نامه مجازی هفته

عجب بدشانسی عجب خوش‌شانسی

در روزگار کهن پیرمرد روستازاده‌ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه‌اش آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! روستازاده پیر در جواب گفت: از کجا می‌دانید که این از خوش‌شانسی من بوده یا بدشانسی‌ام؟ و همسایه‌ها با تعجب گفتند خب معلوم است که این از بدشانسی است. هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه 20 اسب وحشی به خانه برگشت.
کد خبر: ۴۰۴۲۱۱

این بار همسایه‌ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه 20 اسب دیگر به خانه برگشت. پیرمرد بار دیگر گفت: از کجا می‌دانید که از خوش‌شانسی من بوده یا از بدشانسی‌ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب‌های وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه‌ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی. کشاورز پیر گفت: از کجا می‌دانید که از خوش‌شانسی من بوده یا از بدشانسی‌ام؟ چند تا از همسایه‌ها با عصبانیت گفتند: خب معلوم است که از بد‌شانسی تو بوده پیرمرد کودن! چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته‌اش از اعزام معاف شد. همسایه‌ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت: از کجا می‌دانید که؟ (این حکایت ثابت می‌کند) همیشه زمان ثابت می‌کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می‌پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل، نعمات و فرصت‌های بوده که زندگی به ما اهدا کرده است. به طوری که خداوند در قرآن می‌فرماید: چه‌بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در آن بوده و چه بسا چیزی را دوست دارید و درواقع برای شما شر است. خداوند داناست و شما نمی‌دانید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها