در حالی که اگر نوع دیگری به زندگی و اتفاقاتش نگاه کنیم متوجه خواهیم شد با تمام این خصوصیات میتوانیم انسانهایی بهتر باشیم، ببخشیم و از اتفاقات زندگی بیاموزیم. باور کنید اگر کسی که شما را آزرده است ببخشید، خودتان هم آرامش خواهید یافت؛ آرامشی که ارزش بیشتری از حس انتقامجویی دارد.
من این حس را تجربه کردهام؛ انتخاب میان بخشش یا انتقام. من دوران کودکی با ناپدریام زندگی میکردم؛ مردی معتاد که تنها بلد بود کتک بزند و ناسزا بگوید. بارها من و برادرانم را کتک میزد و مادرم را تا حد مرگ شکنجه میداد. ما بچهها هم از ترس فرار میکردیم. برای همین شبهای زیادی از دوران کودکی من در بیمارستانها، پاسگاههای پلیس، خانه همسایهها یا حتی خانه غریبهها سپری شده است؛ شبهایی همراه با ترس و غم.
من تنها 2 سالم بود که این مرد به عنوان ناپدری وارد زندگیام شد. حدود 20 سال در این شرایط زندگی کردم تا زندگیام مستقل شد. من بزرگترین فرزند خانواده بودم و از دیدن ناراحتی برادرهایم غصه میخوردم. اما همیشه خداوند را شکر میکردم و از او سپاسگزار بودم که بهرغم همه این شرایط، بچهها با افتخار زندگی میکردند. آنها هیچکدام معتاد نشده بودند و به زندگی معمول خود ادامه میدادند.
چند سالی بیشتر تا 30 سالگیام نمانده بود. در این روزها و ماهها گاهی حس میکردم باید ناپدریام را ببخشم، البته این حس هیچ وقت خیلی واضح و مشخص نبود. تنها گاهی چنین حسی داشتم. اما وقتی با برادرها صحبت میکردم، هیچ یک از آنها قبول نمیکردند و نمیتوانستند حتی کمی از این حس را داشته باشند. آنها او را نمیبخشیدند. آنها که هنوز در خانه ناپدریشان زندگی میکردند و هر روز او را میدیدند، قادر به بخشیدن او نبودند.
من خیلی نگران مادرم بودم و غصه زندگی او را میخوردم. آن دو نفر هنوز با هم زندگی میکردند. البته ناپدریام الان خیلی آرامتر از سالهای قبل شده بود، ولی باز هم گاهی تعادلش را از دست میداد و به مادرم حمله میکرد.
حدود یک ماه پیش سری به آنها زدم تا حالشان را بپرسم و از وضعیت زندگیشان خبر بگیرم. میدانستم که مشکل مالی دارند و به همین دلیل ممکن است ناپدری دوباره شروع به بداخلاقی کند. او هر شب پس از تمام شدن کارهایش به خانه برمیگشت و تا صبح در خانه میماند. اما آن شب دیر وقت برگشت؛ ساعت از 11 گذشته بود که رسید و حال خوبی هم نداشت. همه خواب بودند و فقط من بیدار مانده بودم. احساس میکردم باید بیدار باشم و از مادرم محافظت کنم.
وقتی مرد به خانه رسید و من را دید که بیدار نشستهام، به من نزدیک شد. او با من صحبت میکرد و به مادر و برادرهایم ناسزا میگفت. او میگفت امشب تکلیفش را با آنها روشن خواهد کرد. فریاد میکشید و عصبانی بود. من هم آرام و ساکت به حرفهایش گوش میکردم. اجازه دادم هر چقدر میخواهد عصبانی شود و این حسش را نشان دهد. یک کلمه هم حرف نزدم و فقط نگاهش کردم. او هم از این برخورد من متعجب بود؛ شاید انتظار داشت من هم فریاد بزنم، ناسزا بگویم یا تهدیدش کنم. اما من کاری برخلاف خواسته او انجام دادم؛ ساکت و آرام نگاهش کردم و به حرفهایش گوش دادم.
بالاخره پس از چند دقیقه اتفاقی افتاد که منتظرش بودم؛ او شروع کرد به گریهکردن و اعترافکردن. کمی گریه کرد اما آرام نمیشد. برای اولین بار به چشمهای من نگاه کرد و از من خواست او را ببخشم؛ او میخواست اشتباهات گذشتهاش را ببخشم و خطاهایش را نادیده بگیرم.
عصبانی شده بودم ولی اجازه ندادم عصبانیت تصمیم من را تغییر دهد. با خودم فکر کردم شاید او هم دوران کودکی وحشتناکی داشته است، شاید کسی به او نیاموخته چطور برخورد کند، شاید معنای دوستداشتن و محبتکردن را نمیداند و... فکر کردم شاید نمیداند میشود بهتر برخورد کرد و مهربانتر بود.
پس از همه این اتفاقات خیلی خوشحال شدم؛ چون نهتنها موفق شده بودم او را آرام کنم تا با مادرم کاری نداشته باشد، بلکه کاری کرده بودم که او از من طلب بخشش کند. من که مدتها قبل او را بخشیده بودم، حالا رو در روی او نشسته بودم و سعی میکردم واقعا از گناهانش بگذرم. لحظهای که هیچ وقت در سالهای قبل تصورش را هم
نمیکردم.
البته مشخص است این اتفاقات هیچ وقت گذشته من را تغییر نمیدهد. هیچ وقت رنج و عذابی که در طول سالهای قبل تجربه کردهایم از یاد من، برادران و مادرم نخواهد رفت. اما آینده هنوز مشخص نیست، ما امروز را داریم تا بهترین آینده را برای خود بسازیم. شاید آینده بهتری در انتظار ما باشد.
زهره شعاع
motivateus.com