بهاره عاطفی 21 ساله از اهواز- علیرضا از تهران- مریم و فریبا، دوستان مدرسه (اینجوریه؟ پس منم میرم یه دو ماهی بست و چلّه میشینم ببینم میتونم لطفی رو که به یه آدم بیسواد دارین جبران کنم یا نه؟ البت، خودم که چشَمم آب نمیخوره! حالا اینبار آبهویج بهش میدم، ببینم میخوره یا بازم نع؟!)- رضا ریحانی 21 ساله (از طرف خودم و همة همکاران، مراتب تشکر و سپاس خود را از حُسینِ...؟! نه انگار حسَنِ...؟! هوم؟ کو واستا بینم...! آاااهاااان، بیشتر به حُسنِ توجه میخورههاااا...؟! اَه... حالا هر چی هس... همون رو اعلام میدارم!)- کامران از بناب- آهوی خسته از ساری- نونو (اییی...وَل! یعنی صدای پرندگان رو که بشنوی، میتونی بفهمی چی میگن؟! بابا صوتشنااااس! زبانشنااااس! دانشمندائی که با این همه وسائل گرون و حساس و پیشرفته و تحصیلات جیکجیکولوژی و غارغاروتراپیشون! سالها تحقیق میکنن تا آخرش متوجه شن یه صوت و صدائی، اونم احتمالاً! چه معنائی داره، باس برن کنار کشک بسابن دیگه؟! هوم؟ حالا ناراحت نشو، از باب مزاح، خواستم نگاه منطقی رو بهت یادآوری کنم، حداقل یه لبخندی هم بیاد رو لبت)- کوچه پسکوچه (ببینم؟ فرستندهشی؟ یا نویسندهش؟ قانونهای این صفحه رو بلدی دیگه؟ ...هووووم؟)- دختری از دیار فراموششدگان- ثریا- [بقیة اسامی، در شمارههای بعدی]