زندگی آنقدر پیچیدگی دارد که برخی اوقات در آن گم میشویم. روزها و شبها آنقدر سریع از کنارمان میگذرند که گاهی ما انگار در جایمان ایستادهایم و متوجه گذرشان نمیشویم. این سرعت بالا سبب میشود خیلی اوقات ارزشمندترینها را از دست بدهیم و خودمان متوجه نباشیم که آنچه دوست داشتیم از کف دادهایم در حالی که تصور میکنیم اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل سابق پیش میرود. در مورد من و همسرم روزها و شبها به همین منوال میگذشت. بعد از ازدواجمان میدانستیم که شرایط سخت خواهد شد و برای توان مالی بالا و رسیدن به زندگی مطلوب باید زیاد کار کنیم و از خیلی چیزها بگذریم. برای یک استاد دانشگاه و یک محقق به جز وقت زیادی که باید سر کلاسها و در کنار دانشجویان میگذراندیم کار بیشتری وجود نداشت و تنها راه برای رسیدن به درآمد بالاتر گذاشتن زمان بیشتر برای رسیدگی به شرایط بود. کارهایی که ما را از توجه به موضوعات مهمتر زندگی باز داشت و بالاخره به جایی رسید که بدترین اتفاق عمرمان برایمان رخ داد. از دست دادن عزیزترین فرد جهان؛ تنها به خاطر یک سهلانگاری و فرورفتن در جریان پرشدت آب رودخانه زندگی که ما را بیتوجه به اطرافمان با خود میبرد فاجعهای غمانگیز است که من و همسرم دچار آن شدیم. فاجعهای غمانگیز که راه برگشتی هم از آن وجود نخواهد داشت.
لوچیو پتریزی، پدر 45 ساله ایتالیایی است که در رم زندگی میکند. او که سالهای سال به عنوان استاد دانشگاه و سخنران در بسیاری از مجامع بینالمللی حضور یافته متهم به بیتوجهی و قتل فرزندش شده است. قتل کودکی 15 ماهه که گرچه غیرعمد به وقوع پیوسته اما علت اصلی آن بیتوجهی و حواسپرتی پدری عنوان شده که به خاطر عجله بسیار زیادی که برای رسیدن به محل کارش داشته او را در خودرویش جا گذاشته است؛ خودروی گرمی که در آفتاب تابستان آنقدر حرارت داشت که مرگ «النا» را رقم زد و خانوادهاش را برای همیشه داغدار کرد.
بعد از آشنایی و ازدواج با محقق جوانی که در دانشگاهی که درس میدادم با او آشنا شده بودم یک هدف واحد مشخص کردیم و آن هم رسیدن به شرایط مالی مطلوب بود. هر دو میدانستیم که اگر کوتاهی کنیم و زندگی را به بطالت بگذرانیم در سالهای بعدکه سن بالاتری داریم و باید پاسخگوی نیازهای بیشتر فرزندانمان باشیم دچار مشکل میشویم و تنها راه، سختکوشی در سالهای پیش رو بود. این هدف به عنوان مهمترین مقصد برایمان تعیین شد و به دنبالش رفتیم. بعد از ماهها و سالها بود که متوجه شدیم آنقدر برای رسیدن به این هدف بزرگ تلاش میکنیم که خود را از یاد بردهایم و حتی به ندرت با هم حرف میزنیم. میدانستیم که راهی است که خودمان آن را انتخاب کردهایم و تا رسیدن به نتیجه مطلوب باید آن را ادامه بدهیم اما واضح بود که شتاب بالای زندگی ما را با خود همراه کرده بود و بدون آن که متوجهش باشیم با سرعت بالا روبه جلو میرفتیم و نمیفهمیدیم روز و شب چطور سپری میشود. با تولد اولین فرزندمان «النا» برای چند هفته همه چیز ریتم و آهنگ کندتری به خود گرفت و علت آن هم مشخص بود. وجود یک نوزاد در خانه سبب میشد کمی به خودمان بیاییم و برای رسیدگی به نیازهایش به ناچار وقت بیشتری را در خانه سپری کنیم. بعد از 4 ماه بود که همسرم متوجه شد باید به محل کارش بازگردد وگرنه شغلش را از دست خواهد داد و این بود که یک پرستار خانگی برای نگهداری از دخترمان استخدام کردیم. او تا ساعت 7 شب که ما به خانه برگردیم وظیفه نگهداری از «النا» را به عهده داشت و با اینکه دلتنگ دخترمان میشدیم چارهای جز همراهی با شرایط زندگی نداشتیم. روزها و شبها در پی هم میگذشتند و بدون آن که متوجه باشیم دخترمان بزرگ و بزرگتر میشد. او آنقدر باهوش بود که گاهی هنگام درسدادن سر کلاسهایم با خودم فکر میکردم بزرگترین آرزویم دیدن او در لباس فارغالتحصیلی از یک دانشگاه معتبر است. آنقدر برایش نقشه داشتم که خودم خندهام میگرفت. نقشههایی که بیتوجهیام آنها را بر باد داد.
ماموران امداد و نجات شهر رم با تماس مردی که به شدت ضجه میزد راهی آدرسی شدند که هرگز انتظار دیدن صحنهای چنین غمانگیز را در آن نداشتند. آنان با حضور در پارکینگ دانشگاه بزرگ رم، با کودک 15 ماههای مواجه شدند که حدود 5 ساعت در خودرویی که حرارت داخل آن دستکم 30 درجه سانتیگراد بود مانده و در نهایت بیهوش شده بود. پدرش لوچیو پتریزی در حالی که به شدت میلرزید برای ماموران پلیس که در محل حاضر شده بودند توضیح میداد که صبح باید دخترش را به مهدکودک میرساند اما به علت مشغله بیش از اندازه فکری و خواببودن فرزندش که هیچ صدایی نمیکرد؛ فراموشش کرده و بیتوجه به او راهی دانشگاه شده است. 5 ساعت کلاس پشت هم سبب شده بود این پدر اصلا متوجه نباشد که مهمترین فرد زندگیاش را در خودرویش جا گذاشته و مرگش را رقم زده است. اتفاقی بسیار غمانگیز که او را راهی دادگاه و پاسخگویی به اعضای هیات منصفه کرد.
چند ماه قبل بود که همسرم اعلام کرد دوباره باردار است. خوشبختانه النا آنقدر بزرگ شده بود که بتوانیم او را مهدکودک بگذاریم و مشکل چندانی نداشتیم. اما میدانستیم که بیشترشدن تعداد اعضای خانواده به معنای هزینههای بالاتری است که به ما تحمیل میشد و باید برای آنها آماده میشدیم. به توصیه همسرم دختر بزرگمان را که بسیار آرام و حرفشنو بود در مهدکودکی در نزدیکی دانشگاه محل کار خودم ثبتنام کردم تا صبحها قبل از رفتن به کلاس او را پیاده کنم و ظهرها هم همسرم دنبالش رفته و به خانه بروند. این به نظر راحتترین راهی بود که با اجرایش میتوانستیم زندگی را بگذرانیم و همه چیز را در شلوغی روز در جای خودش قرار دهیم. ماهها میگذشت و بالاخره همسرم با ورود به 8 ماهگی از بارداریاش به ناچار خانهنشین شد. وضعیت جسمانیاش به شکلی شده بود که دکتر استراحت مطلق تجویز کرد و برای من کارها چندین برابر شد. باید النا را با خودم به مهدکودک میرساندم و ظهرها دنبالش میرفتم و دوباره به محل کارم بازمیگشتم. در این میان برای از دست نرفتن شغل همسرم که به حقوقش احتیاج زیادی داشتیم، کارها و وظایف تحقیقاتیاش را که در خانه انجام میداد از او میگرفتم و تحویل رئیسش میدادم تا لااقل تضمینی برای اخراج نشدنش باشد. همه این کارها و مسوولیتها دیگر فرصتی برای فکرکردن برایم باقی نمیگذاشت. هزینه بالای زایمان همسرم در بیمارستان و در پی آن پرستاری که باید میگرفتیم و همه و همه آنقدر روی مغزم فشار میآورد که گاهی فکر میکردم موضوعات از حد توانم خارج هستند. روز حادثه یکی از آن زمانها بود که خودم را هم گم کرده بودم. خسته و بیخواب بودم و روز سختی پیشرو داشتم. وقتی به دانشگاه رسیدم کاملا فراموش کردم که النا روی صندلی عقب خوابیده و باید به مهدکودک برود. بیخبر در کلاسهایم حاضر میشدم و لحظهای به فاجعهای که در حال وقوع بود، فکر نمیکردم. حدود 5 ساعت بعد وقتی به ساعت نگاه کردم تا زمان برداشتنش از مهدکودک برسد ناگهان یادم افتاد که اصلا پیادهاش نکردهام. دیوانهوار به سمت پارکینگ روباز دانشگاه میدویدم. هوا خیلی گرم بود و میدانستم ساعات زیاد حتما النای زیبایمان را بیمار کرده است. او را که دیدم دیوانه شدم. بیهوش بود و چشمانش را باز نمیکرد. ساعاتی بعد در بیمارستان متوجه شدم که به علت گرما، دچار ورم مغزی شده و 3 روز بعد بهسادگی از دستش دادیم. آنقدر زود و آسان که هنوز هم باورم نمیشود دختر زیبایمان چنین مظلومانه به خاطر سهلانگاری پدرش چشمش را برای همیشه روی این دنیای پرشتاب بسته است. دنیای کثیفی که سبب میشود حتی یک پدر فرزندش را فراموش کند و مرگش او را «قاتلی» بیرحم معرفی کند. صفتی که شاید بحق به من نسبت داده شده و باعث شود سالهای سال راهی زندان شوم و حتی چشمانم در چشمان فرزند دومی که در راه دارم، نیفتد.
منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی