بنابراین اگر ما بخواهیم فیلم مستند را به مثابه یک اثر هنری مورد بررسی قرار دهیم نمیتوانیم حضور عنصر مهم قصهگویی و داستانپردازی را در آن منکر شویم مگر اینکه منظورمان از فیلم مستند فیلمی باشد که قرار نیست لزوما وجهه هنری داشته باشد، مثل همه فیلمهای مستندی که کارکرد فلسفی، مذهبی، علمی یا اجتماعی صرف دارند و دوربین و دیگر ابزار فیلمسازی در آنها نقش کاغذ و قلم را برای نویسندهای که قصد نگارش یک کتاب فلسفی، مذهبی، علمی یا اجتماعی دارد، ایفا میکنند.
حال پرسش این است که چگونه میتوان در یک فیلم مستند از عامل قصه بهره گرفت و به وجه استنادی قضیه هم وفادار ماند؟ پاسخ روشن است. مگر کار نقاش هنگام به تصویر کشیدن یک واقعه مستند فاقد سندیت تاریخی است؟ اگر چنین است پس چرا تابلوهای نقاشی در پژوهشهای استنادی به عنوان سند تاریخی مورد بررسی قرار میگیرند و در فیلمهای مستند هم به وفور از آنها بهره گرفته میشود؟ اگر بپذیریم که نقاشیهای هنری وجهه استنادی دارند، برای فیلمهای مستند مبتنی بر قصه نیز باید این حکم را نافذ بدانیم و نباید این قبیل فیلمها را آثاری خیالی و دروغین دانست که فقط اسم مستند را یدک میکشند. حال بماند که خیلیها اصلاً معتقدند دنیای تمثیل و استعاره به مراتب بهتر از دنیای قیاس و استدلال، توانایی بیان راستین واقعیات را دارد.
اما منظور از قصهگویی منهای روایت چیست؟ مستندساز چگونه میتواند با اثر مستندی که هیچگونه ساختار نمایشی به معنای کلاسیک کلمه ندارد داستانگویی کند؟ پاسخ را باید در معنای عام واژه درام جستجو کرد. ما خیلی از اتفاقات ساده روزمره را به وصف دراماتیک توصیف میکنیم حال آنکه فاقد هرگونه ساختار داستانی مرسوم هستند؛ نه شخصیت دارند، نه گره، نه توطئه و کشمکش، نه نقطه عطف و نه آغاز و پایان مشخص. اما با وجود این، همه موارد را در خود مستتر دارند و از همین رو واقعا دراماتیک هستند. مستندساز با گزینش وقایع، انتخاب نوع نور و شیوه تصویربرداری، فیلمنامه و تدوین میتواند قصه بگوید و مخاطب را به همراهی با داستان اثرش فرا خواند، ولی داستانی که در ذهن مخاطب ساخته میشود جزئیاتش مثل فیلم داستانی عیان نیست.
آزاد جعفری