پُستخانه

کد خبر: ۴۰۶۹۵۲

 اسامی خارجی، مورددار یا نامفهوم، هممممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 3-یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچ، متنتون رو فقط برای یکی از این دو جا پست کنید. [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیس‌هاااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌شه! 6-پارتی ندارین؟ آاااخی! پس یه‌چی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها و ایمیل‌هاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچه‌م رو گازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام، چیییی؟... نه‌اااارییییم‌هاااا!!

نوشته‌هاتون رو علاوه بر پست، می‌تونین به pasukhgoo@gmail.com هم ایمیل کنین. بهونه‌هایی مثل این‌که من حروف فارسی ندارم و پینگیلیشم بهتره و این صووووبتام چییییی؟... نددارییییمممم جونم!

بهاره عاطفی 21 ساله از اهواز: [...]بی‌تاب دیدنت شده‌ام اما تو هیچ عکسی به من نداده‌ای. در باورم تو را بر دیوار خاطره‌هایم قاب کرده‌ام، تا بی‌بهانه هر روز عکس تو را به جای تو، یک دل سیر تماشا کنم[...].

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه: [...]یه شعر داشتم تقدیمش می‌کنم به تو پاسخگوی[...] که حتی در بدترین شرایط روحی‌ام من رو تنها نذاشتی: این ماهیِ قرمز در تُنگ/ یعنی که دلی خونین است/ امسال ولی دلتنگیم/ گُل با همه سرسنگین است/ ای از دلِ تنگم آگاه/ همسایة فروردین ماه/ تا نامِ تو را می‌نوشم/ طعمِ دهنم شیرین است.

یه درخت شاتوت، روبروی پنجرة محل کارمه که هر سال این موقع، یه عاااالم میوة سرخ و درشتش رو با شاخ و برگی گسترده، کف دستاش می‌ذاشت و بی‌هیچ چشمداشتی، تقدیم می‌کرد به من و بروبچ دیگة همکارم! امسال، قبل از عید، یه روز اومدم دیدم آخی! کل اون دستای بخشنده و مهربون رو با اره برقی بریده‌ن، یه رنگ ضد زنگ هم زده‌ن رو گردن بریده‌ش و... تمام! تعطیلات عید که گذشت، اومدم دیدم از این طرف و اون طرفِ تمام تنه‌ش، جوونه‌های سبزِ امید و زندگی، همچی کوچول موچول و تَر و تازه سر زده. حالا مونده‌م، از این درخته درس سبز رویش و امید و مقاومت بگیرم، یا از اون ماهی قرمز توی تنگ، دلتنگی و دلخونی و ناامیدی! (هیس! واستا بینم... انگار یکی داره می‌گه: هر چه از دوست رسد نیکوست! این ماهی دلتنگ رو بگیر برا خودت، جوونه‌های درخت محل کارت رو بده به اون، بیشتر به کارش می‌آد... به شرطی که قول بدی، مث طعم دهنت، طعم ذهنت رو هم شیرین کنی، بیا... واسه تو)

خاکستر: سلام [به] پاسخگوی [...] ‌یه‌دونه و به قول خودش آلزایمر و کسی که هیچ وقت خودش رو برای ما معرفی نکرده بجز گفتن ف.حسامی که کاری رو از پیش نمی‌بره. تا حالا به این فکر کردی؟! با این‌که کسی تو رو نمی‌شناسه و نمی‌دونه که تو از کجا اومدی، قبلاً توی کدوم غار با کدوم دایناسورها زندگی می‌کردی و الآن کجایی و با کی داری زندگی می‌کنی و سر اون دایناسورهای بیچاره چی آوردی [و...] با این‌که تو واسه ما ناشناخته‌ای، ولی این رو بدون که ما طرفدار پروپاقرص شماییم. من نمی‌دونم چرا شما همیشه دوس دارین سیکریت باشین؟!! [...]بیا و دل رو به دریا بزن و خودت رو معرفی کن و بگو خانمی یا آقا؟ چه جوری و چه شکلی هستی و خیلی چیزای دیگه‌ای که فکر می‌کنی لازمه ما بروبچ بدونیم. بگو ما رو خلاص کن.

سلااااملکم! خوبییییی؟! گوشت رو بیار نزدیک بقیه نشنون! حقیقتش من خودمم خیلی دوست دارم بدونم این حسامی که می‌گی، چه جوریه، چه شکلیه، و خیلی چیزای دیگه! ولی هنوز که هنوزه، خود منم خوب نشناختمش! آخه از تو چه پنهون، این همه ساااال، کت و شلوار، یا کت و دامن پوشیده بود، یه موبایلم گرفته بود دستش، فک می‌کرد یه‌پا متمدنه! حالا دیده، اَی‌ی‌ی بااااباااام هِی! افکارش تو دورة غارنشینی و عهد دایناسورا سیر می‌کنن، می‌گه بذا حداقل یه چن متر برم جلوتر بل‌که حداقل برسم به قرن بیستم یا دست‌کم، سرِ همین پیچ روبرومون که پیچیدم و پیچوندم (هه‌هه‌هه!) و فهمیدم این آقا یا خانومی که می‌گی، کیه و چیه... بعد! باشه؟ آ...باریکللا بچة خوب!

سید رضا تولائی‌زاده، آموزگار دبستان: ترم دوم نزدیک است، هر روز هم نزدیکتر می‌شود. می‌دانیم درس‌هایتان را بلدید، تمرین‌های زیادی حل کرده‌اید، و کوشش فراوان خواهید کرد ولی همه می‌دانیم سعی و تلاش بدون برنامه‌ریزی صحیح، نتیجة مطلوبی نخواهد داشت. امیدواریم در این فرصت باقیمانده با یک برنامه‌ریزی خوب و دقیق رنج و زحمت خود را به نتیجة دلخواه، که شایستة شماست، برسانید و همه را خوشحال کنید.

کامران از بناب: [...]یه سوالی دارم ازت: مگه می‌شه این راهی رو که خودم انتخاب کرده و رفتم رو دیگه ادامه ندم و برگردم از این راه؟ به نظرت شدنیه؟

ها؟ چه راهی؟ کی؟ کجا؟ کِی اصلا؟! ...خوبی؟ می‌گم: اگه از پیاده‌رو بری تصادف نمی‌کنی‌ها!!

پویا رحیم‌زاده از سقز: گاهی وقتها به این‌که حسی واسه دوست داشتن داشته باشم شک می‌کنم. یادم می‌آد روزگاری سرشار از عشق بودم[...].

دختری از دیار فراموش‌شدگان: نمی‌دانم چرا به هر چیز که فکر می‌کنم فقط توجهم به نیمة خالی لیوان است. گویی اصلا لیوان آب ندارد. نمی‌دانم که این خوب است یا بد... اما می‌دانم که این‌گونه کمتر لطمه خواهم خورد؛ ولی برخی می‌گویند این‌جوری لذت خیلی از چیزها را درک نخواهم کرد. نمی‌دانم که درک این لذت باید به چه قیمتی باشد، به قیمت صدمه دیدن؟ به قیمت از دست دادن چیزهای مهم زندگی؟ به قیمت ناراحت کردن عزیزان‌ یا...؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها