قتل در خانه جواهرفروش- این ماجرا: - قسمت پایانی

سرقت در‌ کمال خونسردی

مرد جواهرفروشی به نام اسماعیل بعد از بازگشت از سفر جنازه‌ای را در خانه‌اش می‌بیند و کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری مامور تحقیق در این‌باره می‌شوند. آنها می‌فهمند مقتول سارقی سابقه‌دار به نام حسن است اما چگونگی ورود او به قربانگاه به پرسشی بزرگ تبدیل می‌شود، چرا که در خانه فقط با اثرانگشت اسماعیل و همسر سابقش مرضیه باز می‌شود. در شرایطی که اسماعیل در بازداشت است، مرضیه به‌عنوان مظنون به سوالات سرگرد شهاب پاسخ می‌دهد و افشا می‌کند شوهرش عتیقه‌بازی حرفه‌ای بوده و 3 ریتون باارزش داشت. اسماعیل که تاکنون این موضوع را پنهان کرده بود اعتراف می‌کند ریتون‌ها از خانه‌اش سرقت شده است و کارآگاه می‌فهمد حسن و فردی دیگر در غیاب اسماعیل به قصد سرقت خانه او رفته و در آنجا با هم درگیر شده‌اند و حسن به قتل رسیده است اما چه کسانی از وجود ریتون‌های باستانی خبر داشتند و از آن مهم‌تر سارقان چگونه در خانه را باز کرده‌اند؟!
کد خبر: ۳۹۱۹۹۹

کارآگاه شهاب، اسماعیل را روی یک صندلی‌ امتحانی وسط اتاق بازجویی نشانده بود و خودش دور آن قدم می‌زد و با سوالاتش مظنون را بمب‌باران می‌کرد:ریتون‌ها چقدر ارزش داشت؟

آنها متعلق به دوره اشکانی بود و اصلا نمی‌شود رویش قیمت گذاشت.

چه کسانی می‌دانستند تو این ریتون‌ها را داری؟

به غیر از مرضیه 3 نفر.

شهاب برگه سفیدی جلوی اسماعیل گذاشت تا اسامی آنها را به همراه اطلاعاتی که درباره‌شان دارد بنویسد. البته این کار فایده‌ای نداشت چون هر 3 آنها در محدوده زمانی قتل به بلاروس رفته بودند. هر 3 عشق سفر با کشتی داشتند، پس چه کاری بهتر از این‌که جام جهانی کشتی فرنگی را از نزدیک ببینند. آن طور که آنها می‌گفتند خود اسماعیل هم قرار بود همراه‌شان برود ولی دقیقه نود به خاطر معامله اصفهان سفرش را لغو کرده بود.

سرگرد هر فوت و فنی که بلد بود به‌کار گرفته و به نتیجه نرسیده بود. او فقط یک تیر دیگر داشت؛ ردیابی ریتون‌های مسروقه. ستوان ظهوری از قبل مقدمات این کار را انجام داده ولی هنوز جواب نگرفته بود. کارآگاه همان‌طور که از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد، به دستیارش گفت: من هنوز به اسماعیل مشکوک هستم. همین‌که سفر بلاروس را کنسل کرده جای سوال دارد. شاید خرید مغازه در اصفهان فقط یک بهانه باشد.

ستوان نمی‌خواست رئیس‌اش را بیش از این ناامید کند اما چاره‌ای نداشت جز این‌که چند نکته را گوشزد کند: همه استعلام‌ها با حرف‌های اسماعیل می‌خواند؛ بلیت هتل، هواپیما و دفتر ثبت اسناد تازه. سرایدار هم می‌گوید مطمئن است اسماعیل در آن روزها خانه نبوده.

کارآگاه با مشت روی میز کوبید: پس چطور در خانه را باز کرده‌اند؟ یعنی تو می‌گویی باید مرضیه را بازداشت کنیم.

ذهن ستوان تهی‌تر از آن بود که بتواند فرضیه‌ای سرهم کند و جواب سوال شهاب را بدهد. برای همین فقط شانه بالا انداخت. کارآگاه یک آن مثل برق‌گرفته‌ها از صندلی‌اش جهید: شاید دوستان مرضیه. او جمله‌اش را تکمیل نکرد اما منظورش این بود که مرضیه و شوهرش تازه طلاق گرفته‌اند و شاید دوستان مرضیه در رفت و آمدهایشان به خانه او ریتون‌ها را دیده و برایشان دندان تیز کرده باشند.

عصر همان‌روز مرضیه در اتاق کارآگاه به سوالات او جواب داد و لیست بلندبالایی از دوستانش که به خانه‌اش می‌آمدند نوشت: البته اسماعیل بیشترشان را نمی‌شناسد.

او دوست نداشت کسی به خانه‌مان بیاید. آدم گنددماغی است، حتما خودتان در این مدت فهمیده‌اید. یک بار که یکی از دوستانم را با شوهرش برای شام دعوت کرده بودم آنقدر اخم کرد که از خجالت آب شدم. تازه شوهر او را از قبل می‌شناخت و با هم در یک باشگاه تمرین می‌کنند.

کارآگاه کلافه شده بود: ظاهرا با موچین باید از زیر زبان شوهر شما حرف بکشیم. او درباره این مهمانی حرفی نزده بود.

مرضیه جمله سرگرد را اصلاح کرد: شوهر سابق.

زن اجازه گرفت و مرخص شد و شهاب دستور داد اسماعیل را دوباره بیاورند. او این بار توپش حسابی پر بود: مثل این‌که اینجا خیلی خوش می‌گذرد. قرار هم نیست همکاری کنی. کم‌کم دارم مطمئن می‌شوم ما را به بازی گرفته‌ای. وگرنه این همه پنهان‌کاری نمی‌کردی. ماجرای هم‌باشگاهی‌ات که زنش با مرضیه دوست است را چرا نگفتی؟

اسماعیل واقعا آن مهمانی کذایی را فراموش کرده بود وگرنه دلیلی برای رازداری نداشت. او که می‌دید کار دارد بیخ پیدا می‌کند تصمیم گرفت هرچه در سینه دارد روی دایره بریزد: حقیقتش این است که 100 سکه طلای عتیقه هم از خانه‌ام دزدیده‌اند. کریم هم آدم مهمی نیست. من در باشگاه با او آشنا شدم. از آن آدم‌های آویزان است. اصلا از او خوشم نمی‌آید، ولی فکر نمی‌کنم چنین کاری از دستش بربیاید. مثل این‌که فراموش کرده‌اید در خانه ما هیچ‌جوری باز نمی‌شود. مگر این‌که مرضیه دستی در کار داشته باشد.

حرف حساب جواب نداشت اما مدرکی هم علیه زن مطلقه پیدا نمی‌شد. کارآگاه فردای آن روز اسماعیل را آزاد کرد و یک هفته در ابهام گذشت تا این‌که بچه‌های مبارزه با قاچاق کالا خبری بزرگ را برای شهاب آوردند. آنها مردی را که می‌خواست ریتون‌ها و سکه‌های عتیقه را بفروشد، سر قرار گرفته بودند.

کارآگاه وقتی خبر را شنید معطل نکرد و با گام‌هایی بلند و تند به طرف اتاق بازجویی رفت تا ببیند این متهم کیست و ریتون‌ها را چطور به دست آورده است. جوانکی حدود 22 ساله، لاغر اندام و با عینکی ته استکانی کز کرده بود. او با دیدن حالت چهره سرگرد، از ترس به خودش لرزید. جوانک نیازی به تشر نداشت و خودش همه چیز را رک و راست تعریف کرد: من پیک هستم و اصلا نمی‌دانم این خرت و پرت‌ها چیست.

کارآگاه با این جوان کاری نداشت و خیلی دلش می‌خواست هر چه زودتر دستش به نفر اصلی برسد اما پیک موتوری مشتری‌اش را نمی‌شناخت:بسته را با پست برایمان آوردند یعنی فرستنده از قبل گفته بود بسته‌ای برایمان می‌رسد و باید آن را کجا تحویل بدهیم.

خریدار عتیقه‌ها هم طرف مقابل معامله را نمی‌شناخت: ما اینترنتی با هم در ارتباط بودیم و قرار گذاشتیم وقتی پیک، بسته را تحویل داد پول را آنلاین به حسابش بریزم. او چاره‌ای نداشت جز این‌که به من اعتماد کند. این جور عتیقه‌ها بازار ندارد و فقط حرفه‌ای‌ها سراغ‌شان می‌روند. یک حرفه‌ای هم هیچ وقت به خاطر پول فروشنده خوب را از دست نمی‌دهد.

آن‌طور که روی بسته نوشته شده آن را با پست سفارشی از کرج فرستاده بودند. تیر شهاب تقریبا به سنگ خورده بود. او صبح روز بعد همراه ستوان راهی کرج شد تا شاید از پستخانه اطلاعاتی به‌دست بیاورد اما کارمندان آنجا گرفتارتر از آن بودند که چهره تک‌تک مشتریان را به خاطر بسپارند.

آخرین روزنه امید بانک بود. حساب را با مدارک جعلی باز کرده بودند اما عکس روی کپی شناسنامه هر چند کیفیت نداشت، خیلی به دردبه خور بود. کارآگاه بعد از این‌که به تهران برگشت آن را به اسماعیل نشان داد: کریم است.

بالاخره یکی از گره‌ها باز شد.شهاب خودش برای دستگیری کریم نرفت و ترجیح داد در اداره منتظر بماند و تمام آن چند ساعت را به این فکر کرد که کریم چطور در خانه را باز کرده است. اگر این راز فاش می‌شد، او بزرگ‌ترین کشف کاری‌اش را انجام داده بود. کریم را حدود ساعت 9 شب دستبند به دست آوردند و کارآگاه بلافاصله بازجویی را شروع کرد:ببین ما می‌دانیم تو از خانه اسماعیل دزدی کردی و حسن را کشته‌ای، حتی می‌دانیم با اسماعیل هم باشگاه هستی و یک شب که با خانمت به خانه او رفته بودی عتیقه‌ها را دیدی. از این هم خبر داریم که زنت با مرضیه دوست صمیمی است پس یک راست برو سر اصل مطلب و بگو در خانه را چطور باز کردی؟مرضیه کمکت کرد یا خود اسماعیل؟

کریم لبخندی زد و گفت: من با اسماعیل ورزش می‌کنم درست.زنم با زن سابق او رفیق است این هم قبول حتی در این هم حرفی نیست که نقشه سرقت را کشیدم اما قاتل نیستم. من بعد از دزدی در خانه اسماعیل را باز گذاشتم شاید بعد از من سارقان دیگری آنجا رفته باشند.

کارآگاه تقریبا تردیدی نداشت کریم طفره می‌رود اما فعلا برایش مهم‌تر این بود که هر چه زودتر به جواب سوالش برسد.

کریم از نقشه‌ای که کشیده، حسابی راضی بود و حتی می‌توان گفت احساس غرور می‌کرد: من از قبل می‌دانستم اسماعیل ثروت زیادی دارد.

شبی که به خانه‌اش رفتم ریتون‌ها و چند سکه را که قاب گرفته بود، دیدم. من سابقه‌دار هستم ولی نه از آن آفتابه دزدها. یک بار به خزانه بانک.... رفتم و یک بار جواهرفروشی... را خالی کردم. کارم را خوب بلدم. وقتی دیدم در فقط با اثرانگشت اسماعیل باز می‌شود روی میله هارتلی که او همیشه در باشگاه با آن کار می‌کرد یک لایه سلفون کشیدم و اثر انگشتش را به دست آوردم بعد از سلفون دستکش درست کردم و آن شب آن را به دست کردم و وقتی دستکش را جلوی چشمی دستگاه گرفتم در سه سوت باز شد.

واقعا نقشه کریم حرف نداشت اما نباید خون راه می‌انداخت. او همچنان سرسختانه اتهام قتل را انکار می‌کرد: من دنبال راهی بودم تا رد خودم را از بین ببرم پس باید چند دله‌دزد را گیر می‌انداختم. همان شبی که دزدی را انجام دادم به قهوه‌خانه‌ای در میدان شوش رفتم. در زندان با حسن آشنا شده بودم و پاتوقش را می‌دانستم به هوای احوال‌پرسی سراغش رفتم و وقتی داشتیم قلیان می‌کشیدیم خودم صدای زنگ موبایلم را درآوردم و وانمود کردم دارم با همدستم صحبت می‌کنم. پشت گوشی آدرس خانه اسماعیل را دادم و گفتم آنجا 500 میلیون تومان پول نقد است و این‌طور وانمود کردم که امشب گرفتارم و بهتر است فردا برای دزدی برویم و طوری حرف زدم که حسن حسابی وسوسه شود.

نقشه‌ام گرفت و او همان شب با یک مرد دیگر که در قهوه‌خانه دیده بودمش به خانه اسماعیل رفتند. من خانه را کاملا زیرنظر داشتم و مطمئن بودم آنها ناشی‌تر از آن هستند که از خودشان ردپا جا نگذارند اما نمی‌دانم حسن چرا کشته شد؟

کارآگاه مبهوت اعترافات متهم بود و برای اولین بار احساس می‌کرد یک نفر باهوش‌تر از خودش پیدا شده است. او ته ذهنش به‌این فکر کرد که به احتمال زیاد کریم راست می‌گوید چون این دسته از مجرمان ترجیح می‌دهند بی سر و صدا کار کنند و اهل آدم‌کشی نیستند.

کریم به همکاران شهاب کمک کرد تا از همدست حسن چهره‌نگاری کنند و بعد با 2 روز تحقیق و پرس‌وجو بالاخره ابی دستگیر شد و به قتل اعتراف کرد: آن شب کراک زده بودم. وقتی در خانه 500 میلیون را پیدا نکردیم از کوره در رفتم و با حسن درگیر شدم. او رویم چاقو کشید و من هم کشتمش.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها