چهره تکیدهای دارد،چین و چروکهایی که سنش را بیشتر نشان میدهد. خودش میگوید: مریضم. سرطان گرفتهام. کوکب15 سال است که پشت دیوارهای زندان زندگی میکند.
او داستان زندگیاش را اینطور تعریف میکند:
خانواده فقیری داشتم. به نان شب هم محتاج بودیم. بچه بزرگ هستم و 2 خواهر و 3 برادر دارم. همه دردها از بیپولی است به خاطر همین بیپولی درس نخواندم. در خانه مانده بودم تا شاید کسی در خانهمان را بزند اما کو خواستگار. کسی با دختری مثل من کاری نداشت. تا اینکه بالاخره یکی از آشنایان، مردی را معرفی کرد تا به خواستگاریام بیاید. آن مرد سماورساز بود و دستش به دهانش میرسید. پدرم اولش نه آورد و گفت سنش خیلی زیاد است اما بالاخره راضی شد. پیش خودش فکر کرد همین که نان شبش را درمیآورد خیلی خوب است. به خانه ایوب که رفتم، فهمیدم من زن پنجم او هستم. چهارتای قبلی را طلاق داده بود. از 2 نفرشان بچه داشت که با خودش زندگی نمیکردند. آنها را داده بود به مادرش. وقتی فهمیدم زن پنجم ایوب هستم خیلی دلم شکست. اما چه کار میتوانستم بکنم. هر روز دعوا داشتیم تا اینکه فهمیدم بچهدار نمیشوم. از آن به بعد همه چیز بدتر شد. اصلا پیشانینویس من سیاه است. ایوب بداخلاق بود و دست بزن داشت. از وقتی فهمید بچهدار نمیشوم، بدتر هم کرد. همیشه اخلاقش مگسی بود و تند و تند جنی میشد. بالاخره هم مرا طلاق داد و یک ریال هم کف دستم نگذاشت؛ نه مهریه و نه نفقه. به خانه پدرم برگشتم. پیش خودم میگفتم آنقدر باید در آن چاردیواری بمانم تا موهایم رنگ دندانهایم شود. همان موقع که دختر بودم خواستگاری نداشتم چه برسد به وقتی طلاق گرفتم و تازه معلوم شده بود بچهدار هم نمیشوم.
مدتی گذشت تا اینکه باز هم برایم خواستگار پیدا شد. البته نه آدم درست و حسابی. یک آدم..... بعد از اینکه ایوب مرا به خانه پدرم پس فرستاد،برای اینکه نانخور اضافه نباشم، شروع کردم به کار. یکی از آشنایان مرا به مردی به اسم هادی معرفی کرد و من خانهاش را تمیز میکردم و برایش غذا میپختم. هادی بعد از مدتی از من خوشش آمد. یعنی خودش اول چیزی نگفت ولی از نگاههایش همه چیز را فهمیدم. او زن و بچه داشت ولی دستبردار نبود. مانده بودم چه کنم و اگر او حرفی زد، چه جوابی بدهم. هنوز دودل بودم که هادی پیشنهاد داد عقدموقت کنیم. جواب دادم باید کمی فکر کنم. او خیلی از من بزرگتر بود؛ هم سن و سال پدرم ولی در عوض دستش به دهانش میرسید و میتوانست یک لقمه غذا جلویم بگذارد. بعد از دو روز بله را گفتم البته شرط گذاشتم. قرار شد اولش صیغه کنیم اما قبل از اینکه زمانش تمام شود، هادی مرا زن رسمیاش کند.
من و هادی بدون اینکه کسی بویی ببرد،زن و شوهر شدیم. زن و بچه خودش هم نمیدانستند اما زنها وقتی زیر سر شوهرشان بلند میشود، خیلی خوب میفهمند. زن هادی وقتی دید دیگر در خانه مثل قبل کار نمیکنم و هر وقت فرصت گیر میآورم مشغول پچپچ با شوهرش میشوم، داد و قال راه انداخت. آن موقع بود که فهمیدم هادی قبلا هم دوبار ازدواج کرده و زنهایش را طلاق داده است. خلاصه اینکه هادی نتوانست از پس زنش بربیاید و گفت باید دنبال زندگی خودم بروم. قول و قرارش را یادش آوردم ولی فایدهای نداشت. او تصمیم خودش را گرفته بود. پیش خودم فکر کردم اگر این بار هم دست از پا درازتر خانه نشین شوم، دیگر کسی به من محل نمیگذارد. در همین گیر و دار بود که هادی را کشتند و قتل را گردن من انداختند.
آن روز من و هادی در خانه تنها بودیم. داشتم پلهها را جارو میکشیدم که یک نفر از پشت محکم به سرم کوبید. یکدفعه چشمم سیاه و تیره و تار شد و خوردم زمین بعد هم از حال رفتم و بیهوش بودم. چند دقیقه بعد زن همسایه مرا به هوش آورد و گفت هادی کشته شده. اصلا زمان قتل بیدار نبودم که بفهمم چه کسی و چرا این کار را کرده. آنها حتی دست خودم را با سیگار سوزانده بودند. خلاصه اینکه وقتی پلیس آمد گفت هادی خفه شده و قتل کار من است. از آن به بعد مرا گرفتند و حالا هم به قصاص محکوم شدهام. البته یک بار در آگاهی اعتراف کردم برای اینکه از هادی انتقام بگیرم او را با آبجوش سوزاندم و بعد خفهاش کردم. این اعتراف درست نیست و باز هم میگویم من قاتل نیستم. اولیای دم گفتهاند اگر دیه بدهم رضایت میدهند و آزاد میشوم ولی من آه در بساط ندارم. پولی را که خواستهاند، خیلی زیاد است. پدرم هم نمیتواند چنین پولی را جور کند. حالا مریض هم شدهام. سرطان دارم. هرچند وقت یکبار مرا از زندان به بیمارستان میبرند اما فایدهای ندارد و میدانم آخر سر پشت همین میلهها میمیرم.