حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
آدم این همه جا را دیده باشد و حالا بنشیند توی این قفس شیشهای و دلش خوش باشد به چایی و نباتی که آقا اسدالله بعدازظهرها توی استکان کمرباریک میآورد و او تشکر گرمی کند از اسدالله و سراغی از رحمان پسر معلولش بگیرد و بعد مثل حاجی بازاریها نگاهی به کارگاه شیک و تمیزش بیندازد و گاهی هم دستش را زیر چانه مشت کند و زل بزند توی کامپیوتر پیش چشمش؟ مگر میشود؟
آدم توی جاده مه گرفته و وهم آلود جنگلهای کارتاژ روسیه قدم زده باشد، غروب پر رنگ و اندوه زده خورشید را از تپههای سیرا ماسرای بولیوی به تماشا نشسته باشد، خیس شده باشد از باران بیپروای همشایر انگلیس، شب را توی متروی مارسی با نوازنده کارتن خواب آنجا صبح کرده باشد، با کارگران ترک کشتیهای پهلو گرفته هامبورگ قهوه خورده باشد و مثل جاشوهای بندر با آنها گرم گرفته باشد بیآنکه زبانشان را بفهمد، توی خیابانهای سنگفرش شده پراگ قدم زده باشد و روی بلوکهای سیمانی هاوانا، طلوع خورشید را با آواز مردمان تنگدست، اما سرخوش کوبا نظاره کرده باشد و حالا نشسته باشد توی این دود و ماشین و تن بدهد به این روزمرگی؟ مگر میشود؟
طوری از جزئیات جادههایی که رفته حرف میزند که فکر میکنی خودش را گذاشته جای تمام قهرمانهای دیوانه داستانها و حالا فقط دارد برای تو ادا در میآورد. یعنی این همه کتاب خوانده؟ یعنی اینقدر خوب میتواند فریب بدهد؟ مگر میشود؟
میگوید توی زندگیاش خوشتر از مجارها آدم ندیده است. توی اوج فلاکت زندگی، رقص و پایکوبیشان توی کافههای دبرسن تمام نشدنی است. همیشه میخندند و میخورند. میدانند که فردا همهشان باید
سوت و کور کیفشان را بردارند و روانه کارخانهها و ادارههای غبار گرفتهشان شوند تا با 50 ساعت کار در هفته بتوانند یکشنبههایشان را کنار مردابهای پس افتاده از دانوب در کافههای دبرسن پایکوبی کنند.
میگوید هیچکدامشان چیزی به نام حساب بانکی و پسانداز ندارند؛ حتی چیزی که برای آینده بتوانند رویش حساب کنند. اصلا به چیزی به نام آینده اعتقادی ندارند و زندگی را همین حالا میدانند و میفهمند. انگار اصلا فردایی در کار نیست. میگویم مگر میشود؟
یک هفته را توی فرودگاه لاپاز با یک پیرمرد تاجر چینی گیر افتاده است. میگوید در تمام آن یک هفته توی اتاق 12 متری کثیف فرودگاه لاپاز چندان هم بهش بد نگذشته است. حداقل مقصد بعدیاش معلوم شده، با همبند متمول چینیاش قرار صبحانهای را در هنگکنگ گذاشتهاند. پیرمرد به او قول داده چیزی در این کشور جمع و جور گوشه چین نشانش میدهد که در تمام تاریخ و جغرافیای عظیم کشور اژدهای زرد پیدا نخواهد کرد. هر چند هیچگاه آن صبحانه را نخورده، اما حرف پیرمرد را باور کرده است.
همان یک هفته فهمیده که پیرمرد زمانی برای خودش چریکی بوده و بعدها که طعم پول و تجارت زیر زبانش مزه کرده جزوههای دوران جوانیاش را دور انداخته و سرگردان، این سر دنیا دارد به این فکر میکند همین که از این اتاق بیرون آمد، برود سراغ تاجران دولتی این کشور. میگوید چینیها همه جا کاسبند. میگوید آنها حتی توی کشتیهایشان وقتی دارند به همه جای دنیا چیزی صادر میکنند، کارگاه ساختهاند تا حتی زمان را روی آب و توی کشتی از دست ندهند و همانجا دارند کار میکنند. باور میکنم حرفهایش را ولی باز هم میپرسم مگر میشود؟
اولش به او بیاطمینان بودم. فکر میکردم که خاطرات دیگران را به نام خودش سند زده است و دارد با آبوتاب فراوان تعریف میکند. ولی بعد گفتم حتی اگر اینطور هم باشد دارد خوب تعریف میکند. واقعا اگر اینطور باشد «آقا نادر» چطور میتواند اینقدر بیخیال و سرد نشسته باشد توی این اتاق شیشهای؟ چطور میتواند قرار داشته باشد و تن بدهد به این آسمان؟ به این کارگاه و آقا اسداللهی که تا یک مهمان میبیند، سینی را مثل کلاسور مدرسه میگذارد زیر بغلش و دستانش را به هم مشت میکند و با خنده مورب و ثابت کنج لبش به حرفهای «آقا نادر» گوش میکند. چطور توانسته؟ اصلا مگر میشود؟
2
سفر آنقدر مزایا و خوبی و خوشی دارد که حتی وقتی میخواهیم از مضراتش بگوییم نمیدانیم که این آیا آفت سفر است یا نه!
یعنی حتی وقتی بخواهی از بدی سفر هم بگویی میبینی که داری به این «بد بودن سفر» بد نگاه میکنی وگرنه این مورد نه تنها بد نیست که یکی از رویاییترین محصولات سفر است. اینکه سفر آدم را بیقرار میکند. آدمها در مواجهه با یک سفر (چه خوش بگذرد چه بد!) دیگر آن آدم قبل از سفر نیستند. کسی که هر روزش را با آدمهای متفاوت شب کند نمیتواند تن بدهد به روزمرگی که چسبیده است به آدمها.
زندگی آدمهای مسافر را نمیشود پیشبینی کرد. یکیاش همین! اینکه آدمهای سفر، آدمهای غیرمنتظرهای هستند نه مثل کارمندان که 20 سال بعدشان از الان معلوم است.
نه اینکه فکر کنید حتما باید نصف جهان را گشته باشید تا این آفت «بیقراری» بیاید و گریبانتان را بگیرد. آفتی که آفت نیست. همین جنوب و شمال ایران را هم که سفر کنی دیگر قرارت نیست به ماندن در شهر دود گرفتهای که باید 6 ماه از سال را صبر داشته باشی که فقط آسمان را به رنگ خودش ببینی.
میثم اسماعیلی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....