ناهید بعد از طلاق در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد تا اینکه دختر خالهاش او را با جوانی پولدار آشنا کرد، او میگوید: «دختر خالهام خبر نداشت اردلان کلاهبردار است. به خیال خودش میخواست به من خوبی کند. من با اردلان دوست شدم و حتی قرار و مدار ازدواج هم گذاشتیم تا اینکه او پیشنهاد آن کار را داد. آن روزها آنقدر تحت تاثیر اردلان بودم که قبول کردم.»
اردلان به زن جوان پیشنهاد داد خودش را به عنوان صاحب یک خانه ویلایی بزرگ در شمال شهر معرفی کند تا بتوانند آنجا را بفروشند و رقمی میلیاردی به جیب بزنند. زندانی سابق ادامه میدهد: «صاحب آن خانه ایران نبود، اردلان کارهای جعل را انجام داد و ما ملک را فروختیم، اما 3 ماه بعد دستگیر شدیم و اردلان همه چیز را گردن من انداخت. البته زیر بار نرفتم. به هر حال به 2 سال زندان محکوم شدم.»
والدین ناهید بعد از اطلاع از کار دخترشان با او قطع رابطه کردند و دختر خالههای ناهید نیز مشمول غضب شدند. زن میانسال ادامه میدهد: «زندان برایم خیلی زجرآور بود. بعد از 2 سال وقتی آزاد شدم پدرم من را به خانه برد و بعد از آن خانهنشین بودم تا اینکه پدر و مادرم فوت کردند. من در تمام 11 سال گذشته در تنهایی و افسردگی زندگی کردم تا اینکه تازگیها قرار شده ازدواج کنم. شوهرم از اقوام دور پدری است. او یکبار ازدواج کرده ولی طلاق گرفته، ما در مجلس ختم پدر و بعد مادرم همدیگر را دیدیم و باب آشنایی باز شد و حالا که سال هر دوشان تمام شده، نیما بحث ازدواج را مطرح کرده است. او از گذشته من خبر دارد و امیدوارم بتوانیم در کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم.»
ناهید در عقایدش هم تجدیدنظر کرده است. او میگوید: «دیگر زندگی اعیانی برایم مهم نیست. فقط دنبال آرامش هستم. دیگر حوصله جنجال و دردسر ندارم. با نیما هم شرط گذاشتهام که در زندگیمان نباید از حاشیه خبری باشد. حالا ببینم چه پیش میآید.»