برنامه‌ریزی‌

کد خبر: ۴۰۶۹۳۹

خانم مشاور، کشوی میز را باز کرد و یک تقویم بزرگ بیرون آورد و گذاشت روی میز.

ـ ‌اسمتون عزیزم؟

ـ کاملیا...

ـ بار اولته که کنکور شرکت می‌کنی؟

ـ بله خانم.

ـ خب عزیزم، چند تا سوال می‌پرسم، دقیق جواب بده تا بتونم یه برنامه خوب برات تنظیم کنم.

مریم سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: «چشم‌خانم»

ـ‌ کارنامه دیپلم همراهت هست؟

مریم در کیفش را باز کرد. از داخل پوشه کارنامه‌ای بیرون آورد. از روی صندلی بلند شد و به دست خانم مشاور داد. خانم مشاور با انگشت عینک را روی بینی جابه‌جا کرد. نگاهی به نمرات 13، 14 و 15 انداخت.

ـ شاگرد... متوسطی هستی. نظر خودت چیه؟

مریم کمی مکث کرد و گفت: «بله... ولی باور کنید.... حق من بیشتر از اینه، دبیرها باهام لجن!»

ـ‌ عزیزم... جمعه‌ها چه کار می‌کنی؟

ـ ‌جمعه‌ها... استراحت می‌کنم... آخه باید خستگی یه هفته از تنم بیرون بره. رو درس خوندن هم نمی‌تونم تمرکز کنم. خانم مشاور کل جمعه‌های تقویم را با خودکار خط زد. به این ترتیب 313 روز از سال باقی ماند.

ـ عزیزم تعطیلات تابستانی رو چه کار می‌کنی؟

ـ تابستون... از گرماش متنفرم! اصلا نمی‌تونم توی اون هوای گرم، رو مطالعه تمرکز کنم!

خانم مشاور با خودکار تمام تعطیلات تابستان را خط زد. فقط 263 روز باقی ماند. خانم مشاور نگاهی به سر و صورت کاملیا کرد و گفت:

ـ چقدر وقت صرف آرایش می‌کنی؟

ـ یک ساعت... آره همون یک ساعت.

خانم مشاور یک حساب سرانگشتی کرد و 15 روز از سال را خط زد. 126 روز از سال باقی ماند.

ـ چقدر وقت برای خوردن غذا در روز صرف می‌کنی؟

ـ خب... روزی 2 ساعت.

به این ترتیب خانم مشاور 30 روز دیگر را خط زد. پس 96 روز باقی ماند.

ـ توی روز دیگه چه کارهایی می‌کنی؟

ـ خب... با تلفن حرف می‌زنم، اس‌ام‌اس می‌دم. آخه من یه آدم اجتماعی هستم. روزی 2 ساعت.

خانم مشاور یک بار دیگر با خودکار
30روز دیگر را روی تقویم خط زد. 66 روز باقی ماند.

ـ امتحان دادنت چند روز طول می‌کشه؟

ـ‌ فکر کنم... 35 روز.

خانم مشاور 35 روز دیگر را خط زد.
31 روز از سال باقی ماند. نگاهی به کاملیا کرد و آرام گفت:

ـ تعطیلات نوروز و رسمی...؟

ـ خب... نمی‌تونم رو درس تمرکز کنم!

خانم مشاور با عصبانیت تمام تعطیلات رسمی‌ روی تقویم را با خودکار خط زد. به این ترتیب فقط یک روز از سال باقی ماند. خانم مشاور در حالی که خودکار را بین انگشتان دستش فشار می‌داد. گفت:

ـ فقط یک روز از سال مونده!

که کاملیا وسط حرفش پرید و گفت:

ـ آخ... خوب شد یادم افتاد. روز تولدم یادم رفته بود!

ـ‌ چی...؟

کاملیا نگاهی به صورت برافروخته خانم مشاور کرد و با صدای آرام گفت:

ـ‌ آخه... آخه چه توقعی از من دارید؟! یعنی شما می‌گید تو روز تولدم درس بخونم؟

مصطفی مولایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها