حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شاید بد نباشد برای شروع، نظر و دیدگاهتان را درباره نوروز بدانیم و این که چه جایگاهی نزد شما دارد؟
به نظرم یکی از نشانههای خردمندی، درست اندیشیدن و فرهیختگی ایرانیان همین نوروز است.
ایرانیان فرهیخته به ذات کائنات پی برده و خودشان را با گوهر کائنات همافق کرده بودند. من خیلی ذوق میکنم که در سرزمینی بالیده و رشد کردهام که نوروز دارد و نوروزش هم افق با نوروز فلکی است.
من دلم نمیخواهد به فرهنگ دیگران خرده بگیرم، ولی به نظرم بعضی اقوام و فرهنگها، عیدشان فلکی نیست، الکی است؛ چراکه در اوج سردی و یخبندان عید میگیرند، در حالی که گذشتگان و نیاکان ما انسانهای عمیقا دانشی بودند. خیلی ژرف و حاق میاندیشیدند و کائنات را فهمیده بودند که عیدشان را هماهنگ با رویش و بیداری طبیعت قرار داده بودند و این به وسعت جغرافیای فکر و اندیشه ایرانی برمیگردد.
حال و هوای محله دوران کودکی شما در ایام نوروز چگونه بود؟
ما دروازه دولاب (آبشار) بودیم. تفاوت آن محله با محلهای که الان در آن ساکن هستیم، این بود که اگر کسی سمنو میپخت برای در و همسایه هم میبرد. اگر کسی سبزی میانداخت، به همسایهها هم میداد. خلاصه توی محلههای پایین یا حداقل آنجا که من زندگی میکردم، عید بیشتر خودش را نشان میداد. معلوم میشد بهار شده. انگار یک پدیده واگیر بود. سبزی از بوتهای به بوته دیگر و از درختی به درخت دیگر سرایت میکرد. نسیم لابهلای برگ درختان وول میخورد، همه جا سبز بود، بوی لباس نو و عید همه جا پراکنده بود در کل به نظرم آنجا بیشتر عید میشد تا جاهای دیگر.
نوروز در خانواده شما چگونه بود؟ آیا رسم و رسوم خاصی داشتید؟
خانواده ما با این که جمع و جور و کوچک بود، ولی بسیار فرهنگی و سنتی بود به طوری که نوروز در خانواده کوچک ما یک حماسه یا به قول امروزیها یک پروژه بود. یادم هست پدرم پیشپیش کارت تبریک آماده و برای یکایک فامیل و اقوام پست میکرد تا بموقع به دست آنها برسد. مادرم هم سنگ تمام میگذاشت و پلو با ماهی دودی درست میکرد که خیلی خوشمزه بود.
جزو آن بچههایی بودید که شب تا صبح به عشق لباس نو خوابشان نمیبرد؟
این که شب تا صبح برای کفش و لباس نو بیدار مانده باشم را به خاطر ندارم، اما فقط خدا میداند که چقدر برای آنها ذوق میکردم، بخصوص بوی مطبوعی که لباسهای نو داشت، هنوز برایم خاطرهانگیز است. پدرم پیش از عید و در زمستان ما را به بهترین خیاطی شهر میبرد. البته اول با سلیقه خودش برایمان پارچه میگرفت، بعد باید 4 یا 5 دفعه میرفتیم تا خیاط اندازهمان را میگرفت؛ اندازه دور کمر، سرشانه، بازو و... و جالب اینکه من تازه آن موقع فهمیدم آدمی اندازه دارد! این که دور کمر چقدر است، از سرشانه تا آستین یا از فاق تا پایین پا چه مقدار است. درک و فهمیدن اینها خیلی بامزه بود. چند روزی مانده به عید هم میرفتیم بازار، جوراب و کفش میگرفتیم. من از بوی آنها دلم ضعف میرفت و ذوق میکردم و منتظر بودم تا عید بشود، آنها را بپوشم و بروم مهمانی و همه مرا توی آن کفش و لباسهای نو ببینند.
یادتان هست اولین عیدی را از چه کسی گرفتید؟
فکر کنم از پدر و مادرم، چون خانواده کوچک ما بسیار مبادی آداب و اخلاق بود و ما اجازه نداشتیم از کسی هدیه یا پولی بگیریم مگر از افراد مسن فامیل آن هم با اجازه پدر و مادر که با اشاره چشم و ابرو به ما میرسید، ولی معمولا از پدر و مادرمان عیدی میگرفتیم که به آن دشت عید میگفتند، یعنی اسکناس یا سکه نو دشت میکردیم و آنقدر برایمان عزیز بود که به آن به چشم سکهای که از آسمان آمده نگاه میکردیم. البته ارزش پولی و مادی آن مطرح نبود، بلکه یک ارزش معنوی برایمان داشت چون مادرم میگفت دست فلانی خوب است. این سکه را همیشه نگه دار. پولدار میشوی یا سالم میمانی.
بهترین عیدیای که تا به حال گرفتید، چه بوده است؟
تمام عیدیهایی که تا به حال گرفتم برایم بهترین بودند و تمام آنها را نگه داشتم. هنوز هم همینطور است، از هر کسی عیدی میگیرم، اسمش را رویش مینویسم و نگه میدارم و هنوز مثل کودکی معتقدم اینها برایم برکت میآورند. بعد هم از نظر مادی، کوچکترین عیدی و هدیه را میگیرم و هدایای بزرگ را قبول نمیکنم.
امسال جای چه کسی کنار سفره هفتسین شما خالی است؟
جای پدرم. جایش خیلی خالی است. جای خالی ایشان به حدی دردناک است که من بعد از فوت پدرم و در تمام این یک سال هنوز نتواستهام از ته دل بخندم.
آیا خاطره بدی هم از عید دارید؟
من 2 نفر از عزیزانم را در عید از دست دادم. اول دایی رضایم را که عاشقش بودم و الگوی من بود و دومی هم پدرم بود که سال گذشته و تنها یک روز مانده به عید فوت شد. این دو اتفاق، تلخترین خاطرات نوروزی من هستند، بخصوص عید 89 که به خاطر فوت پدرم، بدترین عید تمام عمرم بود.
خاطره خوب چه؟ حتما خاطرات خوبی هم از این ایام دارید؟
من دورهای تنها زندگی میکردم و یک دوره پریشانبازی یا پریشانحالی داشتم که آن موقع عید میرفتم توی خیابان و خیلی دلم میخواست با کسانی که تنها هستند و خانواده کنارشان نیست، همذاتپنداری کنم. آدمهای زیادی هستند که تنهایی عظیمی دارند. من دوستانی داشتم که الان فوت شدند، اما وقتی زنده بودند خیلی تنها بودند. آنها تحویل سال توی کافه مینشستند، قهوه میخوردند یا توی پارک دستشان را میگذاشتند زیر چانهشان و به نقطهای مبهم خیره میشدند؛ در حالی که دیگران شاد و خرم به فکر لباس نو و مهمانی رفتن و گرفتن بودند. من یکی دو بار دچار افسردگی شدید شدم و چنین حال و هوایی داشتم. همان یکی دو بار را هم هیچگاه فراموش نمیکنم، چون از بهترین دوران زندگیام بود. به همین خاطر دعا میکنم که هیچ کس سال تحویل تنها نباشد.
از هفتسین نوروز به کدام سینش علاقه بیشتری دارید؟
به سبزی و ماهی، یعنی ماهی آن که به نظرم پدیده شگرفی است؛ آنقدر شگرف که دلم میخواست اگر صالح علا نبودم، ماهی میشدم. دلم میخواست دنیای آنها را درک کنم و ببینم به جهان چطور نگاه میکنند. حوصلهشان سر نمیرود توی یک تنگ کوچک یا حتی توی رودخانه و دریا، اصلا توی این همه آب بدون خشکی. من هنوز که هنوز است، سر سفره هفتسین به ماهیها و سبزیها خیره میشوم و با حیرت به آنها نگاه میکنم.
آیا در بین رسم و رسوم قدیم نوروز، سنتی وجود داشت که الان دیگر به آن صورت وجود نداشته باشد؟
به نظرم ذکر و تکرار جمله «حول حالنا الا احسن الحال» آن موقعها خیلی شگرف بود. یعنی وقتی آدمی آن را زمزمه میکرد، واقعا حالی به حالی میشد و حالش به بهترین حال تغییر میکرد. این جمله معانی شگرف و گستردهای دارد که اگر کسی آن را درک کند، خودش را با کائنات هم افق و هماهنگ کرده است. به نظرم قدیمها خوشبینی خیلی بیشتر بود، اما الان نه. به نظرم قدیمیها وقتی این جمله را میخواندند، آن را باور داشتند، اما الان مردم خیلی به آن اعتقادی ندارند.
خودتان تا به حال آن را درک کردهاید؟
نمیتوانم بگویم آن را درک کردهام، اما دچار شگفتی شدهام و در آن لحظه به حقارت و موقتی بودن خودم رسیدم و به جاودانگی و عظمت پروردگار.
من شنیدم وقتی سال تحویل میشود ماهیها درست همان لحظه تکان میخورند و یکی از چیزهایی که باعث میشود با آنها همذاتپنداری کنم این است که من هم آن لحظه تکان میخورم. تحویل سال برای من یک رویداد بسیار بزرگ و حماسه باشکوهی است.
فاطمه مرادزاده
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....