خانه بروبچه‌ها

اندیشه طلایی آفتاب

کد خبر: ۴۰۱۹۸۴

امشب زیر مهتاب از بی‌خاطره بودنمان اشک نخواهم ریخت و به امید فردا زیبایی حیات را نفس می‌کشم.

نگاه مهربانت همه اندیشه‌ها را می‌بلعد و من تنها به میزبانی لبخندی قناعت می‌کنم. تو تَرَک‌های قلبم را با کلمات مرهم می‌نهی و آرامشی متلاطم را در گوشم زمزمه می‌کنی و من به تک‌تک لحظه‌های پرانتظارم می‌اندیشم و به اندیشة طلایی آفتاب که تنها حسرتش برایم مانده بود و تو آن را برایم به ارمغان آوردی.

امشب ستاره‌ها طلوع آفتاب را جشن خواهند گرفت. ماه من؛ کنارم بمان تا به رنگ لبخندت لکه‌های تردید را از ذهن پاک کنم.

مینا، شیشه‌ای شکسته از تهران

فقر فرهنگی

با تموم هیجان و عشق و علاقه‌ای که توی وجودمه می‌رم سر کمد لباسام تا دفتر خاطراتم رو، همون که تمام رازای شخصیم توشه، بردارم و از اتفاقای امروز بنویسم. بنویسم از عشق، از خوشحالی... که ناگهان همة اون عشق و علاقه و خوشحالی تبدیل به یک اضطراب و نگرانی می‌شه. دفترم نیست. همه جا رو دنبالش می‌گردم [...] تا این‌که داداشم با چشمانی از عصبانیت سرخ می‌آد توی اتاق و یک کشیدة محکم می‌زنه توی گوشم [...] اشک جایگزین خنده می‌شه و لعنت می‌فرستم بر نداشتن حریم خصوصی توی خانواده‌م [...].

مهسا، 16 ساله از افسریه

وقتی «فاز» و «نول» یکی می‌شود!

نمی‌دانم به کدامین لهجه برایم سخن گفتی که فراموش کردنت سخت است! اما می‌دانم این هم فصلی‌ ا‌ست در زندگی‌ام که ورق خواهد خورد و آن هنگام دیگر یادت در باغچة ارغوانی خیالم نخواهد بود، بی‌شک.

تمشک، 18 ساله از تهران

توقف زمان

تیک، تیک، تیک! صدای ثانیه‌ها. هیس، هیس، هیس، صدای سکوت! فکر، فکر، فکر، صدای ذهن! اتاقم پر شده از هیاهو...

حوصله‌ام خودش را به در و دیوار می‌کوبد اما گویی این اتاق دری به بیرون ندارد.

شاید زمان متوقف شده و ساعت اتاقم فقط ادای گذر زمان را درمی‌آورد؟!

بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز

ابرهای مشکوک

[...]پنجرة صبح اتاقم امروز، دو تکه ابر خاکستری حمل می‌کرد و نق‌زدن‌های قطرات باران را نُت می‌ریخت. صبحی که بخواهد با چنین سکانسی از زندگی آغاز شود، چیزی جز بُغض‌های پی‌درپی به همراه نخواهد داشت؛ سکانسی همراه با ریتم تند هق‌هق‌های فروبرده!

بعد از [موسیقیِ] پنجرة صبح، نبض هر دوی ما، همصدا شد. تو با [...] وزش باد، عصب‌های مُلتهبت را تسکین می‌دادی و من با پنجه‌زدن‌های پی‌درپیِ دست چپم؛ تو با آرایة موزون بارانت بُغضت را رج می‌زدی و من با میل و کامواهای تیره‌ام.

حالم یک جور بدی ناجور است. با «آه»های کشدار، لحظه‌وار خوب می‌شود و بغضم را لغزشی می‌گیرد و به‌تندیِ صاعقه‌ای آرام می‌شود و تند تند رج‌های زیادی با هر آه بافته می‌شود و آه‌های کشدار، هر کدامشان یک لحظه تسکین «من» می‌شود و خیلی چیزهای دیگر در پی هر آه کشدار [...] همقطار می‌شود.

آههای کشدار که تمام شود، دیگر حتی لحظه‌وار هم خوب نمی‌شوم[...]. آسمان، پائیزی شدن را تکرار می‌کرد و من پائیزی‌تر شدن را. آن‌قدر رج می‌زنم، [آن‌قدر] پنجه می‌زنم تا این سکانس را به آخرش برسانم. آن‌قدر رج می‌زنم، [آن‌قدر] پنجه می‌زنم تا وقتی آمد و با آن لبخند غضبناکش حالم را پرسید، من هم بتوانم یک لبخندِ غضبناک‌تر تحویلش دهم و بگویم: «حالم خوب‌تر از خوب است، مثل همیشه... دیدی چه صبح خنک و شفافی بود امروز»؟!

الهه جویا

آهان... از اون لحااااظ؟

«جوجه 18 روزه» یه متنی نوشته بود دربارة چشم و همچشمی و این‌که جنبة مثبت داره و آدمایی رو می‌شناسه که چشم و همچشمی باعث ترقی و پیشرفتشون شده! من کاملاً با صحبت این دوست خوبم مخالفم. چطور ممکنه که یه ویژگی یا یه عمل در عین بد و ناپسند بودن، جنبة خوب و مثبت داشته باشه؟!

[...] این موضوع دو حالت داره: 1-اون حس و محرکی که طرف رو به پیشرفت و مدارج بالا رسونده‌ فقط یه حس رقابت مثبت بوده که شما با چشم و همچشمی اشتباه گرفتی؛ 2-طرف واقعاً با چشم و همچشمی پیشرفت کرده [...] ولی این حالت فقط در نگاه شما که [...] شاهد قضیه هستی، این‌طوری نشون‌می‌ده.

فرض کن کسی تحصیلات خودش رو توی رشتة خاطی که بهش علاقه داره ادامه می‌ده و به مدارج بالا می‌رسه. فرد دوم با چشم و همچشمی همون رشته‌ای رو انتخاب می‌کنه که فرد اول رفته (تا به همون پیشرفت‌ها و مدارجی که فرد اول کسب کرده، دست پیدا کنه) [...اما] واقعیت اینه که فرد دوم علاقه و استعداد فرد اول رو توی این رشتة تحصیلی نداره و اگر تونسته تحصیلاتش رو توی همون زمینه ادامه بده، فقط و فقط یه مدرک گرفته؛ مدرکی که سال‌ها براش وقت گذاشته و هزینه کرده ولی بهش علاقه نداره. دلیلش اینه که این اقدام صرفاً از روی چشم و همچشمی بوده و پیشرفتی که حاصل چشم و همچشمی باشه، موفقیت نیست؛ زمین خوردنه.

زهرا چاوشی از اهواز

کوچه یا جگر زلیخا؟

مدرسه‌اش دیر شده بود[...]. با عجله لباسش را پوشید. به کوچه دوید و سعی کرد از لای گِل و شُلِ کوچه طوری عبور کند که لباسش کثیف نشود. بعد از مدت‌ها کنده‌کاریِ ادارة آب، کوچه تازه آسفالت شده بود. در حالی که می‌دوید، سرِ کوچه پایش را از قسمتی که آب و گِل جمع شده بود بلند کرد و پرید تا گل روی لباسش نپاشد. وقتی پایش به زمین رسید، سُر خورد و لحظه‌ای بعد ناگهان غیب شد! چند ثانیه بعد از جایش بلند شد در حالی که تمام قد، از موی سر تا کفش‌هایش گلی شده بود. [...این‌بار] ادارة گاز کوچه را کنده بود!!

احمد از بابل

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها