پُستخانه

کد خبر: ۴۰۰۵۷۲

سلااااام خدمت تمشک عزیز که چون گرونه، بهش حساسیت دارم شدییید!‌ علی‌الحساب چاپیدم ولی اگه می‌خوای بازم شعر بگی، تا بعد کتابهای دربارة شعر رو بیشتر بخون!

بدون نام: [...] من نوشته‌های کوتاه ندارم، اما داستانهای 15-10 صفحه‌ای نوشته‌م. می‌تونم اونا رو ایمیل کنم و نظرت رو از همین طریق بهم بگی؟

اگه بازم پینگیلیش بنویسی... نع! راه نداره به هیچ وجهِ مِن‌الوجوه! اما اگه با حروف فارسی بنویسی، اسمت رو هم ذکر کنی (ولو مستعار)، در همین صفحه (نه با ایمیل)... آره خب، چرا که نه؟

ققنوس از قم: [...] چو شتابان رفتی و رهاندی ز بیابان وجودم خود را/ نیتت این باشد، بیوفایی نشود همزادت/ و به راه سفر آب و گل و آیینه/ مهربانی ببری توشة راه.../ و من این‌جا دلتنگ، چشم بر راه نگاهت دارم/ آرزویم این است/ که سیاهی شب یلدایت، به سپیدی سحرگاه بهاران باشد/ و پرستوی وجودت آرام، بر روی شاخة شمشاد جوان خانه کند.

سیاوش منصور: واقعاً دستتون درد نکنه. واقعاً، واقعاً. چند هفته منتظر موندیم تا چاردیواری بیاد بیرون، اونم که شما بهمون ضد حال زدین. واقعاً دستتون درد نکنه.

(صداش رو در نیار:) سرت درد نکنه! شما که بزرگوار بودین، به بزرگی خودتون ببخشین. در آخرین روزای سال پیش، تصمیم گرفتن 15 فروردین رو یه استراحتکی به ما بدن... عیب داره یه خرده هم ما مزة تعطیلات رو بچشیم؟! تو که بخیل نبودی بابام‌جان!

سید رضا تولایی‌زاده: چه مهربان و صمیمی آمد/ این یار خوب و قدیمی ما/ آورده با خود سوغاتی از گل/ سوسن و سنبل به خانة ما/ چه سبز و خرم درختهای بید/ لطیف و زیباست غنچه‌ها گل/ عشق و محبت پر می‌کشند با/ گلهای یاس و صدای بلبل/ خورشید خانم باز چه نوری دارد/ زندگی بخشید گرمای آفتاب/ چشمه دوباره جوشیده از خاک/ می‌رود هر جا خوشحال و پر آب/ دشت و چمنزار که سبز سبزند/ دورنگی کوه از آن‌جا پیداست/ باران می‌خواند با قطره‌هایش/ بهار چه زیباست، بهار چه زیباست!

حامد جاویدنیا 21 ساله از برازجان: با تبعیت از طبیعت، دوباره شدن‌رو تمرین کنیم. بهار، بهانه‌ای‌ست برای نو شدن.

زهرا از آستارا: [...] این پیام که تو روزنامه برام نوشته بودی یعنی این‌که شعرهایم را چاپ نمی‌کنی؟ خیلی قلبم شکست. ناامید شدم. من وقت ندارم اون کتاب آموزش عروض را بخونم. الآنم سر کارم. ازتون ممنونم به خاطر راهنماییتون اما کاشکی شعرم رو چاپ می‌کردی. این شعرا رو چند سال پیشها می‌نوشتم الآن دیگه طبع شعر ندارم [...]

ای که بگم این حسامی بیسواد چی‌کار بشه آخه! جز شکستن قلب مردم کار دیگه‌ای بلد نیس... بذار شب باباش بیاد خونه ...دارم براش !! بیا خودم به جاش یه خاطره تعریف کنم برات، امیدوار شی: می‌گن یه روز یکی می‌ره دکتر، دکتره می‌گه این قرصا رو بخور خوب شی. مریضه می‌گه من وقت ندارم این قرصا رو بخورم! الآنم سر کارم!! (دِ بیا! چه تشابهی!) دکتره می‌گه به هر حال هر چیزی راهی داره. اگه می‌خوای خوب شی باید این قرصا رو بخوری؛ اگه نخوری (به جاش بذار: نخونی!) که دیگه تقصیر من نیس! خوشت اووووومد؟ یه طوری گفتم که قلبت دوباره نشکنه؟

دختری از دیار فراموش‌شدگان: برخی آدمها دلیلی برای زندگی ندارند، منم اول نداشتم، اما الآن شاید بشه گفت دارم و آن وجود یک دوست است. یک دوست که در کنارش چنان احساس غرور می‌کنم که فکر می‌کنم مهمترین آدم دنیا هستم و نمی‌دانی این حس چه لذتی دارد. چه لذتی داره این‌که بعد از یک روز سخت یا یک دوران سخت و کسل‌کننده، یکی باشد که وقتی می‌بینیش، چنان احساس سبکی و راحتی کنی که دلت نخواهد آن را به هیچ قیمتی از دست بدهی[...].

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها