جنایت در خانه قدیمی؛این ماجرا؛ قسمت پایانی

کفش‌های قاتل

در شماره گذشته خواندید کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری برای تحقیق درباره قتل پزشکی به نام داریوش که برای ازدواج با دخترعمویش به نام آزاده از استرالیا به ایران آمده و در اولین شب اقامتش در تهران کشته شده، مامور شده‌اند. از محل قتل که خانه‌ای قدیمی است فقط یک دوربین فیلمبرداری کوچک و کفش‌های مقتول سرقت شده است. در این بین سجاد ـ عموی داریوش ـ توضیح می‌دهد، فقط عده معدودی از حضور داریوش در تهران خبر داشتند.
کد خبر: ۴۰۵۶۷۸

یکی از این افراد پسرخاله آزاده و خواستگار سابق او به نام فرشاد است. کارآگاه اکنون یا باید باور کند داریوش را به خاطر سرقت دوربین و کفش کشته‌اند یا بپذیرد این قتل یک رقابت عشقی است. شاید هم جنایت‌، انگیزه دیگری داشته باشد که هنوز روشن نشده است.

سرگرد شهاب صبح زود به اداره آمد و منتظر دستیارش ماند تا فیلم دوربین هندی‌کم داریوش را تماشا کنند. سارق، دوربین را با فیلمی که روی آن بود برده اما این حلقه فیلم را که ته چمدان بود، برنداشته بود. ستوان ظهوری یک ربع به 8 از راه رسید و وسایل تماشای فیلم را راه انداخت. 2مامور به صفحه تلویزیون زل زده و به تصاویری چشم دوخته بودند که هیچ ارتباطی با قتل نداشت. داریوش از لحظه‌ای که به ایران آمده و سر قبر پدرش در همدان رفته تا ورودش به تهران و بعد از آن را به تصویر کشیده بود که البته این کار برای کسی که سال‌ها از وطن دور بوده، چیز عجیبی به نظر نمی‌رسد. فیلم وسط راه بین فرودگاه تا خانه پدری مقتول تمام شده و احتمالا همانجا بوده که داریوش آن را در چمدان گذاشته و از فیلم یدک استفاده کرده است.

ظهوری بعد از ساعتی وقت تلف کردن، بد ندید سری به آبدارخانه بزند اما شهاب ترجیح داد بخش‌های مربوط به تهران را یک‌بار دیگر تماشا کند. او احساس می‌کرد باید لابه‌لای حرف‌های داریوش و سجاد سرنخی نهفته باشد. کارآگاه همان‌طور که شش‌دانگ حواسش را به صفحه تلویزیون داده بود، ناگهان متوجه موضوعی شد. اول باور نکرد، برای همین فیلم را عقب برد و دوباره به آن چشم دوخت. درست دیده بود. در ته تصویر 2 مرد دیده می‌شدند که به نظر می‌رسید در حال سرقت از یک مغازه لوازم یدکی هستند. آن دو متوجه دوربین داریوش شده و تا آنجا که فیلم نشان می‌داد از کار دست کشیده بودند.

فروشگاه لوازم یدکی در خیابان محمدعلی ‌جناح بود و خیلی راحت می‌شد درباره سرقت احتمالی آنجا استعلام گرفت. ظهوری همین‌که وارد اتاق شد و رئیس‌اش را هیجان‌زده دید، فهمید اتفاقی افتاده است.

او ماجرا را شنید و یک تک زنگ به بچه‌های مبارزه با سرقت زد. حدس شهاب درست بود. درست در همان شب از همان مغازه‌ای که در فیلم دیده می‌شد، سرقت کرده بودند.

حالا کارآگاه داشت به فرضیه سوم می‌رسید که چندان هم دور از ذهن نبود و با دیگر سرنخ‌ها همخوانی داشت. 2 سارق وقتی متوجه شدند به شکلی غیرمنتظره دست‌شان رو شده، داریوش را تعقیب و سر فرصت او را کشته و دوربین را دزدیدند.

صاحب مغازه ظهر نشده در اداره بود و شهاب، فیلم را به او نشان داد. مالباخته یکی از سارقان را شناخت. یکی از شاگردان سابقش بود: اسمش جواد است. دستش کج بود اخراجش کردم. به نظر می‌رسید تحقیقات روی غلتک افتاده و بخوبی پیش می‌رود. کارآگاه بلافاصله یک تیم عملیاتی را به خانه جواد فرستاد تا او را دستگیر کنند اما مرد سارق ناپدید شده بود. یعنی خانواده‌اش می‌گفتند چند روزی است خانه نیامده و احتمالا مسافرت است.

زیاد طول نکشید تا یک تیم کامل برای ردیابی جواد بسیج شود.این تجسس‌ها بعد از دو روز با دستگیری متهم در خانه‌ای در قیام‌دشت به ثمر نشست و جواد به اداره آگاهی منتقل شد. او که خیال می‌کرد اتهامش همان سرقت لوازم یدکی است وقتی شنید قتل یک پزشک را هم گردنش انداخته‌اند، برای لحظاتی زبانش بند آمد. او قاتل نبود البته خودش این‌طور می‌گفت: می‌خواستم از صاحبکارم انتقام بگیرم برای همین قاسم را خبر کردم. فقط همین.

جواد حتی حاضر نبود قبول کند در عمرش به بلوار فردوس پا گذاشته است. بعد از ظهر همان روز با دستگیری قاسم انکارهای جواد رنگ باخت. ماموران از خانه متهم دوم دوربین هندی‌کم مسروقه را هم پیدا کرده بودند. دیگر شکی وجود نداشت کارآگاه مسیر تحقیقات را درست رفته و مو، لای درز فرضیه‌اش نمی‌رود. جواد و قاسم به ناچار سرقت از خانه مسافر استرالیا را هم قبول کردند ولی باز هم زیر بار قتل نرفتند.

جواد که احساس می‌کرد در یک باتلاق گرفتار شده سعی داشت به هر طریقی خودش را نجات بدهد: آن شب ماشین را تعقیب کردیم و منتظر زمان مناسب برای دزدیدن دوربین ماندیم. چراغ‌های خانه خاموش بود یعنی از همان اول کسی آنها را روشن نکرد. فقط یک مرد جوان وارد آنجا شد. حدود ساعت 2 شب وقتی فکر کردیم هر دو نفر خوابیده‌اند از روی دیوار به حیاط پریدیم و داخل رفتیم. خانه سوت و کور بود. وارد اتاق خواب که شدیم دیدیم دوربین همانجا روی تخت است. از کسی خبری نبود. سریع دوربین را برداشتیم و موقع فرار کفش‌ها را هم دزدیدیم تا اگر آن دو نفر بیدار شدند نتوانند دنبال‌مان کنند.

سرگرد شهاب در حین بازجویی یک لحظه به این فکر کرد که شاید حق با دو سارق باشد. یعنی آن شب داریوش واقعا مهمان داشت؟ باید یک بار دیگر از سجاد بازجویی می‌شد شاید واقعا داریوش از ازدواج با دختر او منصرف شده و سجاد هم به همین خاطر برادرزاده‌اش را در یک کشمکش کشته بود.

عموی مقتول روز بعد، اول وقت خودش را به اداره آگاهی رساند و از اعترافات دو مظنون مطلع شد اما تقریبا مطمئن بود آن دو دروغ می‌گویند: من آن شب خودم داریوش را رساندم خانه و برگشتم. او کسی را نداشت که بخواهد به ملاقاتش برود. اگر منظورتان من هستم که هزار و یک دلیل دارم قتل کار من نیست اول این‌که او همخون من بود دوم این‌که می‌خواست دامادم شود. سوم این‌که خودم پلیس را خبر کردم و... .

هیچ‌کدام از دلایل سجاد منطقی نبود اما شهاب مدرکی داشت که می‌توانست خیلی کمک کند. او صبح زود یک گروه را به خانه قاسم فرستاده بود تا کفش‌های مسروقه را بیاورند. وقتی کفش‌ها دست سرگرد رسید آنها را به پای سجاد امتحان کرد و مطمئن شد این مرد کاملا بی‌گناه است. بعد از رفتن عموی مقتول شهاب کفش مقتول و مهمان را از هم تشخیص داد. آنها حالا یک جفت کفش داشتند و باید برایش دنبال آدم می‌گشتند. این کار از پیدا کردن سوزن در انبار کاه هم سخت‌تر بود.

شهاب و ظهوری یک بار دیگر به بحث درباره قتل داریوش مشغول شدند و تمام فرضیه‌ها را از اول مرور کردند. آنها بد ندیدند فرشاد را احضار و کفش را به پای او هم امتحان کنند. این کار بعداز ظهر انجام شد و اتفاقا کفش به پای فرشاد می‌خورد اما به قول پسرک این‌که دلیلی برای قاتل بودن آدم محسوب نمی‌شود. شاید تن‌پیمایی می‌توانست جواب بدهد برای همین فرشاد همراه یک سرباز به پزشکی قانونی رفت و روی کمر او دو کبودی مشاهده شد. فرشاد در بازجویی بعدی برای کبودی هم آسمان و ریسمان بافت اما آنقدر داستانش بی‌سر و ته بود که خیلی راحت می‌شد ساختگی بودن آن را تشخیص داد. شهاب دیگر تردیدی نداشت، قاتل را پیدا کرده بود. برای همین بازجویی از او را ادامه داد تا این‌که ساعت 3 صبح بالاخره فرشاد کم آورد و قبول کرد داریوش را کشته است، آن هم به خاطر رقابت بر سر ازدواج با آزاده.

آزاده به خاطر داریوش به من جواب رد داد. از این موضوع خیلی ناراحت شدم برای همین سعی کردم داریوش را منصرف کنم. اسم بیمارستانی را که داریوش در آنجا کار می‌کرد پرسیدم و به سیدنی تلفن زدم. آن موقع بود که فهمیدم این آقا اصلا دکتر نیست و هر چه گفته دروغ است. کلی پول خرج کردم و یک ایرانی مقیم استرالیا را وکیل خودم کردم تا در این باره تحقیق کند. معلوم شد داریوش در آنجا زندگی خوبی ندارد و می‌خواست با آزاده ازدواج کند تا با پول‌های عمویش از فلاکت نجات پیدا کند. اگر این را به آزاده و خانواده‌اش می‌گفتم کسی حرفم را باور نمی‌کرد برای همین صبر کردم تا خودش به ایران بیاید.

آن شب یواشکی از خانه بیرون رفتم و راهی خانه داریوش شدم. او که اصل ماجرا را نمی‌دانست تظاهر کرد از دیدنم خوشحال شده است. من یک راست سر اصل مطلب رفتم. هنوز صحبت‌هایمان تمام نشده بود که متوجه شدیم دزد به خانه‌ زده است. چون چیز زیادی در خانه نبود داریوش گفت بهتر است درگیر نشویم. گوشه‌ای مخفی شدیم. آنها که رفتند بحث‌مان را ادامه دادیم و من به داریوش گفتم می‌دانم دکتر نیست، کم‌کم کار بالا گرفت و او با یک چوب به من حمله کرد و چند ضربه زد. من هم چاقو را در شکمش فرو کردم و سریع از آنجا بیرون زدم. البته بدون کفش. یک راست به خانه رفتم و خودم را به خواب زدم تا پدر و مادرم چیزی نفهمند...».

راز این قتل هم فاش شد. سرگرد وقتی دید خواب بدجوری به چشمان ظهوری فشار می‌آورد او را مرخص کرد و خودش نیم ساعت دیگر به پرس و جو از فرشاد ادامه داد و بعد از آن راهی خانه شد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها