حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ما الان یک گوشهای نشستهایم و فقط! مینویسیم.
بوستانی: آقا روزنامهها را خواندهاید!؟
خوشکلام: من خیلی وقته که دیگر روزنامه نمیخوانم.
سیانکی: من هم فقط تیتر روزنامهها را میخوانم.
آیدین: من کتاب خواندهام به دردتان میخورد؟
خوشکلام: دلگشا که نباشد پرت و پلا بگوید این آیدین جورش را میکشد.
کاشفپور: این سوال شما خیلی مشکوک است، به گمانم... .
بوستانی: آقا، چرا مدام جوسازی میکنید؟
کاشفپور: جناب بوستانی با سر و وضع آشفته و هیبت به هم ریخته، پریدهاید وسط آژانس و بدون مقدمه میپرسید روزنامهها را خواندهاید؟ بعد توقع دارید مشکوک نشویم.
بوستانی: مشکوک یعنی چه آقا؟ کاری کردهاید که آدم جرات نکند یک کلمه حرف بزند.
آیدین: حالا کدام روزنامه را میفرمایید؟
خوشکلام: مگر فرقی میکند.
سیانکی: نه فرقی نمیکند، درخصوص خبرها شما یک روزنامه را بخوانید انگار همه را خواندهاید!
آیدین: خوب! چه اتفاقی افتاده که شما اینقدر آشفتهاید؟
بوستانی: هیچی آقا کلا از حرف زدن منصرف شدم.
خوشکلام: منصرف شدم یعنی چه آقا؟ این جوری آدم هزار جور فکر میکند.
بوستانی: من اگر رسما از همه عذرخواهی کنم دست از سر ما برمیدارید.
کاشفپور: موضوع را از اینی که هست مشکوکتر نکنید.
خوشکلام: با این کار فقط آدم را نسبت به موضوع حساستر میکنید.
بوستانی: اصلا میدانید بعضی چیزها به آدم ربطی ندارد و حرف زدن در مورد آن هم بیفایده است.
کاشفپور: داریم از فضولی میمیریم یک کلمه بگو چی شده بقیهاش با خودمان.
آیدین: نکند قضیه تفکیک خونهای پاک و ناپاک است.
بوستانی: ول کنید آقا، اینجوری که شما پیش میروید، به جاهای خطرناکی میرسیم، بگذارید اصل قضیه را بگویم که ...
سیانکی: ببخشید متوجه شدید که کلی حرف زدیم و کسی وسط حرفهایمان پارهآجر پرت نکرد.
آیدین: بله واقعا جای جناب دلگشا خالی است.
خوشکلام: جناب بوستانی فرمایشتان فراموش نشود، اما کسی نبود به این دلگشا بگوید مرد حسابی تو را چه به نمایشگاه کتاب.
بوستانی: همش تقصیر این میرزابنویس است، بن کتاب مجانی گیرش آمده بود، داد به دلگشا که برود کتاب بخرد.
آیدین: من از چند سال پیش که جیبم را زدند و بعد به بهانه ایستادن جلوی یک غرفه و سد کردن راه خیل شیفتگان کتاب کتک مفصلی خوردم، دیگر نمایشگاه کتاب نرفتهام.
بوستانی: کار خوبی کردید، بعضی جاها مثل بعضی چیزها که عرض کردم به ما ربطی ندارند.
سیانکی: اتفاقا من هر سال از نمایشگاه کتاب چیزهای خوبی میگیرم.
آیدین: جناب سیانکی فکر نمیکردم تا این اندازه اهل کتاب و کتابخوانی باشید.
سیانکی: برای خرید کتاب که نمیرویم! ببین همین پیراهن را از نمایشگاه کتاب خریدم، ضمنا یک دست آچار رینگی اصل هم خریدم نصف قیمت بازار! به جان خودم!
خوشکلام: پارسال ما هم 2 تا لوستر برای اتاق بچهها خریدم، مفت!
کاشفپور: همه اینها را از نمایشگاه کتاب خریدید.
سیانکی: بله تا دلتان بخواهد از این جنسها ریخته.
خوشکلام: آن هم با قیمتهای پایین.
بوستانی: عجب! من فکر میکردم هجوم مردم برای خرید کتاب باعث شده دلگشا زیر دست و پا بماند اینجوری له شود.
آیدین: نه بابا دلگشا که زیر دست و پا نمانده بود.
بوستانی: پس چه اتفاقی افتاده بود.
سیانکی: هیچی بابا، دلگشا میخواست زورکی بنهای کتاب را جای پول اتویی که خریده بود به آقای دستفروش بدهد که او هم قبول نمیکرد و مختصری درگیر شدند.
بوستانی: طفلک دلگشا، اما کاش زودتر میگفتید ما هم سری به نمایشگاه کتاب میزدیم.
کاشفپور: البته این چیزهای که فرمودید واقعا جای تاسف دارد و متاسفانه کسی هم به فکر انجام کار فرهنگی در این خصوص نیست.
سیانکی: ای آقا مگر خبر ندارید؟ رسما اعلام شده که انجام کار فرهنگی تعطیل.
بوستانی: پس چه کار باید کرد؟
خوش کلام: عرضم به حضورتان باید...
تا جناب خوشکلام کار دستمان نداده عرض کنم که...، نمیدانم بگویم یا نه، اما میگویم، چون اگر نگویم حناق میگیرم، فکرکنید در جایی خیلی دور از اینجا اگر اعلام کنند که کار فرهنگی دیگر جواب نمیدهد و رسما تعطیل! و به جای آن باید... .
مهیار عربی / جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....