حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
باید زودتر دست به کار میشد. به پنجره خانهها نگاهی انداخت. اکثرا برق میزدند و گاهی هم زن یا مردی را میدید که در حال تمیز کردن بودند. تمام شهر در تب و تاب بود و هرکس میخواست از دیگری جلو بزند.
ماموران شهرداری با آبپاشی که به ماشینی وصل بود تمام جدولهای پیادهرو را میشستند. سفیدی آنها در کنار سبزیشان تازه معلوم میشد.
وانتبارها اکثرا یا وسایل تازه خریداری شده را برای تحویل میبردند یا فرشهای لوله شده و تمیز را به دست صاحبانشان میرساندند.
هوای دم بهار را نفس کشید.
باید زودتر دست به کار میشد و لباسهایش را از گنجه بیرون میآورد.
سازدستیاش را هم چند وقت پیش تمیز کرده بود.
همیشه همه آنها برایش بیشتر از هر چیزی یادآور بهار بودند.
با افکار بهاریاش خوابید و خواب تحویل سال را دید.
***
ماشینها کیپ تا کیپ هم با سرعتی لاکپشتوار جلو میرفتند.
انگار همه ثابت بودند. ترافیک آنقدر زیاد شده بود که خودش هم به زور از میان مردم رد میشد.
چند روز بود که با لباسهای قرمز و دایرهزنگی در دستش با صدایی گرفته، میخواند: عمونوروزم/ سالی یکروزم.
امشب، سال تحویل میشد و برای او هم دیگر رمقی نمانده بود.
بعضیها قدرش را میدانستند، ولی برخی با بیتفاوتی از کنارش رد میشدند و به خریدن وسایل سفره هفتسینشان میپرداختند.
حس میکرد آنها نمیدانستند او هم جزئی از عید، بهار، هفتسین و ... است.
اصلا بدون وجود عمونوروز که عید نمیآمد.
ولی...
بالاخره با کلی پیاده راه رفتن و از هر رهگذری خواهش کردن برای رساندنش، به خانه رسید. نزدیک تحویل سال بود. او اما انگار از قبل با عمونوروز به استقبال تحویل سال رفته بود.
تمام رنگهای قرمز و سیاه روی صورتش با هم قاطی شده بودند.
لباسهای عمونوروز را هنوز به تن داشت. صدای توپ تحویل سال و شادی همسایههایش ارمغان بهار را آورد.
مرد اما به خوابی خوش فرو رفته بود و خواب تحویل سال را میدید.
بهاره سدیری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....