفالگری خوند ولی من که نمیتونستم با این نوع حرف زدنم مدرسه رو ادامه بدم، شروع کردم به نقاشی کردن روی گلدونها.
دوباره قلم رو روی گلدون گذاشتم و آخرین رنگها را با نوک باریک قلمم روی گلدان تا آنجا که میتوانستم بخوبی پخش کردم.
از وقتی که من گلدانها را رنگ میکنم، فروشمان بیشتر شده و پول بهتری به جیب زدهایم. مگه میشود ما از پول بدمان بیاید. آخه کی بدش میآید. کلا چرک کف دست خوبه!
بعد از 20 دقیقه کارم تمام شد. این گلدان آخری هم همراه بقیه گلدانهایی که آن روز رنگ کرده بودم، داخل کوره گذاشتم. محسن حدود 5 دقیقه بود که گلدونهای ساده را که هیچ نقش و نگاری روش نبود با وانت برده بود. همزمان با پخته شدن کوزهها محسن هم از راه رسید و کوزههای رنگ شده را هم بار زد و برد. من هم با ماشین خودم به سمت نمایشگاه رفتم.
یک غرفه درب و داغون 20 متری در پرتترین گوشه نمایشگاه، اونم با زور و کلی پارتیبازی گیرمون اومده بود. محسن گلدونهای تزئین شده را لابهلای گلدونهای سفالی ساده میگذاشت تا جلوه بیشتری داشته باشند. نمایشگاه ساعت 10 صبح باز شده بود ولی تا ساعت 5 بعدازظهر هم کسی نگاهش را سمت گلدانهای ما کج نکرده بود. گلدانهای ما خیلی زیبا بودند، ولی مشکل ما این بود که جای خوبی نبودیم. مثل این دستفروشهای دوره گرد شده بودیم. بالاخره حدود ساعت 30/5 بود که نگاه یک مرد میانسال که معلوم بود خیلی با شخصیت و فهمیده است جلب کارهای من و برادرم شد. مرد در حالی که چشمانش را از گلدانها برنمیداشت رو به من و برادرم گفت:
ـ «کار خودتونه؟!»
محسن جواب داد:
ـ «بله آقا».
مرد با حیرت ادامه داد:
ـ «عالیه. بینظیر».
من و محسن که قند در دلمان آب شده بود، کمی هول کرده بودیم. ولی محسن خودش را جمع و جور کرد و گفت:
ـ «قابل شما رو نداره».
مرد گفت:
ـ «قیمت گلدون سادههاتون چنده؟!»
محسن:
ـ «20 هزار تومن آقا».
مرد دوباره پرسید:
ـ «این تزئینات کار شماست؟!»
یک لبخند ابلهانه روی لبم نشست. مثل این که واسه یه بچه 2 ساله پفک بخرند. محسن گفت:
ـ «کار برادرمه آقا».
برای اولین بار مرد توجهش به من جلب شد. یک نگاهی به سر و پای من انداخت وگفت:
ـ «تو این کار رو کردی؟!»
من تمام انرژیام را جمع کردم و گفتم: «ببببببععله».
مرد در حالی که متوجه شد که من لکنت دارم ولی هیچ عکسالعمل خاصی از خود نشان نداد.
مرد باز هم به سوال کردنش ادامه داد:
ـ «گلدون تزئین شده هاتون چنده؟!»
من گفتم: «هههههمووون بیییییسسست توتوتوتوممن».
مرد کمی تعجب کرد و گفت:
ـ «چطور؟! گلدانهای ساده و بیروح هم قیمت گلدونهایی که ساعتها رویش وقت صرف کردی».
من که یخم آب شده بود گفتم:
ـ «ممممممن اااز ننننعمممتتیتیتیتی کککه خخخخخدا بببم داداداده سوسسوسوسواااس اس استتفافاده ننننمییمیمیکککنم. ززززحممممت دددددسسسست ببببرارارادددرمِ. زیزیزیزیبابابایی ههههننر من راراراییییگگاگاگاننن».
جانم درآمد تا این جمله را گفتم. ولی همین یک جمله تاثیر زیادی روی مرد گذاشت و همه گلدانهای ما را یکجا خرید و حتی سفارش هم میداد. بعد از یک هفته فهمیدیم مرد شهردار شهر بود. چون در سطح شهر همه جا از گلدانهای ما حرف میزدند.
سالار مبتکر