هدیه ‌آسمانی سال نو

کد خبر: ۳۹۱۶۷۶

روزهای آخر سال، در مغازه‌ها و فروشگاه‌های مختلف می‌گردم و لوازم مورد نیازم را برمی‌دارم؛ هدیه‌های زیبا و متفاوت، از عروسک و توپ بازی گرفته تا بلوز، شلوار، گل و شکلات. البته من همیشه دوست دارم بهترین هدیه را تهیه کنم؛ هدیه‌ای که دیگران را خوشحال و راضی کند، نه این‌که فقط فکر کنم وظیفه د‌ارم هدیه‌ای خریده و به کسی بدهم. حقیقتش خودم هم باید با هدیه ارتباط برقرار کنم و از آن لذت ببرم وگرنه آن را نمی‌خرم.من که همیشه دوست دارم برای همسر، پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزندان و هرکسی که می‌شناسم بهترین هدیه را تهیه کنم، با خودم فکر می‌کنم آیا آنها هم همین حس را دارند؟ از خودم می‌پرسم بهترین هدیه برای من چیست؟ همیشه و در هر مناسبتی، دنبال هدیه‌ای خاص بودم، ولی هیچ سالی آن را پیدا نکردم. اما چند سال پیش، به خواسته‌ام رسیدم و بهترین هدیه‌ را یافتم. بهترین هدیه زندگی‌ام را و از آن لذت بردم.

*‌*‌*‌

روزهای پایانی سال بود، همه در حال خرید بودند و شاد و خوشحال برای سال نو آماده می‌شدند. در این روزها، علاوه بر همه کارهای معمول، از دختر کوچکم هم پرستاری می‌کردم. دخترکم تنها یک سالش بود و درست در این روزهای شلوغ و پرهیاهو، مریض و بی‌حال خوابیده بود. او سرما خورده بود، اما سرمایی سخت و شدید و برای من که تجربه چندانی نداشتم بسیار سخت و نگران‌کننده بود. حالش چنان بد بود که فکر می‌کردم این سرماخوردگی هیچ وقت خوب نمی‌شود. وقتی شب می‌شد و هنگام خواب، حالش بدتر هم می‌شد. چنان سرفه می‌کرد که گویی دیگر نمی‌تواند نفس بکشد. من هم گیج و نگران تنها او را در آغوش می‌گرفتم و با دلهره به صورت کوچکش نگاه می‌کردم. خیلی ترسیده بودم و از این‌که در چنین روزهایی او حالش خوب نیست غصه می‌خوردم. شب‌ها او را در رختخواب، کنار خودم می‌خواباندم و هر وقت که سرفه می‌کرد او را در آغوش می‌فشردم.

وقتی که کم‌کم برای خواب آماده می‌شدم، او در رختخواب کمی تکان می‌خورد، سرفه می‌کرد و دستش روی صورت من می‌افتاد. دست‌های کوچکش، گونه‌ام را گرم می‌کرد و همانجا آرام می‌گرفت. بوسه‌ای بر دستانش می‌زدم و آنها را محکم روی صورتم می‌فشردم. حس می‌کردم که جریانی مثل برق بین من و او مبادله شده و چیزی درون من جاری می‌شود. همان لحظه، همزمان با این حس شگفت‌انگیز، زیباترین هدیه زندگی‌ام را دیدم؛ هدیه‌ای با کاغذی طلایی که روبانی زیبا دورش پیچیده شده بود.متوجه شدم که خدا در آن لحظه بهترین هدیه زندگی‌ام را به من نشان داده است. در حقیقت این من بودم که در میان تمام خریدها، کارها و مشغله‌ها چنان گم شده بودم که زیباترین و در عین حال ساده‌ترین هدیه را نمی‌دیدم. اما خوشبختانه، آن روز لمس کردن صورتم با دست گرم و کوچک دخترم، بهترین هدیه را به من نشان داد.

با خودم فکر می‌کردم با این‌که دخترک من امشب صورت مرا لمس کرده، اما هیچ تفاوتی با سالیان پیش ندارد. همه بچه‌ها با مادرشان چنین تماسی دارند و زمان هم هیچ تفاوتی در چگونگی آن ایجاد نمی‌کند. اگر من امروز اینقدر از این حس شاد و خوشحال شده‌ام، به یقین در گذشته و آینده هم مادرانی با این حس خشنود شده و می‌شوند. بنابراین فقط باید کمی بیشتر دقت کنیم. همیشه هم مواردی که باعث خوشحالی ما می‌شوند دور از دسترس نیستند؛ فقط باید کمی نگاهمان را تغییر دهیم.با خودم تصمیم گرفتم سال نو را با نگاهی جدید به زندگی شروع کنم و از این به بعد طور دیگری روزها و اتفاق‌ها را ببینم.

‌زهره شعاع

inspirationalstories.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها