در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این در حالی است که برادر روشنک به نام رهام به منشی مظنون است. از سوی دیگر یک پرونده از دفتر وکالت به سرقت رفته که کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری کپی آن را به دست آوردهاند. علاوه بر این روی میز مقتول 2 استکان چای وجود داشت که اثار انگشت روی هر دوی آنها پاک شده بود و این نشان میداد قاتل خودش برای صحنهسازی استکانها را آنجا گذاشته و مجبور شده هر دو را پاک کند تا حقیقت فاش نشود. کارآگاه اکنون دنبال مهمان ناشناسی است که خانم وکیل را به قتل رسانده است
.سرگرد شهاب، صبح برخلاف چند روز گذشته پرانرژی و شاداب بود و حتم داشت میتواند گره پرونده قتل خانم وکیل را که دیروز گشوده شده بود، باز کند. او کارش را با بررسی گوشی موبایل ماهرخ شروع کرد. همه چیز همان طور بود که دخترک ادعا کرده بود. کارآگاه نگاهی هم به فاکتور خرید گوشی انداخت و به دستیارش ستوان ظهوری گفت: یادت باشد اگر لازم شد سری هم به فروشگاه موبایل بزنیم
.البته فعلا نیازی به این کار نبود چون به غیر از ادعای رهام درباره ماهرخ هیچ دلیلی برای گناهکار شناختن این دختر وجود نداشت. کارآگاه گوشی و فاکتور را در کشوی میزش گذاشت و خواندن پروندهای را شروع کرد که از دفتر وکالت به سرقت رفته بود. این پرونده به ماجرای یک کلاهبرداری کلان مربوط میشد البته متهم آن در زندان بود. ستوان قبل از هر چیزی استعلام گرفت تا مطمئن شود مرد کلاهبردار هنوز مهمان زندان است اما جوابی که به او دادند کاملا شوکهکننده بود. او فرار کرده بود آن هم به طرزی شگفتانگیز.ستوان چند دقیقهای گیج و مبهوت بود تا اینکه بالاخره توانست ماجرا را درست و واضح برای رئیساش تعریف کند: یادت است یک ماه پیش 3 زندانی تونل کندند و جیم زدند. یکی از آنها همین جناب آقای کوشا پورصمیمی است. 2 نفر دیگرشان هم از آن هفتخطهای روزگار هستند
.کارآگاه از شدت هیجان از روی صندلیاش پرید. کوشا بعد از اینکه یک زمین 3 میلیاردی را با اسناد جعلی به زنی ثروتمند فروخته، به زندان افتاده، بعد فرار کرده و وکیل شاکی را کشته بود. اما چرا باید این کار را میکرد؟ چرا روشنک با اینکه میدانست کوشا یک فراری خطرناک است، بدون اینکه به پلیس اطلاع بدهد با او قرار ملاقات گذاشته و حتی منشیاش را مرخص کرده بود. این همه بیاحتیاطی اگر از یک شهروند عادی سر میزد زیاد جای تعجب نداشت اما روشنک وکیل خبره و با سابقهای بود و به این راحتیها نباید فریب میخورد. شهاب باید همین امروز با شاکی پرونده صحبت میکرد تا اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. ستوان تلفنی با او صحبت و احضارش کرد اما پیرزن گفت پای راه رفتن ندارد و نمیتواند به آگاهی برود. اشکالی نداشت خود کارآگاه و دستیارش راهی خانه مجلل او در دروس شدند. پیرزن از اینکه باز هم سر و کارش به پلیس افتاده بود، اصلا احساس رضایت نمیکرد. شاید کمی حق داشت: همان موقع آنقدر مرا بردید و آوردید و جان به لب کردید تا کوشا را گرفتید. حالا هم که او فرار کرده و دست من بنده خدا به هیچ کجا بند نیست
.پیرزن ماجرای فرار کوشا را از کجا میدانست. هویت زندانیان فراری اعلام نشده بود و کارآگاه و ظهوری هم حرفی در این باره نزده بودند. مالباخته بیشتر توضیح داد: روزی که از زندان فرار کرد به من زنگ زد. قبلا هی زنگ میزد و میگفت بروم رضایت بدهم. اعصابم را خرد کرده بود. اما آن روز زنگ زد و گفت بیرون است و پولم را که نمیدهد هیچ، میخواهد خفهام کند
.تهدید به قتل شاکی. این هم یک نقطه سیاه دیگر در پرونده کوشا. ولی هنوز کارآگاه قانع نشده بود قتل وکیل کار مرد شیاد است. یک فراری به تنها چیزی که فکر میکند این است که دم لای تله ندهد مگر چطور بشود و چقدر کینهای باشد که بخواهد انتقام بگیرد. این جور اتفاقها در پروندههای ناموسی یا شکستهای عشقی دور از ذهن نبود اما سر یک کلاهبرداری خیلی بعید به نظر میرسید کسی این طور خودش را به آب و آتش بزند. به هرحال پیرزن حرف دیگری برای گفتن نداشت
.ستوان ظهوری اما هنوز نبریده بود:حالا که دستمان به کوشا نمیرسد بیا لااقل درباره این منشی تحقیق کنیم. این طوری لااقل خیالمان از بابت او راحت میشود
.پیشنهاد ستوان آنقدرها هم که خودش خیال میکرد بیجا نبود چون به هر حال شهاب بعید میدانست قتل روشنک کار کوشا باشد. آنها از ساندویچی یک راست به میدان ولیعصر رفتند و مغازهای را که ماهرخ گوشیاش را از آنجا خریده بود، پیدا کردند.مغازه تقریبا پر بود از مشتریهایی که البته بیشترشان فقط برای قیمت کردن آمده بودند نه خرید. ستوان فروشنده جوانی را که به نظر میرسید آنجا رئیس است با اشاره انگشت سبابه به گوشه مغازه، کنار یکی از این استندهایی که تبلیغ یک گوشی آنچنانی بود، کشاند. جوانک تیشرت تنگ و چسبانی پوشیده، موهایش را یک خط در میان با ژل به هوا داده و ریش باریکی لب پاییناش را به تیزی زیر چانه وصل میکرد. شهاب یک لحظه پیش خودش فکر کرد اگر پسر خودش فربد، چنین تیپی میزد با تیپا جوابش را میداد. ستوان به جوانک توضیح داد کارشان چیست. او گوشی ماهرخ و فاکتور را هم به او نشان داد و چهره ماهرخ را توصیف کرد. قضیه برای یک روز قبل بود و فروشنده نباید مشتریاش را فراموش میکرد
.یادم است. دیروز آمد. خیلی هم وسواسی بود. یک گوشی میخواست که حتما منشیدار باشد. گوشیهای بهتر از این داشتیم ولی منشی نداشتند. حالا مگر چه شده؟
یکی دیگر از فروشندهها که کنجکاو شده بود دست راستش را روی هوا کاسه کرد و چند درجهای چرخاند. جوانک هم با لبهای غنچه کرده، ابرو بالا انداخت. ستوان گفت: فقط میخواهم بدانم چه ساعتی خرید کرد؟
ساعتش را که نمیدانم ولی صبح بود قبل از 12 چون من 12 رفتم جمهوری. یک مغازه هم در علاءالدین داریم. بچهها آنجا دست تنها بودند رفتم کمکشان. یادم است آن دختر با یک آژانس آمده بود. راننده از آن پیرمردهای بداخلاق بود. مثل اینکه ماشینش را بدجایی پارک کرده بود. چهار پنج بار آمد داخل مغازه و غر زد
.شهاب که تا این لحظه ساکت مانده بود به حرف آمد و تکرار کرد: قبل از 12؟
فروشنده هیچ شکی نداشت که ساعت را درست گفته است اما ماهرخ ادعای دیگری کرده بود. او هر روز باید ساعت یک به دفتر وکالت میرفت اما به ادعای خودش روز قتل مرخصی ساعتی گرفته و تا ساعت 2 سرگرم خرید موبایل بود و بعد از آن هم روشنک تلفنی به او مرخصی داده بود. اگر خرید صبح انجام شده پس چرا روشنک دیر به طرف دفتر راه افتاده و تا ساعت 2 سر کارش نرسیده بود؟
ستوان در ماشین به رئیساش گفت این ماجرا هیچ چیز را ثابت نمیکند. شاید دختر کار دیگری داشت. به هر حال پیام ضبط شده نشان میداد ماهرخ آن روز در دفتر نبود
.ساعت از 4 گذشته بود که 2 همکار به اداره رسیدند و کارآگاه قبل از اینکه به اتاق خودش برود سری به دفتر رئیس زد تا گزارشی از ماجرای ارتباط احتمالی قتل خانم وکیل با کوشا ارائه بدهد. او وقتی پیش ستوان برگشت، کاملا آچمز شده بود
.یکی از فراریها را گرفتهاند. گفته کوشا همان روز از تهران فرار کرد.ظاهرا قرار بود طرف مرز برود. بچهها ردش را در ترکیه زدهاند. او هنوز هم به ایران برنگشته. پس دیروز کوشا اصلا ایران نبوده که بخواهد کسی را بکشد.از اول هم میدانستم بعید است کوشا، روشنک را کشته باشد
.کارآگاه یک کاغذ سفید پیدا کرد و همان طور که با صدای بلند حرف میزد شروع کرد به نوشتن. قاتل حتما روشنک را میشناخت یا از قبل با او قرار گذاشته بود وگرنه روشنک او را به دفترش راه نمیداد. البته ماهرخ میگوید دیروز قرار از قبل تعیین شدهای نداشتند. سرقت آن پرونده هم صحنهسازی بوده و طرف میخواسته ما را دنبال نخود سیاه بفرستد. شاید میدانسته متهم آن پرونده فرار کرده، پیش خودش گفته این بهترین راه برای خلاص شدن است
.خطخطیهای شهاب هیچ فایدهای نداشت و او بالاخره تصمیم خودش را گرفت: به نظرم ماهرخ یک چیزهایی میداند. باید آژانسی را که او دیروز با آن برای خرید رفته بود، پیدا کنیم. احتمالا چیز تازهای دستگیرمان میشود. به هر حال عجیب است که این دختر درست همان روزی گوشی منشیدار خریده که توانسته از آن به عنوان مدرکی برای اثبات بیگناهی خودش استفاده کند
.کارآگاه ته ذهنش حدسهایی میزد اما ترجیح داد فعلا چیزی به دستیارش نگوید تا ببیند چه پیش میآید
.علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: